ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

حکایت رفتگان

الف. سقوط چهارتن از دیکتاتورهای معاصر، در طول تنها چند ماه گذشته، موضوعی قابل توجه و تأمل برانگیز است؛


بن علی بعد از بیست سال حکومت بر تونس، 20 روز مخالفت مردم را تاب نیاورد و از کشور شب گریز کرد و آواره شد، در مصر حسنی مبارک بعد از 30 سال رئیس جمهوری، در حالی که خیال انتقال قدرت به پسرش را در سر می پخت، در برابر موج اعتراضات اقشار و احزاب مختلف مصری، از تخت به زیر افتاد و فعلا پشت میله های قفس، آینده تیره و تارش را انتظار می کشد، علی عبدالله صالح یمنی که در برابر خواست مردم لجاجت کرد و سرسختی نشان داد، کتک خورده و بال و پر سوخته گریخت تا سرش برباد نرود. آخرین نفر هم سرهنگ معمر قذافی بود که بعد از42 سال حکومت و آن همه - به قول مشهدی ها- فیلم و سیانس، باد و بروتش رفت و فعلا گم شده و معلوم نیست کجاست و چگونه می گذراند.   

البته در باره سقوط این دیکتاتورها نباید تک بعدی نگریست بلکه باید به شرایط و دخالت های جهانی، شرایط داخلی این کشورها، موقعیت استراتژیک آنها، عملکرد خود این افراد و عوامل ودلایل دیگر به اندازه کافی توجه کرد. من البته در این باره ها چیز زیادی نمی دانم، اما می دانم آدم هایی که اکنون به این سرنوشت دچار شده اند، بیش از هر چیز چوب عملکرد نامناسب خود و از بین رفتن اعتماد میان دولت و ملتشان را می خورند. همه آنها در مراحلی از حکومت خود، وقتی اولین بار با مخالفت و انتقاد ناراضیان روبرو شدند، به جای شنیدن و تدبیر کردن، به پرخاش و تهمت و تهدید روی آوردند و نتیجه آن شد که آن نسیم ها به طوفان تبدیل شد و هستی آنان را در نور دید.

ب. می خواهم به این بهانه به یک موضوع در تاریخ ایران خودمان بپردازم و آن بر هم خوردن حکومت دیرپای سلطنتی است؛ حادثه ای که با وقوع انقلاب اسلامی در سال 1357 رقم خورد:

به نظر من ایرانیان از حدود 100 سال پیش، دیگر سیستم سلطنتی حاکم را نمی خواستند و در دوره شش پادشاه آخر خود (بترتیب: ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمدعلی شاه، احمدشاه، رضاشاه و محمدرضا شاه) هر بار به نحوی این نارضایتی را بروز دادند، اما گوشی شنوا پیدا نشد، اعتمادی میان حاکمان و مردم شکل نگرفت و سرانجام نتیجه آن شد که اساس آن نوع حکومت برهم خورد؛ یعنی مردم وقتی دیدند حتی کنار رفتن یا کنار زدن یک پادشاه نیز مشکلی را حل نمی کند، مشکل را در اصل و اساس آن حکومت جستند و سرانجام آن اساس را بر هم زدند. در تاریخ اخیر ما اولین شاهی که قربانی این شیوه از حکومت شد، ناصرالدین شاه بود که نصایح سید جمال الدین اسدآبادی را نشنید و سید را به وضعی فجیع از کشور اخراج کرد. در این شرایط یک مظلوم ستم کشیده به نام میرزا رضا کرمانی که دادخواهی اش را کسی نشنیده بود، پیدا شد و تحت تاثیر سیدجمال اسلحه برگرفت و به نمایندگی از رعیت ناراضی، سینه شاه را در حرم عبدالعظیم هدف قرار داد. ناصرالدین شاه رفت ولی اساس استبداد برجا ماند. این بود که در دوره مظفرالدین شاه نیز مخالفت ها ادامه یافت و سرانجام مظفرالدین شاه مجبور شد دم مرگ، فرمان مشروطیت را امضاء کند. پس از آن محمد علی شاه به حکومت رسید که نه مشروطیت را قبول داشت و نه مجلس را و رسما طرفدار استبداد بود. این بود که مجلس را به توپ بست و مشروطه خواهان را قلع و قمع کرد؛ گروهی را کشت و گروهی را به زندان انداخت و گروهی دیگر نیز آواره شدند. او نارضایتی مردم را باور نکرده بود و نیز نیازی به وجود اعتماد میان حکومت و ملت نمی دید، این بود که کرد آن چه کرد تا وقتی مشروطه خواهان از گیلان و تبریز سر رسیدند و طومار حکومتش را در هم پیچیدند و شاه به سفارت روسیه پناهنده شد. می گویند عمه شاه که در سفارت همراهش بود، او را به خاطر این کار سرزنش کرده بود، اما محمدعلی شاه در پاسخ گفته بود که پادشاهی دیگر به درد من نمی خورد و من اگر در این مقام می ماندم حتی قادر به حفظ جان زن و بچه خود نبودم. از پس او احمدشاه آمد و اوضاع چنان آشفته شد که این شاه جوان ترجیح داد سلطنت را رها کند و به پاریس برود. رفت و دیگر برنگشت و حتی به نماینده ای که مرحوم مدرس فرستاده بود تا او را به ایران برگرداند که جلو ترکتازی های سردار سپه (رضا شاه بعدی) را بگیرد هم جواب رد داد. آری کار سلطنت به جایی رسیده بود که آخرین شاه قاجار در حقیقت پیش از آنکه مجلس، سلطنت او و خاندانش را خاتمه یافته اعلام کند، خود و خانواده اش را از سلطنت عزل کرد. رضاشاه اینها را دیده و شنیده بود اما عبرت نگرفت و وقتی بر تخت نشست، به جای اینکه مسیری دیگر در پیش گیرد،‌ رو به دیکتاتوری آورد و سرانجامش آن شد که دولتمردان سابقش با زور متفقین او را خلع کردند، و وقتی بعد از 16 سال سلطنت رفت، مردم پشت سرش ابراز شادمانی و سرور کردند. سرنوشت آخرین شاه ایران را هم که همگان دیده ایم؛ او 37 سال حکومت کرد، اما با وجود اینکه درس خوانده مدارس فرنگ بود و تحصیلات جدید داشت، مردم و خواست آنان را نشناخت. این بود که به گفته اطرافیانش تا ماه های اول انقلاب هنوز سردرگم بود که مردم را چه شده است؟ او مخالفینش را آشوبگر می نامید و قیام 15 خرداد را به جمال عبدالناصر مصری نسبت می داد. این آخرین شاه در نیافته بود که وقتی شش پادشاه در طول یک قرن پیوسته با مخالف های مردم خود مواجه می شوند، حتما باید جایی از کار ایراد داشته باشد. به دلیل همین درنیافتن بود که برای داشتن ولیعهدی که سلطنت خاندان او را استمرار بخشد، ازدواج های مکرر می کرد و جشن های آنچنانی به راه می انداخت، اما از موریانه ای که نه تنها پایه های تخت او بلکه اساس سلطنت را ذره ذره می خورد، غافل مانده بود و سرانجامش آن شد که می دانیم.

ج. اکنون که سخن به اینجا رسید، می خواهم سطوری عبرت انگیز از خاطرات ظهیرالدوله داماد ناصرالدین شاه را برایتان نقل کنم. این ظهیرالدوله که اتفاقا تمایلات عرفانی هم  داشت، همانی است که گورستان مشهوری در تهران که مدفن بسیاری از بزرگان سیاست و علم و ادب است به نام اوست. ظهیرالدوله گزارشی از تغسیل ناصرالدین شاه داده که در نوع خود جالب و عبرت آموز است:

 

« آمده ایم خدمت صدر اعظم. تقریبا نیم ساعت از شب گذشته اسباب غسل حاضر شده بود... جسد شاه را که بر روی قالیچه گذارده بودند و دورش را همه شاهزادگان و وزرا گرفته بودند از اتاق بیرون آورده، بالای پله های بین دو ستون مرمر گذارده رفتند. برای رخت کندن هیچ کس نماند، جز محمدعلی خان امین السلطنه صندوقدار شاه و غلامعلی امین همایون سرایدار باشی و جعفر قلی خان قاجار حاجب الدوله و شاهزاده حاج فریدون میرزا که چون پیرمرد و ریش سفید بود و هم رسم این است که سلاطین قاجار را باید قجر غسل بدهد و صدر اعظم برای تغسیل حاضرش کرده بود و یک نفر آخوند و حاج حیدر خاصه تراش خود شاه و چند نفر سقای شاهی با دلوهای بلغار که در دست داشتند و من گفتم: «سبحان الله فاعتبروا یا اولوالابصار». برادر جان! بیدار اول و آخر دنیا باش و متلفت باش چه می گویم. آن چه نوشته و می نویسم خودم دیده ام. از جمله اخبار یحتمل الصدق و الکذب نیست و هیچ دروغ ندارد. اول سقاها سنگفرش بین حوض بلور و پله ها را که کفشکن عامه بود، چند دولچه آب ریختند و شستند. بعد حاج امین السلطنه سرداری ماهوت سیاه الماس دوزی را که با هزار آرزو برای پوشیدن در مهمانی های جشن دوخته بود و تازه تمام شده بود، از تن شاه به در کرد. لااله الاالله! تمام رخت های شاه را کند. پیراهن شاه نصفش به طوری خونی بود که سفیدی آن اصلا پیدا نبود. زخم شاه را درست دیدم. همچو دست قضا مهر زده بود که اگر شخصی می خواست قراول برود و در کمال دقت قلب را برند، یقینا آن طور نمی زد. جسم شاه را لخت از بالای پله ها آوردند، بر آن زمین که گفتم سقاها شستند، گذاشتند. خیلی خیلی سفید و چاق معتدل. ریشش را هم همان روز صبح برای رفتن به حضرت عبدالعظیم در همین مکان، حاج حیدر خاصه تراش، تراشیده بود... خلاصه به طوری که یک گدایی را بر حسب قانون و حکم پیغمبر(ص) غسل می دهند، شاهنشاه مقتدر ممالک محروسه ایران را غسل دادند. عجیب تر آن که به قدر قیمت یک کفن هم از آن چه خودش را مالک بر آن می دانست، حق نداشت. کفن عضدالملک را آوردند شاه را کفن کردند... الملک لله الواحد القهار و هو حیّ الذی لایموت...»

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :