ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

حسب حال

چهار سالی را که اصفهان بودم تقریبا تدریس نمی کردم و کمتر با دانشجویان ارتباط و حشر و نشری داشتم. اما از مهرماه که به مشهد برگشتم و به صورت تمام وقت به کار تدریس مشغول شدم، دوباره به دانشجویان نزدیک شدم. آنچه اکنون بعد از یک ترم تدریس برایم روشن شده، این نکته است که متأسفانه در میان انبوه دانشجویانی که هم اکنون به تحصیل اشتغال دارند، شمار اندکی پیدا می شوند که بتوان براستی و درستی آنان را مصداق عنوان «  دانش جو » دانست.


به نظر می رسد سطح کیفی دانشجویان پایین آمده و دانشجویان فعلی معجونی هستند از بی علاقگی، توانایی اندک، نداشتن پشتکار و نا امیدی از حال و آینده. امیدوارم این برداشت من و ابراز آن، موجب دلخوری دانشجویانم نشود زیرا آنان خود می دانند که من از بر زبان آوردن چنین گزاره هایی قصد تحقیر و بی احترامی به کسی ندارم.  

به نظر من مسبب این وضع در درجه اول سیستم انتخاب دانشجو است. سیستم فعلی کنکور، از سالها پیش از ورود دانشجویان به دانشگاه، چنان استرس و فشاری به آنان وارد می کند که تمامی شور و اشتیاق و توان آنان در آستانه ورود به دانشگاه تخلیه می گردد.

نکته دیگر عدم هدف گزاری از طرف دانشجویان است. دانشجویان امروزی دقیقا نمی دانند که در دانشگاه به دنبال چه می گردند: مدرک؟ منزلت؟ ابزاری برای یافتن شغل؟ و یا کسب دانش؟ من به عنوان یک معلم دانشگاهی واقعا نمی توانم به این سؤال که هدف دانشجویانم از ورود به دانشگاه و گذراندن چهار سال از بهترین سال های جوانی شان در این محیط چیست پاسخ روشنی بدهم و احساس می کنم اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان نیز در پاسخ این سؤال درمانده اند و شک دارم حتی به صورت عمیق به آن فکر کنند. این نداشتن هدف معین موجب گردیده تا دانشجویان به جای انجام فعالیت های جدی، مستمر و جهت دار، وقت خود را باری به هر جهت بگذرانند، زود سرخورده شوند و کم کم شروع کنند به نق زدن و آیه یأس خواندن، تنها از سر رفع تکلیف به متون درسی سری بزنند و  تن به کار جدی علمی و تحقیقی ندهند.

مشکل دیگر به نگرانی دانشجویان از آینده شغلی خویش برمی گردد. اکثریت دانشجویان نگران شغل و آینده خود هستند و این نگرانی تا حد زیادی معقول و قابل درک است، ولی جالب اینکه بیشتر آنان به جای استفاده از عمر و امکانات در اختیار خود، برای کسب تخصص و توانایی و اینچنین فراهم آوردن زمینه ای برای یافتن شغلی مناسب پس از فارغ التحصیلی، خود را در برابر این تشویش و نگرانی می بازند و دچار ضعف و سرخوردگی می شوند. یعنی نگرانی از مشکلی که قرار است در آینده با آن روبرو شوند، چنان تأثیری منفی بر آنان می گذارد که از ارزش امکانات و فرصت هایی که اکنون در اختیار آنان قرار دارد نیز غافل می گردند.      

من نمی خواهم در این باره خود و دیگر همکاران دانشگاهی خود را تبرئه کنم. به هرحال در کار اساتید نیز اشکالاتی جدی وجود دارد که بعضی ناشی از شرایط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه ما و بعضی ناشی از تقصیر خود ایشان است، ولی نکته عجیب آنکه دانشجویان اتفاقا با اساتیدی که کار و کلاس و درس خود را جدی تر و منظم تر پیگیری می کنند، بیشتر مشکل دارند و افراد آسانگیر و غیر جدی را عملا بر گروه اول ترجیح می دهند.

            من انسان ناامیدی نیستم، ولی نشانه هایی را که پیرامون خود می بینم، نمی توانم به چیزی جز وجود نوعی نابسامانی ذهنی و عملی نسبت دهم. آن اندازه ساده اندیش هم نیستم که بگویم چنین مشکلی مهم را می توان بدون حل ریشه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و اداری آن حل کرد. در این نوشته دنبال راه حل هم  نمی گردم. آنچه نوشتم تنها گزارشی است شتابزده از آنچه در یک ترم ارتباط با دانشجویان دیده و درک کرده ام. اصراری بر درست بودن تمامی گزاره های مطرح شده و تعمیم کامل آنها هم ندارم. شاید اگر بخواهم دقیق تر سخن بگویم، باید این نوشته را حسب حالی ساده از خود بنامم. حسب حالی که ناخشنودی مرا از این وضع بازتاب می دهد. همین.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :