ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

« دِوْ راه »

آریایی هایی که از شمال به جنوب مهاجرت کردند، به گروههایی تقسیم شدند؛ یک گروه وارد فلات ایران شدند و گروهی دیگر به هند رفتند. جالب اینکه این دو گروه مخالفان و دشمنان یکدیگر شدند.


یکی از نمودهای دشمنی میان این دو گروه، در عرصه دین و دینداری بروز کرد؛ به این صورت که خدایان هر یک از این دو قوم، در سرزمین دیگر و نزد گروه دیگر به موجوادتی اهریمنی تبدیل شدند. مثلا «دیو» در هند از خدایان مقدس بود، اما در ایران تبدیل به موجودی اهریمنی شد که مردمان را ضرر و زیان می رساند؛ ایرانی ها، کسی که تعادل روحی خود را از دست داده بود، «دیوانه» می نامیدند و معتقد بودند دیو او را به این حال و روز انداخته است. آنان زیانهای اقتصادی را نیز به این موجودات اهریمنی نسبت می دادند؛ دیوان را دشمنان کشت و زرع می دانستند و خراب شدن محصولات خود را ناشی از دخالت آنها می دانستند. جالب اینکه از آن طرف رونق زراعت و برداشت محصول خوب را موجب ناراحتی و خشم دیوان تلقی می کردند. از زرتشت نقل کرده اند که

« چون دانه سبز شود، دیوها به سرفه افتند، چون خرمن شود دیوها به گریه افتند، و چون آرد شود،‌ دیوها از آن خانه فرار کنند» (وندیداد- فرگرد، بند 30).

چند سال پیش، صبح یک روز پاییزی، همراه با دوتن از دوستانم که متخصص کار زراعت و کشاورزی اند، به مزرعه ای بزرگ در اطراف نیشابور رفته بودم. صبحی آفتابی و ملایم بود و محصول رسیده و مزرعه سرسبز و چشم نواز. دوستان متخصص ما به همراه باغبانی محلی که مسؤول پیگیری کارهای مزرعه بود، به رتق و فتق امور مشغول بودند و من هم گوشه و کنار می پلکیدم. ناگهان در قسمتی از مزرعه چیزی توجهم را جلب کرد؛ آن بخش از مزرعه را یونجه کاشته بودند و یونجه ها رسیده و سرسبز و تقریبا آماده برداشت بود، اما بخشی از محصول خوب از کار درنیامده بود؛ در میان یونجه های سرسبز و خوش رنگ، یک خط تقریبا زرد به چشم می خورد به طول حدودا 100 و عرض 10 متر. این نکته برای من سؤال برانگیز بود که چرا محصول این قسمت چنین شده است؟ فرصتی گیر آوردم و آن را به دوستان نشان دادم و از آنها دلیل آن را پرسیدم. یکی از آنان توضیحاتی علمی داد و گفت این به جنس متفاوت زمین در این قسمت برمی گردد و چیزهایی دیگر که من اکنون به خاطر نمی آورم. وقتی سخنان او تمام شد، باغبان پیر در کمال ادب اجازه خواست و گفت: «این قسمت همیشه همین جور است و هر محصولی در آن بکاری هم فرقی نمی کند». بعد ادامه داد که «قدیمی ها در این باره چیزهایی می گفتند». من هم که همیشه مشتاق شنیدن حرف قدیمی ها هستم، گفتم: چه می گفتند؟ گفت: «قدیمی ها به این می گفتند « دِوْ راه ». گفتم: یعنی چه؟ خندید و گفت: «دِوْ همان دیو است؛ قدیمی ها می گفتند این راه دیو است». گفتم: ممکن است بیشتر توضیح بدهید. خندید و گفت: «آقا! قدیمی ها بودند دیگر، یک چیزهایی می گفتند. علم و سواد که نداشتند». گفتم: ببخشید من می خواهم همان حرف ها را بشنوم؛ بفرمایید بگویید که قدیمی ها چه می گفتند. گفت: «قدیمی ها می گفتند؛ دیوها در آسمان راه می روند، ولی وقتی خسته می شوند، روی زمین پایین می آیند که استراحت کنند. آن وقت پایشان را هرکجا بگذارند، زمین زیر پایشان دیگر محصول خوب نمی دهد. اینجا را هم که شما می بینید، ما « دِوْ راه » می گوییم. یعنی دیوی از اینجا گذشته و روی آن پا نهاده است».

پیرمرد باغبان می گفت و می خندید ولی خود متوجه نبود که به این وسیله دارد باور و روایتی کهن را بازگو می کند. او روایتی را در سینه داشت که اگرچه خرافه آلود بود، اما پدران او چندهزار سال باور داشته و سینه به سینه نقل کرده بودند و آن روز در آن مزرعه من این شانس را داشتم که این روایت چند هزارساله را از زبان او بشنوم.     

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :