ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

در جامع فَهرَج

سالهاست که از سفرهایی که می روم، یادداشت هایی تهیه می کنم و در دفترهایی نگه می دارم. بیشتر این یادداشت ها که بعضی از آنها از قضا مفصل و در حد یک سفرنامه هستند، به دلایل مختلف فرصتی برای چاپ پیدا نکرده اند. البته گاهی بخش هایی از آنها را در وبلاگ گذاشته ام. برای این پست در لابلای آنها گشتم و بخشی از یادداشت های مربوط به یک سفر را انتخاب کردم. در این سفر که از اواخر اردی بهشت تا اوایل خرداد ماه سال 1381 ( به مدت 10 روز ) برگزار شد، به همراه دانشجویان، بناهای مختلفی را از شاهرود گرفته تا دامغان، سمنان، ورامین، تهران، قم، کاشان، اصفهان، نایین و یزد و... بازدید کردیم. آنچه در این پست آورده ام، گزارش دیدار از مسجد جامع فهرج است. فهرج از توابع یزد است و مسجد جامع آن یکی از قدیم ترین مساجد موجود در ایران است.


پنج شنبه 2خرداد 1381

ساعت‌ 30/4 بعدازظهر، مسجد جامع‌ فهرج‌

 

پهره‌ یا به‌ قول‌ عرب ها فهرج‌ در 12 کیلومتری‌ جاده‌ یزد به بافق‌ واقع شده است‌. بنای‌ مسجد از خشت‌ و گل‌ است‌. مسجد سه‌ رواق دارد ویک‌ شبستان‌. رواق ها هر کدام یک‌ طاق، و شبستان‌ دو طاق دارد. مناره‌ آن سلجوقی‌ است‌ و قوس ها همه‌ گهواره‌ای‌ و یادگار معماری ‌پیش‌ از اسلام‌ ایران‌. صحن‌ مسجد مربعی‌ است‌ با حوض‌ آبی‌ در وسط‌ به‌ عمق‌ حدود یک‌ متر که‌ خالی‌ است‌. در رواق غربی‌ نیز منبری‌ است‌ فرسوده‌ که‌ پیرزنی‌ ریسمان‌ سفیدی‌ را به‌ آن‌ گره‌ می‌زد. در شبستان‌ زیر هر طاق یک‌ پنکه‌ سقفی‌ می‌چرخد و مجلس‌ روضه‌ برپاست‌. جلوی‌ شبستان‌ دو زیلو آویخته‌اند و یک‌ سوم‌ فضای‌ شبستان‌ را هم‌ با پرده‌ای‌ جدا کرده‌اند برای‌ نشستن‌ زن ها. واعظی که بالای‌ منبر بود، از نور الهی‌ می‌گفت‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ اجداد پیامبر تا هاشم‌ و داستان‌ ازدواج ‌او با سلمی‌' و تولد عبدالمطّلب. تاریخ‌ و افسانه‌ را در هم‌ می‌آمیخت‌ و دمادم  از جمعیت‌ صلوات‌ طلب می کرد. در مجلس‌ چای‌ توزیع‌ می‌کردند و بوی‌ آن‌ که‌ در هوا پیچیده‌ بود، یک‌ لحظه‌ مرا تا دنیای‌ دور کودکی‌ برد؛ به‌ مجلس ‌روضه‌ زنانه‌ ‌ همسایه‌مان‌ که‌ غروب های‌ تابستان‌ در حیاط‌ خانه‌شان‌ برپا می‌شد و در گلاب‌پاشها گلاب‌ پخش‌می‌کردند و در قوری های‌ چینی‌ و استکان های‌ کوچک‌ بلور چای‌ می‌دادند و ما که‌ بچه‌ بودیم و اجازه شرکت در مجلس را نداشتیم،‌ در دالان بزرگ جلوی خانه می نشستیم و آن‌ آخر روضه‌، گلاب‌ به‌ سر و صورت‌ می‌زدیم‌ (جالب‌ این‌ که‌ نام زن صاحب مجلس هم گلابتون‌ بود) و یک‌ استکان‌ چای‌ می‌خوردیم‌ و از بوی‌ گلاب‌ و عطر چایی‌ که‌ در هوا می‌پیچید لذت‌ می‌بردیم‌. و اکنون‌ اینجا چنان‌ هوس‌ چای‌ روضه‌ کرده‌ بودم‌ که‌ نگو. رویم‌ نشد بنشینم‌ چای‌ بخورم‌؛ آخر همه‌ می‌دانستند که‌ ما مسافریم‌ و به‌ بازدید آمده‌ایم‌ نه‌ به‌ روضه‌. خمار چای‌ روضه‌ از مسجد زدم‌ بیرون‌...

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :