ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

پایان اسطوره !؟

۵-۶ ساله بودم که با بازی فوتبال آشنا شدم. در دست بچه های بزرگتر کوچه، نسخه هایی از مجله "دنیای ورزش" را دیده بودم. هنوز سواد خواندن نداشتم، اما عکس فوتبالیست ها با گرمکن های رنگی و راه راه شان و نیز توپ چهل تکه سیاه و سفیدی که با آن عکس گرفته بودند، نه تنها برایم جذاب بلکه مسحور کننده بود. همان نسخه های مجله دنیای ورزش، مرا وارد دنیای فوتبال کرد.

 


با بچه های کوچه جمع می شدیم، دو تیم می شدیم. این سر و آن سر زمین های خاکی محله که بسیار کوچک بودند، دو تکه سنگ یا آجر می گذاشتیم، دو دروازه درست می کردیم و لاینقطع دنبال توپ پلاستیکی ١۵قرانی می دویدیم و فریاد می زدیم، می افتادیم، لباسهایمان پاره می شد، بلند می شدیم، گل می زدیم، شادی می کردیم، دعوایمان می شد، قهر می کردیم، جدا می شدیم، اما ساعتی بعد یا حداکثر روز بعد، دوباره فوتبال موجب آشتی ما می شد و مسابقه تکرار می شد؛ تکراری که هیچ گاه ملالت آور نبود.

آن سالها رسم بود که بچه ها نام فوتبالیست های مشهور را روی خود می گذاشتند. یکی می شد حسین کلانی، یکی می شود پرویز قلیچ خانی، یکی ابراهیم آشتیانی، یکی علی جباری و ... این ها می شدند اسطوره های بچه ها، گویی توتم هایی بودند که روح و شخصیت بزرگ آنها در قالب کوچک بچه ها حلول می کرد. به قول جلال آل احمد که در باره تختی گفته است؛ گویی آنها با بودن خود، نبودن ها و نداشتن های ما را جبران می کردند. اینچنین بود که اندک اندک در زمین بازی احساس بزرگی می کردی، احساس می کردی این تو نیستی که در زمینی خاکی که گاه به اندازه یکی زمین والیبال بود، می دوی و شوت می زنی و شیرجه می روی بلکه آن بازیکن های بزرگ در تو حضور دارند، تو نماد آنان هستی، سعی می کردی بهترین باشی تا بزرگی آنان محفوظ بماند، تا به شخصیت آنان خدشه ای وارد نشود.

من از همان ابتدا به گلری (دروازه بانی) علاقه داشتم. شاید به این دلیل که دروازه بان اصولا بازیکن متمایزی است؛ وظیفه و اختیاراتی کاملا متفاوت دارد و حتی لباسی متفاوت می پوشد. البته بعدها دانستم که این کار عامل دیگری هم داشت؛ کف  پاهای من - نه کاملا  اما تا اندازه ای - صاف است. کسانی که کف پای صاف داشته باشند، قادر نیستند چندان سریع بدوند. بعدها فهمیدم که چون سرعتم در زمین بازی کافی نبوده، خود بخود به بازی در دروازه علاقمند شده ام که محتاج دویدن نیست. این بود که شده بودم دروازه بان تیم محله. طبیعی بود کسی که درون دروازه بازی می کند، خود به خود الگویش را نیز از میان دروازه بان ها انتخاب می کند. در آن سالها که سالهای آخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه بود، دروازه بان های مشهوری مانند فرامرز ظلی و عزیز اصلی دیگر بازی نمی کردند، اما دروازه بان جوانی ظهور کرده بود که نه تنها دروازه بان ثابت تیم آبی ها (تاج) بود، بلکه با آن سن کم، دروازه بان تیم ملی ایران هم شده بود. جوان خوش تیپ و بلند بالایی که در دروازه غوغا می کرد؛ در مهار توپ روی زمین وهوا عالی بود، شیرجه های بلند می زد و توپ را با دستش تا نیمه های زمین حریف می انداخت. او ناصر حجازی بود. همان که من در عالم کودکی، درون دروازه که می ایستادم، خود را او تصور می کردم. با این تصور بود که زمین خاکی محله می شد استادیوم امجدیه و دو تکه سنگ دروازه می شد آن دروازه طلایی او که توری مروارید نشان از آن آویزان بود. آخر یک بار یک مجله ورزشی عکسی از او چاپ کرده بوده و بالای آن نوشته بود: « دروازه ای می سازم از طلا، توری به آن می آویزم مروارید نشان». و ما سالهای شیرین کودکی را با همین چیزها گذراندیم.

ناصر حجازی آن سالها در اوج بود؛ با تاج قهرمان جام تخت جمشید شد و با تیم ملی قهرمان آسیا و به المپیک رفت، ولی البته اوج درخشش او بازیهای مقدماتی و نهایی جام جهانی ١٩٧٨ آرژانتین بود. تیم ملی ایران برای اولین بار به جام جهانی صعود کرده بود و حجازی دروازه بان اول تیم ملی بود. ایران در آن جام سه بازی کرد؛ با هلند و اسکاتلند و پرو. همه انتظار آن را می کشیدند که تیم با گلهای زیاد مغلوب شود، اما اینچنین نشد؛ به هلند سه صفر باختیم و به پرو چهار بریک و در میان شگفتی همگان با تیم اروپایی اسکاتلند یک بر یک مساوی شدیم. ناصر حجازی در هر سه بازی دروازه بان ایران بود و اتفاقا خوش درخشید. همگان دیدند که ایران دروازه بانی خوش تیپ، بلند بالا و چالاک دارد با دستانی چسبناک، جاگیری ها و عکس العمل هایی عالی.

            بازگشت ایران از جام جهانی با حوادث انقلاب توام شد، من خود از آن پس فوتبال را رها کردم، آخر حال و هوای همگان عوض شده بود، کمتر کسی به دنبال توپ گرد می دوید، الگوها تغییر کرده بود و رفتارها دگرگون. حجازی همچنان در تیم آبی ها که اکنون استقلال نامیده می شد، بازی می کرد، اما در اقدامی عجیب مشمول آیین نامه ای شد که در آن دروازه بان های ٢٩ سال به بالا حق بازی برای تیم ملی را نداشتند. اینچنین دروازه بان کاریزماتیک فوتبال ایران را بازنشسته کردند. او البته چند سالی در تیم استقلال بازی کرد و بعد از کناره گیری از عالم بازیگری به تناوب در داخل و خارج کشور به مربیگری پرداخت، ولی جالب اینکه هیچ گاه از یاد مردم و حتی جوانانی که بعد از انقلاب فوتبال را کنار گذاشته بودند، نرفت. او شایستگی برجسته شدن در فوتبال ما را داشت؛ خوش تیپی، بازی عالی، زبان دانی، به قول عادل فردوسی پور داشتن کاریزما و بیش از هر چیز صراحت لهجه و کلام و باج ندادن به این و آن، او را در جایگاه یکی از چند بازیکن برتر تاریخ فوتبال ما نشاند و به قول هوادارانش اسطوره شد. اسطوره ای که هر از چند گاه با رفتار یا سخن خود نامش به نحوی بر سر زبانها می افتاد.

ناصر حجازی این اواخر یک مصاحبه تاریخی نیز کرد و در آن به انتقاد از کاستی ها و مشکلات اجتماعی پرداخت و گفت که  نمی تواند در قبال این همه رنج مردم بی تفاوت بماند. او که محبوب هزاران هزار نفر بود،  این بار گویی احساس می کرد این روح مردم است که در او حلول کرده. این بود که از زبان آنان بر فقر و اعتیاد و طلاق و بیکاری و بی حرمتی موجود در جامعه حمله کرد و به همین دلیل بود که در نظر سنجی تاریخی برنامه نود، خیل علاقمندان او، بیشترین دلیل محبوبیتش را صراحت کلام و صداقت او اعلام کردند.

اسطوره این روزها در مسابقه ای سخت و جانفرسا به ستیز با مرگ برخاسته بود. مسابقه ای که در آن شانس چندانی برای پیروز شدن او وجود نداشت. این را گویی او خود نیز پذیرفته بود. در یکی دو فیلم آخری که تلویزیون از او پخش کرد، کاملا معلوم بود که به قول فردوسی بزرگ « دو چشم و دو پای» وی آهو گرفته است. وقتی چند روز پیش تلویزیون نشان داد که دیگر قادر به راه رفتن نیست، معلوم بود که او اندک اندک میدان را به حریف واگذار کرده است. در آخرین مصاحبه اش نیز وقتی از بیماری اش حرف زد، همراه هر جمله اشک در چشمانش حلقه زد و بغضش را به سختی فرو داد. اینچنین بود که او اندک اندک قدرت قاهره رقیب را پذیرفت و سرانجام غروب روز جمعه در وضعیتی سمبلیک در حال مشاهده آخرین بازی تیم آبی ها به اغماء رفت. رفتنی که بازگشتی از پی نداشت. حجازی ۶٢ سال عمر کرد، به عدد دفعاتی که برای تیم ملی ایران بازی کرده بود. او صبح روز دوشنبه (دوم خرداد ١٣٩٠) در بیمارستان کسری درگذشت در حالی که جمعیت کثیری از مشتاقانش پشت درهای بیمارستان نگران حال او بودند. به گمان من اما، مرگ پایان کار ناصر حجازی نیست؛ اسطوره حجازی همچنان در ذهن و ضمیر و خاطره علاقمندان بسیارش زنده خواند ماند. آخر نامیرایی ویژگی تمامی اسطوره هاست.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :