ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

آقای امید

دو سه روز پیش شیشه عینکم آسیب دید. خش و خطی که روی آن افتاده بود، به اندازه ای بود که راهی بجز تعویض آن وجود نداشت. دیشب آن را بردم به مغازه عینک سازی و خواستم که شیشه عینک را عوض کند. گفت: فردا آماده می شود. گفتم: ممکن نیست؛ عینک مطالعه است و بدون آن نمی توانم چیزی بخوانم و بنویسم. گفت نمی رسد. وقتی دوباره اصرار کردم، آدرس یکی از همکارانش را داد. گفت ببر به پاساژ روبرو، زیر زمین، زیر پله، مغازه آقا امید. او شیشه را برایت عوض می کند.

وارد پاساژ که شدم، رفتم زیر زمین. سمت راست یک عینک سازی بود. سراغ مغازه آقا امید را گرفتم. گفت: جلوتر؛ زیر پله ها. رفتم جلو. کنار پله ها مغازه ای دیگر بود. پرسیدم مغازه آقا امید همین جاست؟ گفت: زیر پله ها. برگشتم؛ روبرویم درست زیر پله ها، مغازه کوچکی بود. مغازه که نه؛ یک زیر پله ای بود با سقفی کوتاه که هر چه جلوتر می رفت کوتاه تر می شد. ویترینی جلوی مغازه بود و دری به اندازه نصف یک در معمولی که محل رفت و آمد صاحب مغازه بود. جلوی مغازه جوانی نشسته بود؛با موهای بلند و ریشی بور و کلاهی که آن را بالعکس سر گذاشته بود. به جوانهای هنرمند شبیه بود. سلام کردم. گفتم آقا امید شمایید؟ لبخندی زد. عینک را دادم و مشغول شد. به بند و بساط مغازه اش نگاه کردم. ساده بود و بی آرایش و تجمل . وقتی بلند شد و رفت از عقب مغازه اش چیزی بیاورد، تازه دیدم یک خانم هم با او کار می کند.

ایستادم و به کار و کاسبی آقا امید نگاه کردم. بساطش ساده و محقر بود اما حرکات دستانش استوار بود و نشان از مهارت و پشتکارش می داد. من از سالهایی که در دانشکده هنر بودم، تفاوت دست ها را می فهمم؛ دستهای کاری و دست هایی که از آنها کاری برنمی آید.

دقایقی را که آنجا بودم، چند نفر دیگر هم مراجعه کردند، حتی یکی دوتا از عینک سازهای اطراف آمدند تا آقا امید مشکلشان را حل کند. کار که تمام شد عینکم را گرفتم و برگشتم.

در راه که می آمدم فکر می کردم که سرمایه و مغازه و دکوراسیون و میز و مبل و موبایل اهمیتی ندارد، اگر مهارت و دستانی کاری باشد و پشتکار باشد، می توان در یک زیر پله هم کار و کاسبی آبرومندانه ای به راه انداخت و جز خود برای یک نفر دیگر هم شغل ایجاد کرد. شاهد ما هم آقای امید.

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :


حکایت بعضی تواریخ

جایی خواندم که یکی از امیران آل بویه، مورخی را احضار کرد و از او خواست تاریخ خاندان وی را بنویسید. پدران آل بویه مردمانی از طبقات فرودست جامعه بودند که در سواحل دریای خزر ماهیگیری می کردند. بعدها وقتی فرزندان آنان به حکومت رسیدند، در پی جبران این نقیصه برآمدند؛ این بود که بویه ماهیگیر را از تبار پادشاهان ساسانی معرفی می کردند.

به هرحال مورخ مذکور، رفت و صفحاتی از تاریخ سلسله آل بویه را نوشت و روز دیگر با خود نزد امیر برد. او بی خبر از تمایل امیر، شرح حال واقعی پدران او را نوشته بود. امیر برآشفت و به مورخ امر کرد که اینچنین نباید نوشت؛ چنین و چنان بنویس. مورخ بازگشت و صفحاتی دیگر نوشت و باز به دربار نزد امیر برد و برای او خواند. باز هم امیر برآشفت و مورخ را امر کرد که چنین بنویس و چنان ننویس. مورخ گرفتار بازگشت و باز نوشت و باز نزد امیر برد و باز خواند و باز توبیخ شد. این کار چندبار تکرار شد. این بود که بار آخر مورخ چیزی ننوشت و با دفتری سفید به دربار امیر رفت و وقتی امیر امر کرد که بخوان، گفت چیزی ننوشته است که بخواند. امیر برآشفت که چرا؟ مورخ گفت: "من هر چه نوشتم شما نپسندید، بنابراین اکنون آماده ام که همین جا بنشینم و هرچه را شما بفرمایید بنویسم". این حکایت بعضی از کتاب های تاریخی است.

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :