ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

حسب حال ؛ جدی و شوخی

پاییز سال گذشته ماشین تازه ای خریدم. هنگام تحویل گرفتن ماشین، بخاری اش خراب بود. گفتند: 1000 کیلومتر که راندی بیا تا اشکالات آن را برطرف کنیم. اما این کار را نکردند؛ گفتند بخاری آن نیاز به قطعه ای دارد که موجود نیست. یکی دو هفته دیگر زنگ بزن. زدم. گفتند: نیامده. دوباره زدم. دوباره گفتند: نیامده. دوباره و دوباره ... تا زمستان تمام شد. رها کردم و گفتم حالا کو تا زمستان بعد.


یکی دو ماه پیش که ماشین مشکلی داشت، دوباره آن را به نمایندگی بردم. گفتم بخاری اش هم از پارسال خراب مانده. دوباره گفتند: قطعه اش موجود نیست. باز هم جدی نگرفتم. آخر هوا هنوز گرم بود. اخیرا که هوا سرد شده، دوباره به فکر درست کردن بخاری افتادم. چند روز پیش زنگ زدم به نمایندگی. خانمی گوشی را برداشت. مشکل را گفتم. گفت باید با قسمت دیگری صحبت کنید. شماره جدید را گرفتم. آقایی گوشی را برداشت. مشکل را توضیح دادم. گفت: قطعه اش موجود نیست. گفتم: ماشین ایرانی است. قطعه اش هم در کشور تولید می شود. چگونه یک سال است که این قطعه نایاب است؟ گفت: کمپانی به تعداد ماشین هایی که تولید می کند قطعه می سازد، و برای تعمیر و تعویض این قطعه را در اختیار ما قرار نمی دهد. گفتم: همان که روی ماشین های نو می بندد هم که خراب است. نمونه اش هم ماشین من. سکوت کرد. گفتم: تکلیف چیست؟ گفت: شماره تهران را می دهم. به فلان جای کمپانی زنگ بزنید. گفتم: مگر شما نماینده کمپانی نیستید؟ مگر شما ماشین را نفروخته اید؟ مگر شما نباید مشکل مشتریانتان را حل کنید؟ وقتی کمپانی به شما قطعه نمی دهد، چگونه به من خواهد داد؟ گفت: راه دیگری نیست. گفتم: شما بابت گارانتی ماشین از من و همه مشتریانتان پول گرفته اید، پس باید جوابگو باشید. جوابی سربالا داد. گفتم: با این برخورد، تنها راهی که باقی می ماند این است که من نتیجه بگیرم شما و کمپانی فقط به فکر گرفتن پول مردمید و ارائه خدمات به آنان و کسب رضایتشان برای شما اهمیتی ندارد. ناگهان جوابی داد که از شنیدن آن برای چند لحظه شوکه شدم؛ گفت: « شما اگر این جوری فکر می کنید، بگذارید از این کشور بروید ». به همین صراحت. گفتم: من که جایی نمی روم، ولی هزاران نفری که هر روز و هر ماه از این کشور می روند، به خاطر همین چیزهاست که می روند. تلفن را قطع کردم. بدون هیچ نتیجه ای و حتی بدون خداحافظی. بعد یادم آمد از حرف آخرین شاه ایران، که آن اواخر اعلام کرده بود؛ هر ایرانی یا باید عضو حزب رستاخیز شود و یا بیاید گذرنامه اش را بگیرد و از کشور برود. الآن هم کارمند محترم کمپانی همین حرف را می زند؛ یا شرایط مرا بپذیر و دم برنکش و یا بگذار و از کشور برو. البته ظاهرا میان آن سخن و این یکی تفاوتی هم وجود دارد: سخنی است از مارکس که هر اتفاقی در تاریخ دوبار می افتد؛ بار اول به صورت جدی و بار دوم به صورت کمیک و خنده دار. البته به نظر من این ماجرا همان بار اولش هم  خنده دار بود.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :