ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

اندر مصائب وبلاگ نویسی

یکی از اساتیدم که دو فرزند خردسال داشت، یک بار در بیان تفاوت شخصیتی آن دو، به مطلب جالبی اشاره کرد. ایشان گفت: دو پسر من شخصیت های متفاوتی دارند: وقتی بزرگتری با اولی دمخور می شود، او خود را در حد و اندازه های وی بالا می کشد، بزرگ می شود و بزرگی می کند، اما دومی بالعکس، همسخن بزرگسال خود را تا حد و اندازه خود پایین می آورد و او را وامی دارد تا در کودکی های وی سهیم شود. 


من گمان می کنم اصولا آدم ها را بشود همین گونه تقسیم بندی کرد؛ بعضی با مصاحب خود همراه و همگام می شوند، اما بعضی دیگر او را با خود همراه و وادارش می کنند تا همانند آنان رفتار کند. با این مقدمه می خواهم به یکی از مشکلات کار وبلاگ نویسی بپردازم:

به گمان من یکی از مشکلات اصلی این کار، که خود حاکی از مشکلی اساسی در اندیشه و رفتار ماست، گفتگوهایی است که در قالب کامنت ها در وبلاگ در می گیرد. من قبلا هم در این باره مطالبی نوشته ام و اکنون فرصت را غنیمت می شمرم که باز هم در این باره سخن بگویم:

وبلاگ نویس پستی می گذارد و به خواننده این امکان را می دهد که با کلیک کردن روی لینک نظرات، دیدگاه خود را در باره مطالب آن پست بیان کند. اگر این اتفاق بیفتد، اتفاقی طبیعی رخ داده است، ولی متاسفانه در جامعه نه چندان به قاعده ما، در این عرصه نیز بی قاعدگی هایی رخ می دهد:

گاهی نظردهندگان محترم اصلا به حرف نویسنده کاری ندارند، در باره آن فکر نمی کنند و به آن نمی پردازند. به همین دلیل پیام هایی می فرستند که ربطی به موضوع مورد بحث ندارد. من اخیرا پستی را به موضوع «زنان و تاریخ» اختصاص داده بودم. پیام های بسیاری رسید، اما شما خود می توانید مشاهده کنید که بسیاری از آنها اصولا ارتباطی با این موضوع ندارند. دوستان جا را برای طرح دعواهای زنانه و مردانه مناسب تشخیص دادند، همدیگر را کوبیدند، سرزنش کردند، طعنه زدند، به خواستگاری رفتند، فلسفه بافتند و... اما تنها شمار اندکی به موضوع اصلی پرداختند. بیشتر آنان این اصل مهم را که «هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد» نادیده گرفتند. یک بار دیگر کامنت های این پست را مرور کنید تا صدق ادعای بنده روشن شود. تازه باید عرض کنم که بعضی از پیام ها را به دلیل لحن یا محتوای نامناسب شان، منتشر نکردم.  

مشکل دیگری که در عرصه گفتگوهای وبلاگی وجود دارد سوالات و گاه درخواست هایی است که می رسد. سؤال اگر در باره مطلب پست باشد، مسلما به جا و مناسب است. گاهی سؤالات البته مرتبط با موضوع پست نیستند ولی کوتاه و یا واضح هستند و می توان به آنها پاسخ داد. به این سؤالات نیز اشکالی وارد نیست. اما پاسخ دادن به برخی سؤالات و یا درخواست های بعضی از مراجعه کنندگان واقعا فوق طاقت است. به درخواستی که اخیرا برای من ارسال شده توجه فرمایید:

« دانشجوی ارشد تاریخ دانشگاه ...  گرایش اسلام  هستم. می خواستم نظر شما را بدانم که آیا من می توانم  پایان نامه جغرافیای تاریخی روستای خود را کار کنم؟ لطف بفرمایید اگر امکان دارد برایم چند موضوع بکر با منابع فراوان معرفی بفرمایید».

خوب بنده که نمی دانم این دوست محترم متعلق به چه روستایی است، از کجا باید به سؤال اول او جواب دهم؟ درخواست دوم ایشان مبنی بر معرفی «چند موضوع بکر با منابع فراوان» برای نوشتن پایان نامه از سؤال اول ایشان هم عجیب تر است. بنده واقعا نمی دانم ایشان چه تصوری از انتخاب موضوع یک تحقیق، نقش دانشجو و استاد راهنما در این جریان و این قبیل امور دارد؟ دانشجویان کارشناسی ارشدی که دو سه سال را با اساتید خود می گذرانند، در اواخر دوره تحصیل خود، گاه مدت ها معطل انتخاب یک موضوع بکر برای نوشتن پایان نامه می شوند، آن موقع این دانشجوی محترم می خواهند که بنده ندیده و نشناخته، نه یک، بلکه «چند موضوع بکر» به ایشان معرفی کنم و ضمنا فهرست پر و پیمانی از منابع نیز در اختیار ایشان قرار دهم. بنده پاسخی به سؤال و درخواست این مراجعه کننده محترم ندادم، یعنی نداشتم که بدهم، ولی ایشان دست بردار نبود و چند روز بعد این بار از در گله و شکایت در آمد که «به سؤالم پاسخ ندادید، اشکال ندارد ما هم اساتیدی داریم !». و من چه می توانستم گفت جز اینکه دعا کنم خداوند ایشان را برای اساتیدشان و اساتیدشان را نیز برای ایشان نگاه دارد.

چند روز پیش یکی دیگر از مراجعه کنندگان که ظاهرا ایشان نیز دانشجوست، پیامی فرستاده اند که

« سلام استاد، می خواستم نظرتون رو در ارتباط با کتاب رابطه امام علی و خلفا بدونم، البته شاید فکر کنید که سوال بی موردی است، چون خودتون کتاب را نوشتید و پرسیدن نظر یک فرد در رابطه با ساخته خودش موضوعی بی ربط است، اما دوست داشتم که با این حال نظرتان را بدانم! لطفا به آدرس من ایمیل بزنید».

به این دوست دانشجو نیز پاسخی نداشتم که بدهم، اما ایشان هم دست بردار نبود و چند روز بعد سؤالش را تکرار کرد. این بود که مجبور شدم خطاب به ایشان بنویسم که من واقعا نمی دانم در باره چه چیز کتاب خود نظر بدهم و اصولا چرا آدمی باید سؤالی را مطرح کند که خود نیز می داند «بی مورد» است؟

پست قبلی درباره درگذشت استاد دکتر دشتی رحمت آبادی بود. من به مناسبت از بعضی خصایل و ویژگی های آن مرحوم حرف زده بودم و بعضی یک باره فرصت را غنیمت شمردند که به این بهانه با بنده و دیگر اساتیدشان تسویه حساب کنند که چرا سخت می گیرید؟ یا اینکه چرا بعضی از دانشجویان بنا به دلایل آموزشی از گروه اخراج می شوند و... بعضی متاسفانه پا را از دایره ادب نیز بیرون نهادند و حتی در حق خود کلماتی نامناسب به کار بردند. بنده البته به بعضی از این اظهار نظرها که معقول و مؤدبانه مطرح شده بود پاسخ دادم، ولی ناگهان ترس برم داشت که نکند همانند کسی که با فرزند دوم آن استادمان مصاحبت می کند، مجبور شوم در حد کسانی که غیرمؤدبانه و غیر منطقی سخن می گویند، پایین بیایم. جالب اینکه این افراد محترم در حالی که پیام های توهین آمیز می فرستند، تأکید دارند که قصد آنان توهین نیست. واقعیت این است که من از این توهین ها ناراحت نمی شوم ولی گاهی ترس برم می دارد که نکند این دوستان واقعا معنی توهین را درک نمی کنند!

اینچنین گاهی درمی مانم که چه سود از کلنجار رفتن با چنین نظراتی و پرداختن به چنین سؤالاتی؟ من البته به متانت و ادب بیشتر مراجعه کنندگان محترم که نظر خود را در قالب کلماتی منطقی و استوار بیان می کنند، همواره احترام می گذارم، اما گاهی با خواندن برخی پیام ها و روبرو شدن با بعضی سؤالات و درخواست ها حیرت زده می شوم. کمی تأمل می کنم، سعی می کنم حد و اندازه خود را نگه دارم، به چاه ویل مورد نظر آن صاحب نظر(؟!) نیفتم، و بعد زیر لب با خود زمزمه می کنم که « مردم اندر حسرت فهم درست».

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :