ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

ادای احترام به همسایه

پنج شنبه ها را با دوستان می رویم کوه. صبح اول وقت می رویم و تا برگردیم می شود ١یا ٢ بعد از ظهر. پنج شنبه گذشته صبح وقتی از در خانه بیرون آمدم. کوچه خلوت بود. داشتم ماشین را روشن می کردم که در خانه همسایه مان آقای نهاوندی باز شد. پسر جوانش که ازدواج کرده و از خانه او رفته، در آستانه در ظاهر شد. خانه خلوت بود. یادم آمد که یکی دو هفته ای می شود آقای نهاوندی را ندیده ام. تعجب کردم، اما به دلم بد نیامد. ماشین را روشن کردم و راه افتادم...


ظهر که برگشتم ساعت حدود ۵/١بود. باز هم کوچه خلوت بود. دیدم بالای خانه آقای نهاوندی پارچه سیاهی آویزان است و یک گلدان گل روی میز کوچکی گذاشته اند. از دیوار خانه همسایه کناری هم پرچم سیاهی آویزان بود. فکر کردم به مناسبت ماه محرم جلسه روضه دارند. اما این خیال چندان به درازا نکشید. خانمم آمد دم در و خبر داد که « آقای نهاوندی فوت کرد ». یکه خوردم. معطل نکرد و خبر را تکمیل کرد: « رفته اند تشییع جنازه. همسایه های قدیمی هم رفتند. تو نبودی و گرنه ما هم می رفتیم ». و بعد تازه به من فرصت داد که بپرسم: « آخر آقای نهاوندی که طوریش نبود. سرحال بود». جوابم را آماده داشت: « نه می گویند قلبش مشکل داشته. ده روزی بوده که در بیمارستان بستری بوده. تازه می گویند سه چهار سالی که ما اینجا نبودیم، چند بار در بیمارستان بستری شده است ». سکوت کردم. فرصتی که خود را به مراسم تشییع برسانم نبود. آمدم تو. اما این روزها مدام به همسایه مان آقای نهاوندی فکر کرده ام.

حساب که می کنم می بینم ما ١۵ سال با هم همسایه بوده ایم ( بجز چهار سالی که رفته بودیم اصفهان ). خانه آقای نهاوندی حدود ٢٠ متر از خانه ما فاصله دارد. درهای خانه هامان تقریبا روبروی هم باز می شود. بنابراین زیاد با هم روبرو می شدیم. سالهای اولی که به این خانه آمده بودیم، آقای نهاوند مردی میان سال بود. رشید و بالا بلند. خانه ای قدیمی داشت به قول امروزی ها کلنگی. همسری و چهار پسر. اصلا اهل انزلی بود. قیاقه اش هم به انزلی چی ها می آمد. پسرانش هم شکل و سیمای شمالی ها را دارند. دبیر بازنشسته تربیت بدنی بود. پلاک فلزی کوچکی به در خانه شان نصب بود ( اخیرا نگاه نکرده ام ببینم هنوز هست یا نه ) که بر روی آن نوشته بود: « فرامرز نهاوندی دبیر تربیت بدنی ». شنیده بودم معلم سخت گیری هم بوده است. چند سال پیش راننده ای که از آژانس آمده بود همسرم را تا مدرسه برساند، وقتی در کوچه چشمش به آقای نهاوندی افتاده بود، جا خورده بود و بعد تعریف کرده بود که شاگرد آقای نهاوندی بوده و از سخت گیری هایش گفته بود. می دانستم خودش هم ورزشکار بوده ولی نمی دانستم کی و کجا و در چه رشته ای ورزش می کرده. معمولا لباس ورزشی به تن داشت. بلوزش همیشه تنش بود، و وقتی دم در می آمد یا برای خرید تا سوپر سر کوچه می رفت، گاهی شلوار گرمکن می پوشید. هیکل درشتی داشت، اما اضافه وزنش چندان زیاد نبود. آقای نهاوندی در تمامی این سالهایی که ما با هم همسایه بودیم، بازنشسته بود. ندیده بودم کار دیگری انجام دهد. تلخ نبود، اما اهل شوخی و بگو و بخند هم نبود. همیشه با هم سلام و علیکی می کردیم و بسیار کم پیش می آمد که جز این حرفی دیگر میانمان رد و بدل شود. سیگاری قهاری بود. خیلی سخت بود که او را بدون سیگاری در دست یا بر لب ببینی. مثل اینکه خانواده از سیگار کشیدنش راضی نبودند. به همین خاطر می آمد دم در می ایستاد سیگارش را می کشید و بعد می رفت تو. بارها درهوای سرد زمستان یا شب های تابستان، گاهی که دیر وقت در خانه را باز می کردم تا هوایی بخورم یا نگاهی به ماشین بیندازم، می دیدم دم در ایستاده و سیگارش را دود می کند. آقای نهاوندی مرد آرامی بود. در این همه سال ندیدم با کسی بگو مگویی کند. آرام می آمد و می رفت و من هیچ وقت ندانستم در پس این ظاهر آرام چه شخصیتی پنهان است. مدتی پیش که ما از اصفهان برگشتیم، دیدم بعضی همسایه ها از کوچه ما رفته اند، اما آقای نهاوندی سر جایش بود. بار اول که دیدمش دستی دادیم  و حال و احوالی کردیم. اندکی شکسته شده بود، اما هیچ اثری از بیماری در ظاهرش پیدا نبود. تنها تفاوتی که در رفتارش دیدم، این بود که می آمد کنار بنگاه معاملات ملکی سر کوچه مان روی یک صندلی می نشست. قبلا نمی دیدم این کار را بکند. جمعه که رفته بودم مجلس ختمش دیدم که ورزشکاری او و سوابقش در این زمینه بسیار بیش از آن چیزی بوده که من تصور می کرده ام. فوتبالیست بوده و مربی و بخصوص داور. حتی این هفته در برنامه ٩٠ عکسش را نشان دادند و  به خانواده اش تسلیت گفتند. عجیب اینکه در این ١۵سال هیچ گاه ندیدم کسی از او سراغی بگیرد، ولی در مجالس ختمش پلاکاردهای زیادی از طرف ورزشی ها به در و دیوار نصب بود. تعدادی از فوتبالی های مشهد هم در مجلس حاضر بودند. به نظرم رسید آقای نهاوندی در این سالهای اخیر به نحوی منزوی شده بود.

این روزها زیاد به آقای نهاوندی فکر می کنم. جالب اینکه وقتی زنده بود، اینقدر به او فکر نمی کردم. یکی دو روز پیش به خانمم گفتم: درست است که مرحوم نهاوندی چندان گرم نمی گرفت و با کسی اختلاط نمی کرد، ولی در این کوچه برای خود کسی بود و راستش من اکنون جای خالی اش را در کوچه مان احساس می کنم. بعد ادامه دادم که ورزش قهرمانی بسیار نامرد است. چون تا وقتی سرپایی و می دوی و می درخشی، همه قربان صدقه ات می روند، ولی تا کنار کشیدی، فراموش می شوی و دیگر هیچ کس سراغت را نمی گیرد.

اما من اکنون همه احترامم را در قالب این الفاظ تقدیم می کنم به آن مرد خوش قامت سیگاری آرامی که در این پانزده سالی که من او را دیدم، سر در گریبان زندگی خود داشت، لافی نزد، معرکه ای نگرفت. به هیچ چیز تظاهر نکرد. کسی را به دور خود جمع نکرد. به کسی نگفت که کیست. کسی از او سراغی نگرفت. عکسش تا هنگام مرگش جایی چاپ نشد. با حقوق بازنشستگی اش زندگی کرد و ... همین.  

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :