ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

سری به دنیای افسانه ها !

این روزها کتاب چهل چراغ دکتر باستانی پاریزی را می خواندم. ماجرایی را تعریف کرده بودم. فکر کردم آن را به عنوان پستی در وبلاگ بگذارم. بخوانید شاید خوشتان آمد:


یک محمد اصغر (= محمد پسر اصغر) داشتیم درکرمان، شکسته بند بود – ولی البته کار مؤظف او اذان گفتن در مسجد ملک (= مسجد امام) بود. برای خدا اذان می گفت. یک دکان خرابه جلو مسجد بود؛ مرده ریگ عصر سلجوقیان، آنجا پینه دوزی می کرد. از این راه نان می خورد؛ مجرد و ساده و بی تکلف. اما کار او که اعجاز به شمار می رفت، شکسته بندی بود. پا و دست را با استخوان جداشده پیش او می آوردند و درمان می کرد. دو سه بار اطبا خواستند جلو کار او را بگیرند، بی نتیجه بود. مردم رهایش نمی کردند. شکسته بندی را عملا در گوسفند داری آموخته بود.

صبح زود، اول اذان می گفت، و سپس می آمد توی دالان مسجد می نشست. از گوشه و کنار و از دهات و شهرهای اطراف، دست و پا شکسته ها را بار خر و گاو می آوردند و او جبران می کرد و دستور دوایی می داد و سپس می رفت به پینه دوزی. اغلب، جلو دالان مسجد، بیماران صف کشیده بودند. شنیدم، دکتر هرمان آلمانی، رئیس بیمارستان ارجمند، گفته بود بیاید و در بیمارستان ما کار کند و کمک پرستارها و دکترها باشد و او قبول نکرده بود. گفته بود که در مسجد، محضاً لله کار می کند.

مطلبی که می خواستم بگویم این است که حمید، پسر خردسالم، در کرمان، توی مدرسه پایش در رفته بود. بردیم بیمارستان عکس برداشتند و بستند، ولی افاقه نکرد. بچه شب تا صبح نخوابید و فریاد کرد و پایش هم ورم آورد. بی بی – مادرخانم – گفت: « این بچه دارد از کف می رود. ببرید پیش محمد اصغر، شاید معالجه شود.» با اندکی اکراه، راه افتادیم و بچه را بردیم. پا را مشت و مال داد و بررسی کرد. سپس روی خود را به ایوان مسجد دوخت و به بچه گفت: « آن بالا گنجشک را ببین چطور می پرد.» و در همین لحظه که بچه از خود غافل شد، پا را تکانی داد، ترقی صدا کرد، فریادی از طفل بلند شد و دیگر ساکت ماند و اشکش خشک شد. گفت: « زردچوبه کوفته و پیه و فلان و بهمان ضماد کنید و با پوست درخت سنجد ببندید و پس فردا بیاورید ببینم چه شده است.»

بچه نجات یافته بود. دو سه روز بعد، یک پنج تومانی (پنجاه ریال) و یک سرِ قند برداشتیم و بردیم که تشکر کنیم و هدیه ای داده باشیم. پیرمرد مشغول پینه دوزی بود. هر چه اصرار کردیم، پول را برنداشت. گفت:« هیچ نمی گیرم. اگر بگیرم، اثر از دستم می رود و دیگر معالجات بی نتیجه می شود. شما این اثر را از دست من نگیرید.» التماس کردیم تا کله قند را گرفت و شکست و نصف کرد. نصف آن را تبرکاً برداشت و نصف دیگر را به ما پس داد و گفت: « بروید به امان خدا !».

چهل چراغ، دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، ص 260-259    

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
تگ ها :