ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

«ما هیچ، ما نگاه» !

زمستان بود. سقراط همراه با چندتن از دوستان و شاگردانش، از میدان شهر آتن می گذشت. چند روز قبل برف سنگینی باریده بود. کف میدان از برف پوشیده بود. دو ساعت از ظهر می گذشت. خورشید در آسمان می درخشید، امّا باد سرد استخوان سوزى می وزید که وقتی از روی برفها می گذشت، سردی اش دو چندان می شد. نصف میدان را آفتاب گرفته بود، ولی آن طرف سراسر سایه بود؛ سایه دیوارهای بلند. و درست در این سرما و سایه، مردی روى نیمکتی چوبی نشسته بود. یکی از همراهان سقراط به آرامی گفت: «به نظر شما او از نظر روحى مشکلی ندارد؟» و بعد بدون این که منتظر جواب بماند، ادامه داد: «آخر آدم عاقل که در این سرمای جانسوز آفتاب را رها نمی کند و نمی رود در سایه اى به این سردى بنشیند». دوست دیگر سقراط در آمد که «بله؛ همین طور است. جنون و دیوانگی زیاد شده و ...». اما سقراط  سرش را به سوی نیمه آفتابى میدان چرخاند، گوشه و کنار را ورانداز کرد و گفت: «نه! هیچ مشکلى ندارد». همراهان سقراط از سخن او ابراز تعجب کردند و او ادامه داد: «نگاه کنید! آن طرف میدان که آفتاب است، هیچ نیمکتى نیست، همه نیمکتها این طرف در سایه قرار دارند. این مرد می خواسته بنشیند و چون در آفتاب جایی پیدا نکرده، رفته و در سایه نشسته است. همین». 

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :


در محضر آتاتورک !

نوشته این پست بخشی از یادداشت های سفر ترکیه است و دیدار از موزه و آرامگاه آتاتورک. برای خواندن آن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب   
نویسنده : ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :


عاشورا: واقعه و فرهنگ

هفته گذشته دانشجویان گروه علوم اجتماعی دانشکده ادبیات دعوت کرده بودند تا در جلسه ای، در باره عاشورا با آنها سخن بگویم. این جلسه چند سالی است که در ایام محرم در دانشکده ادبیات برگزار می شود. معمولا دو یا سه نفر، هریک حدود نیم ساعت سخنرانی می کنند و بعد سؤال و جواب صورت می گیرد. من در این جلسه که هفته گذشته روز دوشنبه 11 آذر ساعت 3 تا 5 بعداز ظهر در سالن رجایی بخارایی دانشکده ادبیات برگزار شد، در ذیل عنوان «عاشورا: واقعه و فرهنگ» مطالبی را مطرح کردم که در این پست فرم مکتوب آن را عرضه می کنم:

ادامه مطلب   
نویسنده : ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :


چاپ و تجدید چاپ !

چند سال پیش، وقتی یکی از کتابهایم تازه از زیر چاپ درآمده بود، کسی – شاید یکی از دانشجویان – پرسید: «اکنون چه احساسی دارید؟». گفتم: «هیچ». تعجب کرد. گفتم: ببین! روند چاپ و انتشار کتاب در کشور ما به اندازه ای کند و غیرحرفه ای و طاقت فرساست و نویسنده در این جریان به اندازه ای درگیر می شود که در اواخر، خسته و سرخورده، فقط منتظر است کار به گونه ای تمام شود و او نفسی راحت بکشد. به همین دلیل، وقتی اثری از زیر چاپ درمی آید و نسخه ای از آن به دست نویسنده می دهند، او با دیدن هر بخش و قسمتی از کار خود، به یاد سختی هایی می افتد که در مرحله چاپ از آن بابت نصیبش شده است و دیگر جایی برای احساس لذت باقی نمی ماند. من خود الان کتابی را زیر چاپ دارم که از زمان آغاز مراحل چاپ آن، درست پنج سال گذشته است و هنوز هم معلوم نیست عاقبت کار به کجا خواهد انجامید؛ «الهی عاقبت محمود گردان».

با وجود آن چه گفتم، این روزها فکر می کردم که حکایت تجدید چاپ کتب، حکایتی دیگر است. بهانه این فکر، تجدید چاپ همزمان دو کتاب خودم: «تاریخ اسلام از آغاز تا سال یازدهم هجری» و «تاریخ هنر در سرزمینهای اسلامی» بود. چاپ ششم این دو کتاب هفته گذشته توسط انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد منتشر و روانه بازار کتاب شد. در تجدید چاپ کتاب، اگر بنا بر تغییر متن و ویراستاری تازه ای نباشد، کار براحتی انجام می شود. اصلا نیاز به دخالت نویسنده نیست؛ ناشر امور فنی چاپ را به انجام می رساند و بعد از اتمام کار، چند نسخه  از کتاب را برای او می فرستد و کار تمام است. البته اگر بنا بر انجام ویراستاری جدید باشد، همه چیز باید از نو شروع شود و داستان چاپ اول تکرار خواهد شد.

قرار بود چاپ جدید «تاریخ هنر در سرزمینهای اسلامی» با تجدید نظر و اصلاحات تازه منتشر شود و من در حال انجام آن بودم، اما ناگهان معلوم شد تیراژ کتاب به پایان رسیده و فرصت برای انجام اصلاحات در متن نیست. این بود که ناشر، کتاب را با همان متن سابق زیر چاپ برد و ویراستاری و اضافات ماند برای چاپ بعد. ضمنا دوست دارم در چاپ هفتم «تاریخ اسلام» نیز اصلاحاتی صورت دهم، اما این کار را هنوز شروع هم نکرده ام.  

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :