ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

چِینُوِی (برای سالگرد جنگ)

ظهرهای تابستان جنوب گرم بود و طاقت فرسا. تا حدود ساعت1بعدازظهر کم و بیش رفت و آمدی در کوچه و خیابان صورت می گرفت؛ مغازه دارها به خانه برمی گشتند، کارگرها از سر کار می آمدند...


اما خورشید که کاملا به وسط آسمان می رسید، دیگر کوچه ها و محلات خلوت می شد؛ مردم نهار می خوردند و کم کم به ستوه آمده از گرما می خوابیدند. آخر در آن ساعت ها، نه در خانه و نه درخیابان نمی شد کاری را پی گرفت؛ گرما بود و گرما. بنابراین چه چیزی بهتر از خواب؛ مرد و زن و پیر و جوان و کوچک و بزرگ می خوابیدند. تنها استنثاء بعضی از بچه ها بودند؛ بچه هایی که خوابشان نمی برد یا اصلا خوابیدن در آن ساعت را خوش نمی داشتند و چون بسیاری از خانه ها کوچک بود و دیگر اعضای خانه در خواب بودند، و در خانه هم امکان بازی و به راه انداختن سر و صدا نبود، تنها راهی که برایشان باقی می ماند این بود که از خانه بزنند بیرون و در کوچه و محله به بازی سرگرم شوند و این البته در آن کوچه های خلوت و محلاتی که در آن ساعات بندرت کسی از آنها می گذشت، بی خطر هم نبود.

بزرگترها که نمی توانستند نخوابند و بیدار بمانند و مانع بیرون رفتن بچه ها شوند، برای این کار تدبیری اندیشیده بودند؛ تدبیری که در بسیاری از شهرهای جنوب بخصوص شهرهای بندری مثل آبادان و خرمشهر و بوشهر و ... به کار گرفته می شد و معمولا جواب هم می داد.  آنان برای نگه داشتن بچه ها در خانه از کسی کمک می گرفتند؛ مردی مؤثر و همه جا حاضر که درست در ظهرهای گرم تابستان (دقیقا در تابستان و نه در هیچ فصل دیگر و نیز فقط در ساعات ظهر و نه ساعات دیگر روز) حاکم بلامنازع کوچه ها  و محلات بود. بچه ها همه از او حساب می بردند و هیچ کس از ترس او جرأت نداشت پا از در خانه یا حداکثر از جلو در خانه آن طرفتر بگذارد. این مرد نام عجیبی داشت؛ چِینُوِی. و با وجودی که هیچ کس او را ندیده بود، همه می دانستند که کیسه ای نیز دارد؛ او دزد بچه ها بود؛ بچه ها را می دزدید، آنها را در کیسه خود می گذاشت، آن را پشت کولش می زد و می رفت. این بچه دزد به این صورت خود به بزرگترین محافظ و مراقب کودکان تبدیل شده بود، چون کمتر بچه ای جرأت می کرد از ترس او ظهر تابستان پا از خانه بیرون بگذارد.

یکی از خاطرات فراموش ناشدنی سالهای کودکی من در بهبهان، همین چینوی است. افسانه چینوی ظاهرا ریشه در حضور مردان چینی در بنادر جنوب دارد. در چه دوره ای؟ نمی دانم. اما لفظ چینوی به گمانم چنانکه در یکی از قصه های صادق چوبک بوشهری خوانده ام تلفظ محلی واژه چینی است، و احتمالا به دلیل رخ دادن مواردی از بچه دزدی توسط چینی هایی که در سالهای دور به آن اطراف رفت و آمد داشته اند، شکل گرفته و کم کم رواج یافته بود. شاید هم آن بندگان خدا اصلا چنین خطایی مرتکب نشده بودند، اما چون غریبه بودند، مردم با نسبت دادن بچه دزدی به آنها، بچه های خود را می ترساندند و محافظت می کردند.

            تابستان سال 1359 بود. یادم می آید ناگهان در خانه تنها شده بودم؛ برادرم چند ماه پیشتر رفته بود سربازی، کوچکترین خواهرم هم که سه چهار سالی با من فاصله سنی داشت، اوایل تابستان ازدواج کرد و از خانه ما رفت. ترس از چینوی هم که دیگر نبود؛ هم به این دلیل که سالهای سادگی کودکی سپری شده بود و هم به این خاطر که انقلاب شده بود و یکی از اثرات انقلاب این است که بچه ها زودتر از حد معمول بزرگ می شوند. آن سال تمام تابستان را به گشت و گلا گذرانده بودم. داشتم آماده ورود به دبیرستان می شدم. تابستان داشت تمام می شد. روزهای آخر تعطیلات همیشه یک شیرینی و تلخی توأمان دارد؛ شیرین است چون می دانی که چند روز بعد، دیگر آنها را نخواهی داشت و تلخ است به خاطر اینکه شاهد پایان آنها هستی.

آن روزهای شیرین یکی یکی گذشتند. از شدت گرما هم کاسته شده بود و هوا به خنکی میل کرده بود. آخرین روز تعطیلات بود: 31 شهریور. بیرون محله ما، یک زمین بایر بود. یکی از جوانان محله که دوست صمیمی برادرم بود، در این محوطه کارگاه بلوک زنی راه انداخته بود و بلوک های سیمانی درست می کرد. آن روزها شده بود که گاهی سری به کارگاه بلوک زنی او بزنم. آخرین روز تابستان هم حوالی ساعت 3 بعد از ظهر بود که سری به کارگاه او زدم. ایستاده بودیم و داشتیم با هم حرف می زدیم که ناگهان صدایی در آسمان پیچید؛ رو به جنوب که برگشتیم، یک هواپیمای جنگی را دیدیم که از سمت شرق آمد، ‌به چشم برهم زدنی از بالای سر ما گذشت و به سوی غرب رفت. نمی دانم آن هواپیما ایرانی بود یا عراقی؛ آخر ما آن موقع هنوز میگ را از فانتوم تشخیص نمی دادیم. این بود که ندانستم که در این آخرین روز تابستان، مانند چینوی به دستبرد و دزدی آمده است، یا محافظ است و آمده تا دزد، دستبرد نزند. به هر حال هرچه بود و هر جا رفت، برای من این آغاز جنگ بود...

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :