ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

قصه ظهر جمعه

جمعه گذشته، ظهر منزل آشنایی میهمان بودیم. تعمیرکاری را صدا زده بود تا یکی از وسایل خانه اش را نصب کند. جوان تعمیرکار، مرا با کسی دیگر که زبان درس می دهد، اشتباه گرفته بود. گفتم من زبان درس نمی دهم. گفت: پس چه چیزی درس می دهید؟ گفتم: تاریخ. بدون هیچ مقدمه و معطلی گفت: « شما که تو  کار تاریخید، بگویید ببینم فلان اتفاق کی خواهد افتاد؟ » ( ایشان از اتفاقی مشخص نام برد ).


گفتم: کار تاریخ کشف حقایق گذشته است، نه پیش بینی حوادث آینده. گفت: « حالا نگران نباشید. راحت نظرتان را بگویید ». گمان کرده بود، چون او را نمی شناسم، واهمه کرده ام و حرفی نمی زنم. خندیدم. خنده ای بلند و کشدار. گفتم: آقا! ترس و واهمه ای در کار نیست. شما از من می خواهید زمان وقوع حادثه ای را پیش بینی کنم و من می گویم که این در تخصص من نیست. حالا اگر راست می گویید خودتان بگویید حادثه مورد نظر شما کی اتفاق خواهد افتاد؟ خیلی قاطع جواب داد « سه سال دیگر ». گفتم: شما چرا نمی گویید دو سال دیگر، یا چهار سال دیگر. اصلا این سه سال را از کجا آورده اید؟ بحثمان بالا گرفت. گفتم: ببیند؛ ما ممکن است بگوییم ماشینی که 150 کیلومتر در ساعت سرعت دارد، دو ساعت بعد فاصله ای 300 کیلومتری را طی خواهد کرد. اما نمی دانیم که در بین راه چه اتفاقاتی خواهد افتاد و این اتفاقات بر حرکت ماشین چه تأثیری خواهد نهاد. مثلا آیا ماشین پنچر نخواهد شد و توقف برای پنچرگیری بر زمان مورد نظر ما نخواهد افزود؟ آیا در حین رانندگی برای راننده اتفاقی رخ نخواهد داد؟ آیا اصلا پلیس به خاطر سرعت زیاد ماشین را متوقف و به پارکینگ منتقل نخواهد کرد؟ بنابراین می توانیم بگوییم به شرط اینکه هیچ حادثه ای رخ ندهد، این ماشین دو ساعت بعد به پایان این مسیر خواهد رسید. اما در عرصه اجتماع؛ اولا بسیاری از امور کیفی هستند و در باره امور کیفی نمی توان مانند کمیاتی از قبیل دقیقه و ساعت و متر سخن گفت، ثانیا ماهیت تغییرات و تحولات اجتماعی بسیار بسیار پیچیده است و از راه تشبیه و مقایسه و استعاره نمی توان در باره آنها حکم کرد. حالا اگر قرار باشد کسی در این باره ها پیش بینی کند، یا باید غیبگو باشد و یا حداقل جامعه شناس. ولی ما که به قول شما « تو کار تاریخیم » از این حرف ها بلد نیستیم. بعد ساکت شدم تا به کارش برسد. مثل اینکه کمی قانع شده بود؛ کارش را کرد، لیوان چایی را که صاحبخانه برایش آورده بود، سر کشید. خداحافظی کرد و رفت. جوان خوبی بود، ولی اشکالش این بود که بدون اینکه « تو کار تاریخ باشد »، پا در کفش تاریخ کرده بود .

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :