ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

انتحال (2)

ادامه ماجرای انتحال

دوم: ظهرها که از دانشگاه برمی گردم، سر راه، جلو باجه روزنامه فروشی توقف می کنم و یک نسخه روزنامه اطلاعات می گیرم. معمولا قبل از روشن کردن ماشین، نگاهی به تیتر اول و نیز فهرست مطالب و مقالات مهم روزنامه که در همان صفحه اول قرار دارد، می اندازم. بعد ماشین را روشن می کنم و راه می افتم به طرف خانه. فاصله بین نهار و خواب بعداز ظهر را با مطالعه روزنامه پر می کنم.

ادامه مطلب   
نویسنده : ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


اِنتحال (1)

 

کاتب رهزن به سنان قلم

دزدی بی تیر و کمان می کند

 

انتحال واژه ای عربی است؛ مصدر باب افتعال از ریشه نحل است، به معنی نسبت دادن شعر یا مطلب دیگران به خود. روشن تر بگویم یعنی دزدیدن شعر یا نوشته و مطلب دیگری و آن را به نام خود معرفی کردن. مرکز پژوهشی میراث مکتوب شماره تیرماه مجله  گزارش میراث را به موضوع کتاب سازی و انتحال اختصاص داده است. در این شماره مقالات و مصاحبه های متعددی با گروهی از نویسندگان و صاحب نظران عرصه کتاب و تألیف در باره کتاب سازی و سرقت آثار دیگران صورت گرفته که بسیار خواندنی است. از باب اتفاق این جانب در سفری که سال گذشته به تهران داشتم، به دعوت خبرنگار جوانی به سوالات ایشان در همین باره پاسخ هایی دادم که در همین شماره از مجله گزارش میراث منتشر شده است. به مراجعه کنندگان محترم بخصوص دانشجویانی که در راه تحقیق و تألیف قدم برمی دارند، توصیه می کنم این شماره گزارش میراث را حتما ببینند و با دقت مطالب آن را بخوانند.

اما آنچه اکنون می خواهم بنویسم برمی گردد به یکی دوباری که این انتحال با بنده و نوشته های من ارتباطی پیدا کرده است. به سخن صریح تر می خواهم به مواردی بپردازم که نوشته های این جانب را کسانی دزدیده و به نام خود منتشر کرده اند.

اول: یادم می آید حدود ده سال پیش بود. سرشب برای انجام کاری تایپی به مؤسسه ای رفته بودم که با مسؤول آن آشنایی و دوستی داشتم. نشسته بودم تا کارم انجام شود. ناگهان خانمی که مشغول تایپ متنی بود، دست از کار کشید و از مسؤول موسسه پرسید کلمه مستوفی یعنی چه؟ مسؤول مؤسسه گفت: نمی دانم ولی از فلانی (منظورش من بودم) می پرسیم. گفتم این کلمه معانی متعددی دارد، متن را بخوانید تا ببینیم اینجا چه معنی می دهد. خانم تایپیست متن را خواند. دقت کردم و گفتم مستوفی در این متن که شما خواندید به معنی محصِّل و مأمور مالیات است. مدیر مؤسسه و خانم تایپیست تشکر کردند و به کار خود ادامه دادند، اما من احساس کردم متنی که خانم تایپیست خواند برایم بیش از حد آشناست. از او خواستم متن را بار دیگر برایم بخواند. خواند و مطمئن شدم جملاتی است که پیشتر در یکی از کتاب هایم، داستان دانشوران، نوشته ام. از خانم تایپیست خواستم اگر ممکن است متنی را که تایپ می کند، ببینم. پوشه ای را آورد و جلو من گذاشت. دیدم متن کتابی است شامل شرح حال چند تن از مشاهیر که یکی از شرح حال ها کپی - و نه حتی رونویسی - از شرح حالی است که من برای آن شخصیت در کتاب داستان دانشوران نوشته ام. قبل و بعد مطلب را نگاه کردم هیچ اثری از منبع و نام من یا کتاب داستان دانشوران نبود. گفتند کتابی است که آقای فلانی آورده تا برایش تایپ کنیم. می خواستند کار را متوقف کنند. اجازه ندادم. گفتم شما که تقصیری ندارید، کارتان را ادامه دهید. مدیر مؤسسه گفت: خوب است شکایت کنید. گفتم: بی فایده است. گفت: چرا. گفتم هم من و هم شما می دانیم که اگر قرار بر طرح شکایت باشد، ناچار من باید شکایت خود را نزد کسی ببرم که دارد نوشته مرا به نام خود چاپ و منتشر می کند. واقعیت همین بود؛ نویسنده محترمی (؟) که این کار را کرده بود، آن موقع در اداره کل ارشاد استان، مسؤول رسیدگی به امور ناشرین و نویسندگان بود. از سر خیر و شر ماجرا گذشتم. مدیر مؤسسه گفت برایم چای آوردند. نوشیدم، کارم را که تمام شده بود تحویل گرفتم و برگشتم خانه.

حکایت انتحال دوم بماند برای پست بعدی.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


زلزله آذربایجان

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


فرهنگ و سنگک

سال گذشته، آن طرف خیابان در فاصله 100 متری منزل ما یک کتابفروشی راه افتاد. جوانی آمده بود و یک مغازه نسبتا بزرگ را گرفته بود و در آن یک کتابفروشی زده بود. لوازم التحریر مختصری هم داشت و ما خوشحال بودیم که اولا یک کتابفروشی تازه باز شده و ثانیا به خانه ما هم نزدیک است. همان اوایل به آن سری زدم؛ کتاب های زیادی داشت. به پسرم سپردم که کتاب و لوازم مورد نیازش را از او خریداری کند که تازه کار است و باید کارش رونقی بگیرد.

کتابفروش خیابان ما یک سالی به کارش ادامه داد ولی این اواخر ناگهان کرکره دکانش را پایین کشید؛ کتاب ها و اجناسش را بسته بندی کرد، مغازه را بست و رفت. خیلی افسوس خوردم که چرا وضعیت کسب و کار کتاب در کشور ما اینچنین بی رونق است.

مغازه چند روزی تعطیل بود تا اینکه دیدم در آن بنّایی می کنند و برای کاری دیگر آماده اش می سازند. خیلی پیگر نشدم تا هفته پیش که دیدم به جای کتابفروشی خیابان ما، یک نانوایی سنگکی راه افتاده. خوب جای خوشحالی داشت؛ هم نان سنگک نان با کیفیتی است و هم وجود یک نانوایی آن هم در 100 متری خانه آدم، خودش غنیمتی است؛ می توان هر روز نان تازه گرفت. اما از سوی دیگر به نظرم رسید سرنوشت آن جوان کتابفروش، سرخوردگی خود او و دیگرانی که به سرنوشت و شغل او نگاه می کنند، جای نگرانی و تأسف دارد.

به نظر من فرهنگ و سنگک تقابلی با هم ندارند، معقول هم نیست که تصور کنیم شمار کتابفروشی های یک شهر باید به اندازه شمار نانوایی های آن باشد، اما می توان آرزو کرد که ای کاش عمر کتابفروشی های ما هم به اندازه عمر سنگکی های ما باشد.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


لحظه های انقلاب

بچه که بودم، در نزدیکی محله قدیمی ما پارکی بود به نام پارک کودک، با کلی درخت و چند محوطه چمن. نه به این تمیزی و مرتبی پارک های امروزی، ولی به هر حال برای آن سالها، آن هم در شهر گرم جنوبی ما غنیمتی بود.

ادامه مطلب   
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


تلاش آزادی

این روزها در کنار کارهای دیگری که در دست انجام دارم، مطالعه کتاب تلاش آزادی دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی را هم شروع کردم. خواندن آخرین صفحات این کتاب 700 صفحه ای را دیشب، هنگام سحر، به پایان بردم و بعد ناگهان یادم آمد که فردا (امروز) 14 مرداد است و سالروز صدور فرمان مشروطیت. فرمان مشروطیت روز یکشنبه 14 مرداد 1285 شمسی / 14 جمادی الثانی 1324ق / 5 اوت 1906م صادر شد و امروز 106 سال شمسی و میلادی و 109 سال قمری از آن واقعه مهم می گذرد.

دکتر باستانی پاریزی در تلاش آزادی که چاپ نهم آن اخیرا منتشر شده، با محور قرار دادن زندگانی و سوانح عمر میرزا حسن مشیرالدوله (پیرنیا) صدراعظم و رجل برجسته سیاسی اواخر عصر قاجار، دو رویداد مهم تاریخ یک صد ساله اخیر ایران را مورد بررسی قرار داده است: 1. نهضت مشروطیت 2. انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی.

من اگر چه در تاریخ معاصر ایران تخصصی ندارم ولی به دلیل علاقه شخصی، کتب بسیاری را در باره حوادث این دوره و بخصوص نهضت مشروطیت و مقدمات و مؤخرات آن مطالعه کرده ام و به جرأت می گویم که کتاب تلاش آزادی شیواترین و رساترین این آثار است. این کتاب که در 25 بخش تدوین شده است، یکی از منظم ترین آثار دکتر باستانی پاریزی نیز به شمار می‌آید. کسانی که با آثار این استاد و نویسنده بزرگ تاریخ آشنایند، می دانند که دکتر باستانی سبک خاص خود را دارند و به شیوه داستان در داستان هر چه را لازم بدانند، چه با ربط به نظر آید و چه بی ربط، می نویسند و اصلا خود بارها گفته اند که آثار خود را به خاطر پاورقی های آن می نویسند و‌ آنها را مهم تر از متن نوشته های خود می دانند (و الحق و الانصاف نیز چنین است)، اما نکته جالب اینکه این کتاب این گونه نیست و دکتر باستانی در این اثر مهم کمتر به حاشیه پرداخته و تمامی تلاش خود را صرف تلاش آزادی کرده و اثری گیرا، مستند و خواندنی عرضه کرده است. ایشان در دو بخش آخر کتاب، در مباحثی جالب، فلسفه سیاسی خود را نیز با صریح ترین سخنان بیان کرده اند و این بر ارزش و اهمیت کتاب افزوده است. تلاش آزادی حاوی بعضی گزارش های جالب و گاه منحصر به فرد در باره حوادث و رجال اواخر دوره قاجار، عصر مشروطه و دوره پهلوی اول است.

از آنجایی که میرزا حسن مشیرالدوله (پیرنیا) نویسنده کتاب مهم و ماندگار ایران باستان است، دکتر باستانی بخشی را نیز به بررسی این کتاب اختصاص داده و در آن از روش و ویژگی های تاریخنویسی مرحوم پیرنیا سخن گفته اند. این بخش می تواند علاقمندان به تحقیقات تاریخی را برای شناخت شیوه های درست تاریخنگاری راهنما باشد.  

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


در آرامگاه خرقانی

بهار سال 1381 در جریان یک اردوی دانشجویی ده روزه، بسیاری از بناهای تاریخی شهرهای حاشیه و مرکز کویر ایران را دیدیم. از مشهد راه افتادیم و از نیشابور و سبزوار و شاهرود و دامغان و سمنان و ورامین و تهران و قم و کاشان گذشتیم و تا اصفهان رفتیم. بعد راهی نائین و یزد شدیم و سرانجام از راه طبس و فردوس و تربت به مشهد برگشتیم. سفری بود تاریخی و خاطره انگیز. یکی از بناهایی که در این سفر، دیدیم آرامگاه عارف مشهور سده های چهارم و پنجم هجری، شیخ ابوالحسن خرقانی، بود. بخشی از سفرنامه آن اردو را که مربوط به بازدید از آرامگاه خرقانی است، در این پست آورده ام. البته مطابق معمول با حذف بعضی چیزها...

ادامه مطلب   
نویسنده : ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


درس امروز

این روزها را به طور کامل اختصاص دادم به تکمیل مقاله ای که از مدتی پیش نوشتن آن را شروع کرده بودم. امکان بیدار ماندن در شب های ماه رمضان و نیز سبکی ناشی از نخوردن غذا در روز، فرصت خوبی برای خواندن و نوشتن در اختیار آدم قرار می دهد. به هر حال چسبیدم به کار و حتی وبلاگ را هم رها کردم و آن را به روز نکردم.

امروز کارم تمام شدم و خوش و خرم زنگ زدم به آقای دکتر عالم زاده که مقاله ای است و چنین است و چنان است و اگر به کار مجله تاریخ و تمدن اسلامی می خورد، آن را برایتان بفرستم. مطابق معمول به طور مشروط قبول کردند که بفرستید و استفاده می کنیم اما بشرطها و شروطها که به درد بخورد و ضعیف نباشد و ...

مقاله را ایمیل کردم و نیم ساعتی بیشتر طول نکشید که تلفن زنگ زد. آقای دکتر بود؛ با توپ پر که آخر این چه اشتباهی است که کرده اید؟ تعجب کردم که مقاله کی رسید و ایشان کی آن را خواند؟ دیدم مقاله را نگاهی انداخته و در همان یک نگاه متوجه ثبت حرکات یک اسم عربی شده و دیده که نویسنده محترم آن را غلط ثبت کرده است. پس بلافاصله تلفن را برداشته و تماس گرفته تا هم گوشی از نویسنده کشیده باشد و هم چیزی یادش بدهد که این اسم مصغر است و قاعده تصغیر این است و شما اشتباه کرده اید. و آدم اشتباه کرده ای همچون نویسنده، در این جور مواقع چه باید بگوید جز اینکه اعلام تسلیم کند و ته دل هم خوشحال باشد که به مدد این دقت ها و ریزبینی ها، نکته ای تازه آموخته است. یاد مرحوم علامه قزوینی هم به خیر که گفته بود: من مسلمانم و روزی پنج بار نماز می خوانم و در هر نماز دوبار یعنی مجموعا ده بار حمد و سوره را از حفظ قرائت می کنم، اما اگر قرار باشد در نوشته ای سوره توحید را نقل کنم به حافظه خود اعتماد نمی کنم؛ برمی خیزم از سر طاقچه قرآن را می آورم، آن را باز می کنم و سوره را از روی آن می نویسم تا خطایی در آن رخ ندهد.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :