ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

در محلات مدینه

از سفر حج عمره ای که چند سال پیش رفته ام سفرنامه ای نوشته ام با عنوان حج ناتمام. این نوشته بخشی از متن آن سفرنامه است.


سه شنبه 22 شهریور 1384 – مدینه؛ محلات العنبریه و قباء

بعد از صبحانه با دوست همسفرم پیاده راه افتادیم به طرف محلة العنبریه. برای دیدن ایستگاه راه آهن مدینه و مسجد العنبریه (تا هتل 10 دقیقه راه است). ایستگاه بنایی است عثمانی ( راه‌آهن حجاز در دوران سلطان عبدالحمید دوم عثمانی با کمک فنی آلمانی‌ها کشیده شد. هدف این بود که از این طریق سوریه به شهرهای مقدس مدینه و مکه متصل شود ). ساختمان ایستگاه بنایی است نه چندان بزرگ، سنگی، با طاق هایی سیاه و طبقه دوم آن زرد و سیاه و پنجره‌های گِرد و هلالی. گِردها از شیشه‌های رنگی. جلوی ساختمان چند ردیف نخل است و یک نوع درخت دیگر که من نفهیمدم چیست. درها و پنجره‌های ساختمان قفل است و جلوی آنها نرده‌ای برای حفاظت کشیده‌اند. تابلوی بزرگی جلوی ساختمان است که بر روی آن نوشته است: وزارة المعارف وکالة الآثار و المتاحف ( وزارت معارف نمایندگی آثار تاریخی و موزه ها ). و اینکه شروع ترمیم محطة سکة حدید الحجاز بالمدینة المنوره ( آ‎غاز بازسازی ایستگاه راه آهن حجاز در مدینه منوره ). محوطه ایستگاه سرسبز است، اما دور و بر، پر است از آت و آشغال و هیچ نشانی از قطار و راه آهن نیست، جز یک واگن باری که در گوشه‌ای روی چند تراورز سوارش کرده‌اند. همین. چراغ های اطراف محوطه‌، این ساعت صبح هنوز روشن بود.

            پشت نرده‌ها مردی خوابیده بود. سلام و علیکی کردیم و اینکه هل یمکن الورود؟ ( آیا اجازه ورود هست؟ ) گفت: لا. و دستش را به سمت دیگر ساختمان برگرداند. برگشتیم و در حاشیه خیابان و کنار دیوار محوطه ایستگاه رفتیم پایین تر تا رسیدیم به دری نیمه باز که بالایش باز تابلوی الآثار و المتاحف بود. وارد شدیم. مرد نگهبان داشت با موبایلش حرف می‌زد. منتظر ماندیم تا حرفش تمام شد. سلام و علیکی کردیم و اینکه هل یمکن الورود؟ درآمد که لا. لا. گفتم: نحن معلما التاریخ. مشتاقان لرویة المتحف ( ما دو نفر معلم تاریخیم و مشتاقیم که موزه را ببینیم ). ‌عذر آورد که  والله ممنوع. والله ممنوع. و اینکه دستور است و سخت می‌گیرند. اصرار بی فایده بود و دست از پا درازتر برگشتیم. خوب جناب! اگر قرار باشد خلق خدا را به موزه ات هم راه ندهی، پس برای چه مرمتش کرده‌ای و نام موزه بر آن گذاشته‌ای. بگذار این یکی هم مثل بقیه بپوسد. چقدر ما در این سفر تا حالا « لا » و « ممنوع » شنیده‌ایم، خدا عالم است. هرچه می‌خواهی، جوابش لا، و هرکجا می‌خواهی بروی، ممنوع.

            از آنجا آمدیم سمت مسجد العنبریه که آن طرف میدان است. درست روبروی ایستگاه راه آهن. سر راه بازاری بود از مواد غذایی؛ ترشیجات و خیارشور و خرما و سبزی. یک مغازه آش داشت و روی میزهای جلوی مغازه، چند عرب مشغول خوردن بودند. حیف که صبحانه خورده بودم.

اما مسجد در محوطه‌ای سرسبز قرار دارد، بانخل های زینتی و گل های کاغذی و حوض آبی با چند فواره. بنای مسجد از سنگ است و سیاه. با دو مناره. درش بسته بود. این بود که از پنجره نگاهی انداختم تو. شبستانی کوچک است با محرابی سیاه و این طرف و آن طرف رحل های قرآن روی زمین. سر در کتیبه‌ای دارد کوچک، بر سنگی سفید که لااله الّاالله محمد رسول الله سنه 1334.  زیر در و زیر گنبدهای رواقک جلوی مسجد کبوترها لانه کرده‌اند و آثارهم مشهود، علی الارض والجدار. روی پله کنار مسجد، نشستیم به استراحتی و بعد راه افتادیم سمت مشرق.

انداختیم در کوچه پس کوچه‌ها. مسجدی بود به نام مسجد الکاتبیه. سفید، و کنارش کوچه‌ای و در آن بعثة حجّاج مصر العربیه و  یک جای دیگر دار تونس للزائرین. بعد همچنان کوچه‌ها و میدان ها و مسافرخانه‌ها. فقیرانه تر از اطراف مسجدالنبی و مغازه‌ها کم رونق. یک جا صالون ( آرایشگاه ) بود و خلوت. هوس کردم بروم اصلاح، ولی فکر کردم بگذارم برای مکّه و بعد از تقصیر. یک جا ساختمانی بود متروک للبیع (برای فروش) و در کوچه‌ای دیگر باز ساختمانی مشابه قبلی و به درش تابلویی کوچک و مسی و قدیمی؛ عمارة شیخ عبدالغفار و اولاده فی محلة قباء. و این شیخ عبدالغفار شاید الآن هفت کفن پوسانده و اولاده؟ چه می‌دانم. شاید صاحب یکی از این برج های اطراف مسجد النبی. اما از این تابلو فهمیدیم که اینجا حی القباء است. کوچه‌ها و خیابان ها هم به نام بزرگان انصار است؛ شارع جابر بن عبدالله و شارع سعد بن الربیع و ...

آخر این کوچه‌ها رسیدیم به خیابانی که پر از مغازه بود؛ لباسفروشی و کفاشی و ... بعضی را سرزدیم، ‌اما چیزی نخریدم. مثل اینکه تب خرید دارد فروکش می کند. یک جا جلوی مغازه‌ای درجه‌داری ایستاده بود، با لباسی خاکی رنگ و کلاه سیاه و کفشی معمولی که حسابی ظاهرش را خراب کرده بود. بی سیمی در دست داشت و شلوارش مدام از کمرش می‌افتاد که آن را بالا می‌کشید و گاهی قدمی می‌زد و به بی سیمش ور می‌رفت. سر کوچه‌ای، نانوایی روی تابه نان می‌پخت. یک ساعتی آن اطراف چرخیدیم و بعد آمدیم سوق بلال المرکزی (بازار مرکزی بلال ). از آنجا هم  یکراست آمدیم حاشیه بقیع. بعد سلّانه سلّانه آمدیم تا هتل و سر راه از کنار مسجد ابوبکر گذشتیم که بالای درش تاریخ 1354 حک شده بود...

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :