ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

آب در سماور کهنه !

مرحوم سلمان هراتی در کتاب از آسمان سبز شعری دارد با همین عنوات؛ «آب در سماور کهنه». ایشان در پاورقی توضیح داده اند که این «یک مثل مازندرانی است. وقتی می خواهند از گذشته هایشان صحبت کنند، می گویند: بیا آب در سماور کهنه بریزیم». حالا این بار کسی از مردم همان اطراف آمده و آب در سماور کهنه ریخته است.


ماجرا از این قرار است که چندی پیش در این دنیای مجازی یکی از دانشجویان قدیمی ام را پیدا کردم؛ آقای علی نمازی را که در دانشکده ما در رشته فلسفه تحصیل می کرد و در ترم اول با من درس تاریخ اسلام داشت. آقای نمازی اهل دماوند و دانشجوی علاقمندی بود و تا آنجا که می دانم تحصیلاتش را تا فوق لیسانس ادامه داد. به رغم اینکه دانشجوی گروه ما نبود اما تا وقتی که در دانشکده بود، با من ارتباط داشت. یادم می آید آن اواخر یک بار به نمایندگی از گروهی از دانشجویان از من دعوت کرد تا در جلسه ای که آنها در آمفی تئاتر دانشکده برگزار کردند، در باره تاریخ عاشورا سخنرانی کنم. دیگر اینکه یادم می آید گاهی از درد گوش هایش شکایت می کرد. (امیدوارم اکنون هیچ درد و شکایتی نداشته باشد). سال گذشته در ایام عید برایم کارت تبریکی فرستاد و مرا مدیون محبت خویش کرد. مدتی پیش برایم نوشته بود که مایل است خاطراتش را از آن کلاس و آن ایام بنویسد. من هم به او قول دادم که نوشته اش را در وبلاگ می گذارم به شرط اینکه در مورد من مبالغه نکند. مدتی از او خبری نبود. فکر کردم از این کار منصرف شده است، اما این روزها ایمیلی از او به دستم رسید که در آن بخشی از خاطراتش را برایم فرستاده بود. ضمن تشکر از آقای نمازی، نوشته او را در این پست منتشر می کنم. البته دو سه سطر از نوشته ایشان را حذف کرده ام به این دلیل که محتاج توضیحاتی بود که باعث تطویل کلام می شد. بابت این موضوع از ایشان عذرخواهی می کنم. آقای نمازی مرقوم فرموده اند:

 

به نام خدا

 

نخستین روزهای ماه مهر بود. مهرماه سال ١٣٧٩. تازه وارد دانشگاه شده بودم و تقریبا همه چیز برایم جدید بود، از محیط خوابگاه گرفته تا فضای دانشکده، از فضای شهر ٢میلیونی مثل مشهد که با دماوند ما بسیار متفاوت بود تا آب و هوا و گویش خاص مردمش و...

صبح ها سوار اتوبوس  دانشگاه می شدیم و فاصله میان خوابگاه تا دانشکده الهیات را طی می کردیم. پیش از شروع کلاس ها یکبار دیگر هم به دانشکده رفته بودم. برای ثبت نام و برگزاری جلسه توجیهی و توضیح این که دانشکده الهیات و دانشگاه فردوسی مشهد چه دارد و چه ندارد. ازجمله این که مثلا به شبکه اینترنت هم متصل است، و این انصافا برای من (و صدها نفرمثل من) که نه کامپیوترخانگی داشتند و نه تا به آن موقع حتی یک بار از اینترنت استفاده کرده بودند، موضوع بی اهمیتی نبود. ولی به هرحال آن روز اولین روز درس بود.

 

 طبق عادتی که حتی از دوران دبستان بامن بوده (و هنوز هم کاملا رهایم نکرده) کمی دیر به کلاس رسیدم. با کنجکاوی و اندکی نگرانی از داخل دریچه شیشه ای (که فضای داخل کلاس را نشان می داد) نگاهی کردم، مرد میانسال و لاغر اندامی را دیدم، با قامتی متوسط و عینکی بر چشم. کمی جدی به نظر می رسیدید، با این حال حس کردم نباید آدم بداخلاقی باشید. در زدم و وارد شدم. سلامی کردم، پاسخ مختصری شنیدم و به انتهای کلاس رفتم. چند صندلی برای نشستن بود. یکی را انتخاب کردم و نشستم. شما آن روز برای ما از درس تاریخ اسلام گفتید. ازاین که باید کتاب دکتر عباس زریاب خوئی را بخوانیم  و "تاریخ اسلام"( ی ) که خودتان چند سال پیش نوشته بودید. از این که گاهی دانشجویان ترم های بالاتر، تازه واردها را از استاد خاصی می ترسانند و توصیه به اینکه خیلی حرف های شان را باور نکنیم. یادم نمی آید که درمورد حضور به موقع در کلاس هم تذکری دادید یا نه، ولی حدس می زنم  که در این مورد به ما انذارها داده باشید. القصه ... نوبت به سوالهای دانشجویان رسید. من هم که اندکی آدم محتاطی بودم  و البته کمی هم تمایل به پرسیدن سوال های دهان پرکن داشتم، بعد از سبک وسنگین کردن اوضاع  و احوال دستم را بالا آوردم. تا آنجایی که به یاد می آورم، سوالم درمورد علت زوال جایگاه دین در اروپای قرون جدید بود که البته به بخشی ازصحبت های شما ربط  داشت. در پاسخ سوالم گفتید که پاسخ این سوال خیلی مفصل است و علاوه بر آن، این سوال، کلی هم هست وپاسخ دادن به سوالات کلی کار سختی است. البته برای این که پرسشم را بی جواب نگذارید، توضیح مختصری دادید...

 

            کمی بعد از آن یعنی در آخرین روزهای ماه مهر، دانشگاه فردوسی میزبان همایشی بود، همایش بررسی اندیشه های دکترشریعتی. ازدوران کودکی علاقه مبهمی به شریعتی داشتم، علاقه ای که تحت تاثیر گرایش پدرم به ایشان بود و حالا در اولین روزهای ورودم  به دانشگاه، شاهد برگزاری چنین همایشی بودم. آن روزها نام های پرآوازه ای به مشهد آمده بودند. نام هایی که  برخی ازصاحبان آن بعدها پرآوازه ترهم شدند: زهرا رهنورد، علیرضا بهشتی، محمدعلی ابطحی، مصطفی ملکیان، صادق زیباکلام، رحیم پور ازغدی و ... من هم که همه آن ها را یکجا می دیدم  ذوق زده شده بودم . اگراشتباه نکنم شما هم برای آن همایش مقاله ای داده بودید و من از این که یکی از اساتیدم را در چنین موقعیتی می دیدم به خودم می بالیدم.

 

            یادم هست که شما در حین تدریس، سعی می کردید که توجه ما را نسبت به مسائل فرهنگی و اجتماعی جلب کنید. مثلا یک بار در کلاس گفتید که من دیروز به سینما رفته بودم. فیلمی که دیدم درمورد آداب و رسوم برخی قبایل خوزستانی بود، خوب است که شما هم این فیلم را ببینید. هفته بعد که به کلاس آمدید، سوال کردید که درطول این هفته کسی آن فیلم را دیده یا نه؟ جالب این بود که حتی یک نفر هم این فیلم را ندیده بود. شما نگاه تاسف برانگیزی کردید وپرسیدید: " یعنی یک نفر هم آن فیلم را ندیده؟... شما در طول هفته چه کار می کنید ؟"

            به خاطر دارم که درهمان ایام یکی از بازی های بین دو تیم پرسپولیس و استقلال انجام شده بود. از قضا آن بازی به خشونت کشیده شده بود و بازیکنان دو تیم در مقابل دوربین تلویزیون و صد هزار تماشاچی یکدیگر را کتک زده بودند. فردای آن روز که به کلاس آمدید، با لبخندی برلب گفتید: " راستی، جنگ گلادیاتورها را دیدید؟ " بعد گفتید: " من که مدت ها بود این قدر نخندیده بودم... خوب شد خانواده من آن موقع نبودند، وگرنه فکرمی کردند که دیوانه شده ام "!

 

 خوب ... یک صفحه کامل پرشد ولی خاطرات من هنوز تمام نشده، ان شاءالله مابقی خاطراتم را در موقعیت دیگری تعریف می کنم.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :