ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

آن مرد رحمت آبادی

دکتر غلامرضا دشتی رحمت آبادی، استاد بازنشسته گروه تاریخ ادیان دانشگاه فردوسی درگذشت (چهارشنبه ٣١ فروردین ١٣٩٠). پنج شنبه اول اردی بهشت مراسم تشیع جنازه او برگزار شد. او را در قبرستان خواجه ربیع مشهد به خاک سپردند.

 


دکتر دشتی متولد سال ١٣١٠ شمسی بود. در ایام جوانی مدتی را در حوزه علمیه قم طلبگی و در بیت آیت الله بروجردی خدمت کرده بود. بعد از آن در دانشکده معقول و منقول سابق (الهیات) در دانشگاه تهران تا اخذ مدرک دکتری رشته تاریخ ادیان تحصیل کرده بود. مدتی را در آموزش و پرورش درس داده بود و بعد از آن به عنوان عضو هیأت علمی دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی استخدام شده بود و تا چند سال پیش که بازنشسته شد، به خدمت در این دانشکده مشغول بود. همکاری او با دانشکده و گروه ادیان بعد از بازنشستگی هم ادامه داشت و تا هنگام مرگ، هر ترم چند واحد درسی را به دانشجویان این رشته تدریس می کرد.

دکتر دشتی در دوره لیسانس استاد من بود و من چند درس با ایشان گذراندم. هم من و هم بسیاری از دانشجویان آن سالها از ایشان و صمیمیت و برخوردهای انسانی شان، خاطرات بسیاری داریم. دکتر دشتی سالها معلمی کرده بود، اما چندان اهل نوشتن و منتشر کردن و شرکت در این کنگره و آن میزگرد و ... نبود. شمار مقالاتش اندک است و درس نامه هایی که برای دانشجویان فراهم کرده بود هم چندان زیاد نیستند، اما او فضایل و ویژگی هایی دیگر داشت که به همان دلایل همگان دوستش داشتند و احترامش می کردند. دکتر دشتی استادی متمایز بود، نه به دلیل آثار یا دیدگاه های علمی متفاوتش بلکه به دلیل رفتار انسانی و مهربانانه اش. او بیش از هر چیز دیگر، یک انسان بود؛ انسانی که آزردن کسی را خوش نمی داشت، با همگان رابطه صمیمانه برقرار می کرد، متواضع و افتاده بود و در مشی و مرامش غرور و نخوت و تکبر جایی نداشت. اصولا در چشم او آدم ها بیشتر از کتابها اهمیت داشتند و همین ریشه رفتار متمایز او بود. یادم می آید در همان سالهای دانشجویی بارها مرا یا دانشجویان دیگرش را در دفترش به صرف چای دعوت می کرد. جاشکلاتی بزرگی داشت که همیشه پر از نقل بود و از آن نقل ها هم خوردن حلال بود و هم بردن. در کار درس و امتحان با تسامح بسیار برخورد می کرد. برخی این شیوه را نمی پسندیدند، اما او هیچ گاه مشی خود را تغییر نداد. یک بار از ما امتحان شفاهی می گرفت. سؤالی پرسید، اولین جمله جواب که از دهنم درآمد، گفت: بلند شو برو. گفتم: استاد بقیه اش... با هم لحن همیشگی خود گفت: برووو. نمره ها را که اعلام کرد، دیدم ٢٠ داده است، در حالی که اگر می خواست، سخت بگیرد و سوالات متعدد بپرسد و به قول دانشجویان مته به خشخاش بگذرد، چنین نمره ای نمی گرفتم. چند سالی را معاون دانشکده بود و منشأ خدماتی شد. با پرسنل اداری هم بسیار مهربان و صمیمی بود.

دکتر دشتی به دلیل سالهای طولانی تحصیل و تدریس در دانشکده های الهیات تهران و مشهد، اطلاعات و خاطراتی جالب از بسیاری از اساتید و دانشجویان برجسته این دانشکده ها داشت که من بارها آنها را زبان ایشان شنیده بودم و یکی دو مورد بسیار جالبش را نیز مکتوب کرده ام. این اواخر به این فکر افتاده بودم که مصاحبه مفصلی با او ترتیب دهم و این خاطرات را ثبت کنم، اما مرگ هیچ وقت خبر نمی کند و بدتر از مرگ، غفلت ماست که این قطعی ترین حادثه زندگی خود را جدی نمی گیریم.

در این سالهای اخیر معمولا دو سه هفته ای یک بار آقای دکتر دشتی را می دیدم. از دیدنش خوشحال می شدم؛ دیدار او مرا به یاد گذشته ها می انداخت و بخشی از خاطرات خوش سالهای دانشجویی را در ذهنم زنده می کرد. این خوشحالی را به او ابراز می کردم و از ایشان می خواستم به جای هفته ای یک روز، بیشتر به دانشکده بیاید. می خندید و سری تکان می داد و حرف را عوض می کرد. گاهی با هم یا همراه دیگر همکاران می نشستیم و دقایقی طولانی اختلاط می کردیم. آخرین بار همین چند روز پیش ایشان را دیدم. در راهروی دانشکده به هم رسیدیم. چون در سال جدید اولین بار بود که همدیگر را می دیدیدیم، روبوسی کردیم. سال نو را به ایشان تبریک گفتم و دقایقی سرپایی حرف زدیم. احساس کردم این بار برخلاف گذشته چندان سرحال نیست؛ خسته بود و اندکی سنگین راه می رفت ولی کجا فکر می کردم این آخرین باری باشد که او را می بینم؟ مرگ؛ اتفاقی به این مهمی، آن هم به این سرعت؛ در خیالم نمی گنجید. دیروز هم که آگهی چند سطری فوت او را پشت در دفتر گروه ادیان دیدم، تا به نام او نرسیدم، تصور نمی کردم، خبر مرگ ایشان را می خوانم. اما واقعیت همین است. دکتر دشتی درگذشت. او استاد من بود و حق معلمی به گردن من و بسیاری از دانشجویان دانشکده ما داشت، اما من به عنوان یک شاگرد او دوست دارم بگویم که او بیش از علم، مرد نیکی و مهربانی بود. گویی در تمام این سالها پسوند فامیلی اش را بخوبی تفسیر می کرد و به نمایش می گذاشت؛ «رحمت آبادی». او مردی از آن دیار بود و مشی و مرامش نیز رحمت آمیز و مهربانانه بود. من در دل اطمینان دارم که خداوند به پاس نیکویی هایی که در شخصیتش وجود داشت و نیکی هایی که در حق دیگران می ورزید، او را در پناه رحمت خود قرار خواهد داد. او از رحمت آباد برخاسته بود و به رحمت آبادی دیگر کوچ کرد. رحمة الله علیه 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :