ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

یادی از یک آشنا

پریروز در جریان یک انفجار انتحاری در بلوچستان، شماری از فرماندهان سپاه پاسداران و بعضی اشخاص دیگر جان باختند. من وقتی خبر این واقعه را می خواندم، احساس می کردم در لابلای سطور این خبر و اسامی قربانیان آن چیزی یا کسی را می شناسم.


این کس مرحوم نورعلی شوشتری نبود. اگرچه او در سال های جنگ فرمانده سپاه خراسان بود و من بارها نام او را شنیده بودم ولی هیچ گاه او را از نزدیک ندیده بودم. دیروز بار دیگر در اسامی دقت کردم: ابتدا نامی را یافتم: " شهید محمدزاده، فرمانده سپاه سیستان و بلوچستان ". بعد در اینترنت به دنبال عکسی از او گشتم. دو سه عکس پیدا کردم. حدس و گمانی زدم، اما شک داشتم. به سراغ آلبومی از عکس های سال های دورم رفتم. آن را ورق زدم. یک عکس را درآوردم. آن را اسکن کردم و با عکسی که از اینترنت ذخیره کرده بودم، کنار هم گذاشتم و تطبیق کردم. خودش بود. البته کمی درشت تر و پیرتر. سر و ریش سیاه آن سال ها، در عکس جدید پر از موهای سفید بود. اما بینی همان بینی بود و لبخند همان لبخند. او را به جا آوردم: "رجبعلی محمد زاده ". یکی از فرماندهان یگان دریایی لشکر 5 نصر در عملیات والفجر 8 (فتح فاو). یاد 24 سال پیش افتادم:

بهمن ماه 1364 که دانشجوی سال دوم دانشگاه بودم، بعد از پایان امتحانات ترم، همراه چند تن از دوستان رفتیم جبهه. چند روز مانده بود به عملیات والفجر 8. ما را ملحق کردند به یگان دریایی لشکر نصر که نمی دانم مرحوم محمد زاده فرمانده اش بود یا معاونش. عملیات شروع شد. رزمندگان از اروند رود گذشتند، فاو فتح شد. زد و خورد ها البته روزها به درازا کشید و ما تا اوایل اسفندماه در آن منطقه عملیاتی ماندیم. مرحوم محمد زاده را من همانجا دیدم. پاسدار جوان و رشیدی بود که همیشه لباس فرم سپاه را بر تن داشت. به این سو و آن سو سر می کشید. دستوراتی می داد، بر نقل و انتقالاتی که بر روی اروند انجام می شد، نظارت می کرد. گاهی هم عصبانی می شد و بر سر این و آن فریاد می کشید. اما ذاتا خشن نبود. وقتی اوضاع آرام بود، با بچه ها گرم می گرفت. به آرامی می خندید. تبسمی ملیح می کرد. یادم می آید یک شب کنار یکی از نهرهای منتهی به اروند، مهمات بار قایق ها می کردیم. داشت با بی سیم با کسی در آن سوی خط حرف می زد، ناگهان بدون استفاده از کلمات رمز، مقصودش را بر زبان آورد. قضیه آنقدر جدی نبود. اما یکی از بسیجی ها به او – که فرمانده بود - اعتراض کرد که چرا چنین کرده است. محمد زاده برنیاشفت. به آرامی به اشتباهش اقرار کرد. در صورتی که واقعا قضیه مهمی اتفاق نیفتاده بود.

شبی که از آن منطقه برگشتیم، او با ما به اهواز آمد. فردایش که کارهای ترخیص ما تمام شد، با بچه ها تا راه آهن آمد که کار بازگشت آنها بی مشکلی انجام شود. من در راه آهن از دوستانم جدا شدم. آنها می خواستند به تهران و بعد به مشهد بروند. اما من  می خواستم بروم بهبهان که دو سه ساعتی بیشتر تا اهواز فاصله ندارد. برای همین لباسم را عوض کردم و پیراهن و شلوار غیر نظامی پوشیدم. لحظه خداحافظی در بولوار جلوی راه آهن اهواز چند عکس یادگاری گرفتیم. از برادر محمد زاده ( آن موقع ها رئیس و مرئوس با هم برادر بودند) هم خواستیم بیاید و با ما عکس بگیرد. آمد و با چهره ای خندان ایستاد و با ما عکس گرفت. این آخرین باری بود که من آن مرحوم را دیدم. هر چند در تمامی این سال ها نمی دانم چرا هیچ گاه او را از یاد نبردم. بعدها شنیدم که در یک عملیات، قسمتی از پایش قطع شده است، ولی باز هم در جبهه مانده است. شنیده بودم با همان وضع در مناطق مرتفع و سردسیر کردستان حضور دارد.

بعد از این دیگر هیچ خبری هم از او نشنیدم. آخر جنگ که تمام شد، همراهان به راه های مختلفی رفتند و بسیاری از آنها همدیگر را گم کردند. 24 سال گذشت تا این روزها رسید و در خبرها آمد که او در کسوت فرمانده سپاه سیستان و بلوچستان در جریان یک ترور به شهادت رسیده است. من اصلا نمی دانم در طی این سال های طولانی که همه ما کم و بیش عوض شدیم و آدم هایی دیگر شدیم، او چه تغییری کرد؟ نمی دانم چه دیدگاهی داشت؟ چگونه می اندیشید؟ چگونه تحلیل می کرد؟ اصلا اگر این روزها ما همدیگر را می دیدیدم، اشتراکاتمان بیشتر بود یا اختلافاتمان؟ به این چیزها هم اصلا کاری ندارم، ولی این مطلب را نوشتم تا ادای احترام کنم به جوان رشیدی که 24 سال پیش برای دفاع از خاک و عقیده خود، از خراسان به خوزستان آمده بود و من هم روزهایی را در کنار او به سر بردم و از نزدیک تلاش خستگی ناپذیر او را مشاهده کردم. او که وقت گرم شدن تنور جنگ، بر آشفته می شد و می خروشید. ولی اوضاع که آرام می شد، آرام سخن می گفت، آرام می نگریست و آرام لبخند می زد.

 

 

 

شهید محمد زاده؛ ایستاده؛ نفر دوم از چپ

شهید محمدزاده؛ ایستاده؛ نفر دوم از سمت چپ(اسفند ١٣۶۴)

 

 

 

شهید محمدزاده

شهید محمدزاده؛ ٢۴ سال بعد

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :