ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

ترم اول

شروع سال تحصیلی به دلایل مختلف برای بعضی خوشایند و برای بعضی ناخوشایند است. اما برای دانشجویانی که اولین ترم تحصیل خود را شروع می کنند، با نوعی تعجب، شعف، سردرگمی و ... آمیخته است. این قبیل احساسات بخصوص نزد دانشجویانی که برای ادامه تحصیل، شهر محل سکونت خود را ترک و به شهری تازه عزیمت می کنند، بیشتر مشهود است و به همین دلیل است که ترم اول معمولا خاطره انگیزترین ایام تحصیل در دانشگاه است. برای من که چنین بوده است.


من در کنکور سال 1363 در دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی پذیرفته شدم. آن موقع نتایج کنکور را اواخر مهر اعلام می کردند. هفته آخر مهر بود که راهی مشهد شدم. از بهبهان تا مشهد سه بار ماشین عوض کردم. صبح زود بود که راه افتادم و فرداشب مشهد بودم. اتوبوس که در خیابان نخریسی ایستاد، ساکم را برداشتم و چون جایی را بلد نبودم، وارد اولین مسافرخانه ای شدم که تابلویش از آن سوی خیابان پیدا بود. فردایش رفتم ثبت نام کردم و از همان روز میهمان دوستان همشهری ام در خوابگاه دانشگاه شدم که با کمال بزرگواری حدود یک ماه از من پذیرایی کردند و بسیاری از چم و خم های دانشجویی را به من آموختند و به قول معروف راهم انداختند. آنها چهار دانشجوی دانشکده مهندسی بودند: مهندس رحمت الله نصرالله زاده که در بهبهان دوست و همسایه بودیم و اکنون سالهاست ایران را ترک کرده و در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می کند، مهندس محمد رضا پاکباز که الآن در کارخانه فولاد اهواز خدمت می کند، مهندس سعید موسویون که در استخدام وزارت نیرو و ساکن مازندران است و  مهندس (شاید هم الآن دکتر) سعیدالله مرتضوی که آخرین باری که از او خبری داشتم عضو هیأت علمی دانشگاه شهید چمران اهواز بود.

کلاسها یکی دو هفته بعد شروع شد و این فرصتی بود که در دانشگاه و شهر مشهد بگردم و با محیط بیشتر آشنا شوم. در این راه دوست خوبم محمدرضا پاکباز راهنمای خوبی بود. دوستان دیگر نیز همچنین. اما پاکباز علایق و دلبستگی های فرهنگی بیشتری داشت و  با هم به مراسم فرهنگی، نشست های ادبی و کتابفروشی ها سر می زدیم. 

یادم می آید روز اولی که برای شرکت در کلاس به دانشکده رفتم، مصادف شد با مراسم تشیع جنازه دهها تن از شهدایی که در عملیات میمک به شهادت رسیده بودند. به همین خاطر دانشجویان کلاس ها را زودتر تعطیل کردند. با سرویس های دانشگاه به خیابان تهران رفتیم و در مراسم تشییع که تا حرم ادامه داشت، شرکت کردیم. یکی دو روز بعد ساعت 10 صبح برای شرکت در کلاس زبان انگلیسی به دانشکده رفتم، اما درست قبل از ورود به ساختمان دانشکده، زنبوری از راه رسید و لبم را نیش زد. با همان وضع و با دردی جانکاه دو ساعت کلاس زبان را تاب آوردم، ولی آثار آن نیش تا مدت ها باقی بود. از این ماجرا خاطره ای دیگر هم دارم که بماند برای وقتی دیگر.

یکی دو هفته که گذشت، سرمای پاییز مشهد از راه رسید و تحمل آن برای من که از شهری گرمسیری آمده بودم، بسیار دشوار شد. آنچه کار را سخت تر می کرد، این بود که خوابگاه ما دانشجویان جدید، در فلکه 17 شهریور ( انتهای بازار رضا ) قرار داشت و تقریبا هر روز باید مسیر طولانی خوابگاه تا دانشگاه را طی می کردم. سخت ترین روزی که در آن ترم گذراندم، روزی بود که اولین برف زمستانی بارید و من برای اولین بار در عمرم بارش برف را دیدم. به دلیل بی تجربگی، صبح با کفشی نامناسب از خوابگاه بیرون آمدم و غروب هم از سرویس خوابگاه جا ماندم. تاکسی هم پیدا نشد. این بود که مجبور شدم فاصله خیابان دانشگاه تا انتهای بازار رضا را پیاده طی کنم. سر شب بود و پیاده روها یخ بسته بود. چند بار لیز خوردم و سه بار به شدت زمین خوردم و کیف و کتاب هایم روی زمین پخش شد. شلیک خنده رهگذران درد افتادن را دوچندان می کرد. یادم می آید وقتی به خوابگاه رسیدم، صورت و انگشتان دست و پایم از شدت سرما کرخت شده بودند. دستانم را زیر شیر آب داغ گرفتم و چند دقیقه نگه داشتم تا اوضاع عادی شد.

در گیر و دار سرمای زمستان اتفاق دیگری هم افتاد: موهایم بلند شده بود و قصد داشتم بروم آرایشگاه. یکی از دوستانم (صمد مسعودنیا) پیشنهاد کرد موهایم را اصلاح کند. پذیرفتم . اما نتیجه کار فاجعه بار بود و هیچ راه جبرانی هم و جود نداشت. مجبور شدم از او  بخواهم موهایم را با ماشین از ته بزند و چون در آن سرمای جانسوز نمی شد با سر تراشیده رفت و آمد کرد، مدام کلاه کشی سیاه رنگی سر می کردم. یادم می آید موهایم که چند میلی متری رشد کردند، به کلاه می چسبیدند و کلاه بسختی از سرم جدا می شد.

خاطره دیگری که از ترم اول دارم، حواس پرتی آن ایام است. بارها شده بود که وسایلم را اینجا و آنجا جا می گذاشتم و فراموش می کردم که آنها را کجا گذاشته ام. در این جور مواقع معمولا دوستان به کمکم می آمدند و وسایلم را پیدا می کردند.

آن سال ها سلف سرویس دانشگاه شام نمی داد و ما مجبور بودیم خودمان برای شام فکری بکنیم. البته این فکر، از خریدن و گرم کردن کنسرو، خریدن کالباس یا همبرگر، و حداکثر درست کردن تخم مرغ نیمرو یا آب پز فراتر نمی رفت. مفصل ترین آشپزی البته در روزهای جمعه و تعطیل انجام می شد که برنج و گاهی ماکارونی می پختیم. حاصل کار بندرت خوب از کار در می آمد، ولی چون دست پخت خودمان بود، آن را می خوردیم و صدایمان در نمی آمد. شب های خوابگاه البته با صفا بود. جمع می شدیم و میوه و چای می خوردیم. گاهی هم میهمان می رسید. اما همه چیز ساده برگزار می شد. مثلا اگر تعداد لیوان ها کافی نبود، در شیشه های خالی مربا چای می نوشیدیم.    

اما در دانشکده اوضاع در کل خوب بود: دانشکده الهیات در آن سال ها به دلیل داشتن اساتیدی برجسته از جمله مرحوم سید جلال الدین آشتیانی، مرحوم کاظم مدیر شانه چی و استاد محمد واعظ زاده (حفظه الله)، از اعتبار علمی شایسته ای برخوردار بود. استاد آشتیانی شخصیتی منحصر به فرد بود: متخصص درجه اول فلسفه اسلامی به شمار می آمد، اما خلقیاتی مخصوص به خود داشت. یادم می آید همان ترم، یک بار به صورت آزاد در کلاسش شرکت کردم. در باره موضوع " اعاده معدوم " بحث می کرد. در حین بحث سیگار هم می کشید. در پایان کلاس، دانشجویان شروع کردند به سوال کردن. چند سوال را با روی گشاده پاسخ داد، اما وقتی یکی از دانشجویان سوالی ظاهرا نادرست پرسید، برآشفت که این سوال ها چیست که می کنید؟ الفاظ تندی به کار برد و ناگهان همه ساکت شدند. البته کسی از دست استاد آشتیانی ناراحت نمی شد و به دل نمی گرفت؛ همگان برای او حرمت قائل بودند. استاد شانه چی که فقه و حدیث درس می داد، نمونه کامل یک استاد متین و منظم بود و رفتارش با همگان احترام آمیز بود. استاد واعظ زاده تفسیر قرآن و تاریخ فقه و حدیث درس می داد و به لحاظ آشنایی با افکار تازه و اصولا توجه به مسائل جدید، نزد دانشجویان از مقبولیت برخوردار بود. استاد واعظ زاده اگرچه سالهاست که بازنشسته شده ولی خوشبختانه هنوز هم به دانشکده ما رفت و آمد دارد.

ما حدود 100 دانشجوی همدوره بودیم. نصف پسر و نصف دختر. در آن سال ها در محیط دانشکده ما دانشجویان دختر و پسر هیچ ارتباطی باهم نداشتند (من از این ماجرا هم خاطراتی جالب دارم که بازهم بماند برای فرصتی دیگر). اما ما پسرها از شهرها و استان های مختلفی بودیم: از اصفهان، از تبریز، از مازندران، از خراسان، از کرمان، از فارس، از استان مرکزی، از سمنان، از تهران و از خیلی جاهای دیگر. این تنوع آدم ها و فرهنگ ها بسیار جالب، و مراودات و دوستی هامان دلنشین بود. مثل الآن نبود که از 30 دانشجوی یک کلاس من، 25 نفر مشهدی، 3 نفر از دیگر شهرهای خراسان و تنها 2 نفر از استان های دیگرند. جز این باید بگویم که سطح علمی دانشجویان هم بالا بود و کلاس ها با بحث و سوال و اما و اگر همراه می شد. یادم می آید استادی که صرف و نحو عربی درس می داد، گاهی در برابر سوالات دانشجویان کم می آورد و به همین دلیل حرفهای تندی رد و بدل می شد.

خاطرات من از ترم اول تحصیلم بیش از اینهاست، اما به همین مقدار بسنده می کنم. چه خوب است فرد یا سازمانی دستی بالا بزند و خاطرات جالب دانشجویان ترم اول را از قدیم تا هم اکنون جمع آوری و منتشر کند. برای این کار می توان فراخوان داد و از هر کس خواست جالب ترین خاطره از ترم اول تحصیلش را مکتوب کند و در اختیار فرد یا سازمان گردآورنده قرار دهد. نتیجه کار می تواند کتابی قطور ولی شیرین و خواندنی باشد. چنین اثری به لحاظ تاریخی نیز بسیار ارزشمند خواهد بود.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :