ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

در سرزمین دیو سفید!

دوشنبه تا چهارشنبه هفته گذشته (دهم تا دوازدهم اسفند) رفته بودم تهران. دلیل اصلی این مسافرت شرکت در جلسه دفاع از طرح پایان نامه (پروپوزال) آقای گوهری بود.


آقای گوهری دانشجوی دوره دکتری تاریخ و تمدن اسلامی در دانشکده الهیات دانشگاه تهران است. عنوان پایان نامه ایشان « زمانه و کارنامه ملاحسین کاشفی سبزواری» است. استاد راهنمای ایشان آقای دکتر کاظم بیگی است و من و آقای دکتر موسوی نیز مشاوران او هستیم. آقای گوهری در دوره لیسانس در مشهد دانشجوی من بود. دانشجوی زحمتکش و موفقی بود و بدون هیچ تعلل و تأخیری درسش را در دوره کارشناسی ارشد ادامه داد و اکنون دانشجوی دوره دکتری و در حال نوشتن پایان نامه است.

راحت ترین وسیله سفر هواپیماست، ولی بعد از آن همه سقوط و حادثه هوایی، سوار شدن به آن، دل شیر می خواهد و یک چیز دیگر که متاسفانه یا خوشبختانه من هیچ کدام از آنها را ندارم. ماه گذشته به همین دلیل سفرم به اصفهان را لغو کردم و برای رفت و برگشت به تهران هم بلیط قطار خریدم. این بود که سفر طولانی شد. غروب دوشنبه راه افتادم و صبح سه شنبه تهران بودم. جلسه دفاع ساعت 1 تا 3 بعد از ظهر بود. این بود که صبح فرصتی پیدا کردم و به دیدن بعضی دوستان رفتم.

در جلسه دفاع، آقای گوهری از طرح خود دفاع کرد و بخصوص گزارشی داد از مطالعه و بررسی که در پیشینه موضوع پایان نامه اش صورت داده بود. اساتید داور و راهنما و مشاور نیز نظراتشان را مطرح کردند. در آن جلسه مؤثرترین نظرات را آقای دکتر فرهانی منفرد داد که متخصص تاریخ فرهنگی و سیاسی عصر تیموری است (برای نوشته ایشان در این باره اینجا را کلیک کنید). بحث هایی نیز در باره اشکالات موجود در فرضیات و سؤالات مطرح شده در پروپوزال صورت گرفت که به نظر من بیش از هرچیز ریشه در ایراد موجود در فرم طرح نامه ها دارد. تاریخ اصولا علمی فرضیه محور نیست ولی در این فرم، از دانشجو خواسته می شود حتما فرضیاتی نیز طرح کند. در اغلب موارد طراحی این فرضیات خوب از آب در نمی آید و با سؤالات هماهنگی ندارد. بخصوص که دانشجویان تاریخ در هیچ مرحله ای از مراحل تحصیل خود، برای چنین کاری آموزش نمی بینند. آقای دکتر بادکوبه، مدیرگروه تاریخ و تمدن اسلامی دانشگاه تهران، خبر از پیگیری برای تغییراتی در این فرمت می داد که امیدوارم به نتیجه برسد. به هرحال طرح نامه آقای گوهری در نهایت نمره قبولی گرفت با این شرط که ایشان در فرضیات و سؤالات خود تجدید نظر کنند.  

قبل و بعد از این جلسه فرصتی دست داد تا بعضی دانشجویان قدیمی خودم را که اکنون در دانشکده الهیات دانشگاه تهران در مقاطع فوق لیسانس و دکترا تحصیل می کنند، ملاقات کنم. آقای اشکواری که اکنون دانشجوی دوره دکتری است، با وجودی که آن روز کلاس نداشت، برای دیدن من به دانشکده آمده بود (برای نوشته ایشان در این باره اینجا را کلیک کنید). علاوه بر او، آقای سلطانی را که ایشان نیز دانشجوی دوره دکتراست ملاقات کردم. اصرار می کرد که شب را به منزل ایشان بروم، تشکر کردم و عذر خواهی. خانم روشن که اکنون در حال نوشتن پایان نامه فوق لیسانس است و نیز خانم علومی را که او نیز امسال به جرگه دانشجویان فوق لیسانس پیوسته است، کوتاه ملاقات کردم. همچنین آقای عظیمی دانشجوی دوره دکتری فلسفه که او نیز در دوره لیسانس با من درس داشت. تعداد دانشجویان گروه ما در مشهد که اکنون در دوره های تحصیلات تکمیلی دانشگاه تهران درس می خوانند بسیار زیاد است و خوشبختانه تمامی آنان نیز دانشجویان موفقی هستند. دوست عزیزم آقای دکتر موسوی آماری از دانشجویان دوره دکتری گروه تاریخ و تمدن دانشگاه تهران به من داد و معلوم شد که هفت تن از آنان دانشجویانی هستند که دوره لیسانس خود را در دانشگاه مشهد گذرانده اند. من این موفقیت را ناشی از دو عامل می دانم: نخست استعداد و تلاش و پشتکار این دانشجویان و دوم جدیت و سخت گیری همکارانم در دانشگاه مشهد.

بعد از جلسه دفاع، در دفتر آقای دکتر موسوی با بعضی از دانشجویان ایشان نیز دیدار کردم و با هم گفتگوی خوبی در باره نحوه کار اساتید در تهران و مشهد، و... داشتیم. یکی از این دانشجویان صاحب وبلاگ عقل سالم است که این روزها آن را تعطیل کرده و با هم در باره ادامه این تعطیلی یا راه اندازی مجدد آن حرف زدیم. بعد از آن هم با بعضی از دوستان قدیم که اکنون اعضای هیات علمی دانشکده الهیات تهران هستند، نشستیم و از هر دری گفتیم و شنیدیم. از پنجره دفتر کار یکی از همکاران، به دماوند یا به قول بهار این « دیو سفید پای در بند » چشم دوختم که در زیر تابش آفتاب بعد از ظهر بسیار زیبا می نمود. گفتم: به نظر من با و جود این همه دود و دم هنوز هم دماوند بهترین و زیباترین چشم انداز تهران است، بخصوص زیر این برفی که آن را پوشانده و این آفتابی که سیمای آن را اینچنین نمایان کرده است. گفت: امروز هوا تمییز است و می توان دماوند را دید، ولی بعضی روزها دود و سیاهی اجازه دیدن آن را نمی دهد.  

شب را منزل دوست عزیزم آقای دکتر موسوی مهمان بودم که اتفاقا مهمان دیگری هم داشت. از قدیم گفته اند مهمان چشم دیدن مهمان را ندارد، ولی اتفاقا آن شب حرف ما مهمان ها، با میدانداری میزبان گل انداخت و به جاهای خوبی نیز رسید. آن شب به همین دلیل دیر خوابیدم و صبح با خستگی بلند شدم. شب وقت رفتن به خانه آقای دکتر موسوی و صبح هنگام برگشتن،‌ ترافیک سنگینی بود. این بود که ما از این وضع برای دو کار استفاده کردیم: اول اینکه به صدای فاخر استاد شجریان گوش دادیم که مونس دیرینه ماست و دیگر اینکه برای زدن حرف های زیادی که با هم داشتیم فرصت را غنیمت شمردیم. اینکه گفتم صدای استاد شجریان مونس دیرینه ماست، به این خاطر است که در دوره دانشجویی، آقای موسوی یک ضبط صوت قدیمی داشت و تعدادی نوار استاد شجریان که معمولا به آنها گوش می دادیم. یادم می آید شب ها که می خواستیم بخوابیم، آقای موسوی نواری را روی ضبط صوت می گذاشت،‌ استاد شجریان می خواند و ما کم کم خوابمان می برد و نوار که به پایان می رسید،‌ ضبط صوت به صورت خودکار خاموش می شد. البته راستش اینکه من همیشه تا لحظه خاموش شدن ضبط بیداربودم و تقریبا اطمینان دارم که آقای موسوی نیز تا آخر کار  بیدار می ماند. مگر می شود شعر زیبای سعدی یا حافظ یا عطار یا بهار و عارف را از حلق داوودی استاد شجریان و با همراهی ساز بزرگانی مانند همایون خرم، پایور،‌عبادی و ... بشنوی و خوابت ببرد. 

روز چهارشنبه را صبح با بعضی از همکاران عضو گروه تاریخ و تمدن (دکتر خضری و دکتر معصومی) در باره برنامه آموزشی رشته تاریخ و تمدن اسلامی در تهران و مشهد حرف زدیم. بعد از ظهر را از فرصت استفاده کردم؛‌ با یکی از دوستان قدیمی قدمی زدیم و به یک دو کتابفروشی هم سری. شام را هم همراه دکتر موسوی مهمان استاد عزیزم دکتر عالم زاده بودیم که مرا با لطف و بزرگواری خود شرمنده کردند. در یکی از رستوران های نزدیک دانشکده قرار داشتیم. راستش هدف شام نبود،‌ هدف این بود که یکدیگر را ببینیم. سه سال است که دکتر عالم زاده را از خدمت در دانشگاه تهران بازنشسته کرده اند و ایشان فعلا در مجتمع علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد تدریس می کنند. اینچنین، سعادت استفاده از کلاس های ایشان از دانشجویان دانشگاه تهران گرفته شده و نصیب دانشجویان دانشگاه آزاد شده است. دیدار و گفتگو با آقای دکتر عالم زاده دو ساعت طول کشید و حیف که بیش از این میسر نبود؛ چون من بلیط داشتم و باید خودم را به راه آهن می رساند. الآن که فکر می کنم می بینم که در این دو ساعت، حتی دو دقیقه آن هم هدر نرفت. از این کلاس دو ساعته، ما همکلاسی های قدیم (من و دکتر موسوی) بسیار بهره بردیم. دکتر عالم زاده از شرح حال و افکار و اندیشه های برخی رجال و شخصیت های معاصر دانشگاهی و علمی و فرهنگی نکاتی جالب و شنیدنی برایمان تعریف کرد که شاید بعدها بتوانم برخی از آنها را مکتوب کنم. شنیدن شوخی طبعی های علمی و آموزنده آقای دکتر عالم زاده نیز لذتبخش بود. برای ایشان سلامتی و طول عمر آرزو می کنم.

برای برگشت به مشهد، بلیط ساعت ده و نیم شب را داشتم. فاصله ایستگاه مفتح تا شوش را با مترو در 20 دقیقه طی کردم. در ایستگاه راه آهن، قطار به موقع راه افتاد. اما چه قطاری و چه شبی؟!‌ به قول علما یدرک و لا یوصَف...  

تمامی خستگی سفر و بخصوص شب آخر آن را، صبح هنگام با ایستادن کنار پنجره قطار و تماشای جلگه نیشابور و بینالود آغشته به برف، از تن بیرون کردم؛ با زمزمه کردن این بیت که یادم نمی آِید از کیست:‌

دو چیز مرد سفر را ز غم کند آزاد

علی الصّباح نشابور و خفتن بغداد 

در این سفر نتوانستم بسیاری از دوستان را ببینم. اقامت کوتاه در تهران و شلوغی و ترافیک آن، اجازه این کار را نداد. حتی نرسیدم به آنها زنگی بزنم و احوالی بپرسم. از همه آنها عذرخواهی می کنم.  

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :