ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

علم تاریخ

واقعیت این است که وضعیت رشته تاریخ در کشور ما و از جمله در دانشگاههای ما چندان بسامان نیست. البته در سال های اخیر هم بر تعداد دانشگاه هایی که در آنها تاریخ تدریس می شود، افزوده شده، هم شمار دانشجویان تاریخ رو به فزونی نهاده است، هم بر تعداد نشریات تاریخی اضافه شده و هم اینجا و آنجا سمینارها و کنفرانس های تاریخی برگزار می گردد. اینها همه نشانه های خوبی است و می تواند علامت ارتقاء جایگاه این رشته تلقی گردد، ولی متأسفانه باید گفت؛ چنین نیست و این افزایش کمّی با افزایش کیفیت تؤام نبوده است و معمولا در کلاس های درس تاریخ، نشریات این رشته، سمینارها، کنفرانس ها و ... چندان سخنی تازه مطرح نمی شود و تکرار بیش از ابتکار به چشم می آید.

در تحلیل این وضع می توان بسیار سخن گفت، اما به نظر می رسد اساسی ترین مشکل، مهجور ماندن «علم تاریخ» در میان ماست. منظور از علم تاریخ، علمی است که در آن تعاریف، کلیات، موضوع، اصول و مبانی و بخصوص روش های این رشته مورد بحث و بررسی قرار می گیرد. هم اکنون در دانشگاه های ما در هیچ یک از سه مقطع لیسانس، فوق لیسانس و دکترای تاریخ، درسی با عنوان «روش تحقیق در تاریخ» تدریس نمی شود و آنچه دانشجویان این رشته ها می خوانند درسی دو واحدی با عنوان کلی «روش تحقیق» است. در بعضی رشته ها و مقاطع نیز دروس انگشت شماری با عنوان «فلسفه تاریخ» یا «کلیات علم تاریخ» تدریس می شود که به هیچ وجه جوابگوی چنین نیازی نیست. نتیجه این وضع آن است که دانشجویان و پژوهشگرانی که در مراکز علمی ما تربیت می شوند، در رشته ای به تدریس و تحقیق خواهند پرداخت که اصول، مبانی و روش های آن را نیاموخته اند و معلوم است که نتیجه کار آنان مطلوب نخواهد بود. البته در این میان می توان حساب استثناها را جدا کرد، ولی وضعیت عمومی تاریخ و مورخان ما فعلا از همین قرار است. جالب اینکه در این میان به دلیل روشن نبودن چهارچوب های علمی این رشته، زمینه برای کسانی که بدون داشتن تخصص وارد این عرصه می شوند نیز فراهم می گردد. حاصل کار عبارت است از مقالات نازل، کنفرانس ها و سمینارهای کم محتوی و نهایتا وضعیتی نابسامان در تحصیل و تدریس و تألیف تاریخ.

به نظر می رسد تنها راه حل این مشکل آن است که در کنار این همه گروه های آموزشی و پژوهشی تاریخ که در دانشگاه های ما فعالیت می کنند، رشته ای با عنوان «علم تاریخ» یا «فلسفه تاریخ» (مقصود فلسفه نقدی یا تحلیلی تاریخ است) راه اندازی گردد و اندک اندک گسترش یابد. در این رشته باید در هر سه مقطع آموزشی لیسانس، فوق لیسانس  و دکتری، تعاریف، اصول و مبانی،  کلیات، و بخصوص روش های علم تاریخ تدریس شود. این کار البته با مشکلاتی جدی روبرو خواهد بود، اما نمی توان به این دلیل شروع آن را به تأخیر انداخت، زیرا مهمترین کاری که باید برای نجات رشته تاریخ از این وضعیت انجام داد همین است؛ راه اندازی رشته «علم تاریخ».

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :


«بشنوید ای دوستان این داستان...» (2)

اکنون ادامه داستان و پیشاپیش عذرخواهی از طولانی شدن کلام. امیدوارم حوصله کنید و آن را تا به آخر بخوانید.

 

سال گذشته، مقاله ای با عنوان «مینوی و خیام » را برای چاپ در اختیار روزنامه اطلاعات قرار دادم. این مقاله روز چهارشنبه 10 خرداد 1391 در ضمیمه فرهنگی شماره 25325 این روزنامه منتشر شد.

ادامه مطلب   
نویسنده : ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :


«بشنوید ای دوستان این داستان...» (1)

میرزا شوقی یکی از شاعران عصر ناصری (دوره سلطنت ناصرالدین شاه قاجار) در بهبهان است. گفته اند او در تاریخ و نجوم آگاهی هایی داشته است. از وی اشعاری به زبان فارسی و نیز با لهجه محلی به جا مانده است. در باره زندگانی او اطلاعات اندکی در دست است که تمامی آنها نیز مستند نیست. همشهری ما، آقای خیرالله محمدیان، که به کار شناخت تاریخ و فرهنگ و فولکلور بهبهان اهتمام دارد، کتابی با عنوان «میرزا شوقی بهبهانی» تألیف کرده و در آن شرح احوال و اشعار او را گردآورده است. مردم بهبهان در باره شوقی و زندگی و شعرهای او داستانهایی نقل می کنند.

می گویند یک بار حاکم فارس به فرمانداران شهرهای تابعه این ایالت - که در آن تاریخ بهبهان ما هم جزو آن بود - پیغام فرستاد که بهترین شاعر شهر خود را به شیراز بفرستند، تا شعرا در انجمنی گرد آیند، اشعارشان را بخوانند و از بین آنها برترین شاعر ایالت فارس انتخاب شود. فرماندار بهبهان نیز میرزا شوقی را روانه شیراز کرد. میرزا که سر و وضعی ساده داشت، با یک چوب دستی وارد دارالحکومه شیراز شد و خود را به تالاری که در آن شعرا گرد آمده بودند، رساند. اما جلسه آغاز شده بود و دیگر برای او جایی خالی نمانده بود. ناچار بیرون در تالار روی زمین نشست. شعرا شعر خواندند و به یکدیگر به به و احسنت و آفرین گفتند و شاعر همشهری ما هم شنید و دم برنیاورد. تا اینکه یکی از شاعران شعری خواند و حضار بشدت او را تشویق کردند، اما شاعر از خود راضی، افاده ای فروخت، و کار خود را بالاتر از این تشویق ها دانست و مغرورانه این بیت را خواند که

خم زمانه تهی شد ز می پرستی ما

کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما

در این هنگام بود که شوقی طاقت از کف داد؛ با چوب دستی خود به در کوبید و وقتی همه سر برگرداندند و او را نگریستند، برخاست و در حالی که چوب دستی اش را رو به آن شاعر مغرور گرفته بود، خطاب به او گفت: اکنون یک بیت از من بشنو. سپس این شعر هجوآمیز را فی البداهه برهمان وزن و  ردیف و قافیه سرود و با صدای بلند خواند که

به نیم جرعه حریفان چنان کنندت مست

که می نخورده ...ینی به چوب دستی ما

همهمه برخاست، مجلس به هم خورد و همگان فهمیدند با حریفی قدر روبرو شده اند.

می گویند؛ پس از بازگشت شوقی به بهبهان، حاکم فارس به عنوان جایزه، برّه ای نزد فرماندار بهبهان فرستاد تا به شوقی بدهد. ولی فرماندار در آن طمع کرد و به جای دادن آن به شاعر، برّه چاق و چلّه را به گلّه خود فرستاد. شوقی پیگیر ماجرا شد، اما تلاش و کوشش شاعر بی پناه، راه به جایی نبرد. این بود که سرانجام تنها چاره کار را توسل به شعر و فرستادن پیغامی به والی فارس دید. پس بیتی  سرود و برای والی فرستاد که

آن برّه که مرحمت نمودی

گرگان به میان راه ربودند

در نقل همشهریان ما، آخر داستان معلوم نیست و کسی نمی داند که میرزای شوقی، سرانجام توانست برّه ای را که والی فارس برایش فرستاده بود، از فرماندار بهبهان پس بگیرد یا نه؟ مهم هم نیست؛ آخر او با گفتن و فرستادن همین یک بیت، ماجرا را برای همیشه ثبت و ضبط کرد.

داستان شوقی را نوشتم تا در ادامه، داستان دیگری را برایتان نقل کنم. عجله نکنید. آن را بزودی برایتان خواهم نوشت.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :


آرامگاه یعقوب لیث

آرامگاه یعقوب لیث صفار - خوزستان - دزفول

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :