ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

تاریخچه یک کتاب تاریخ

بین سالهای 1369 تا 1372 در دانشگاه تهران در دوره کارشناسی ارشد تحصیل می کردم. در آن دوره با دوست عزیزم، دکتر سید جمال موسوی همکلاسی بودیم. آقای موسوی به دلیل مسؤولیتی اداری- فرهنگی که بر عهده داشت، در دانشکده اتاقی هم داشت که در آن میز بزرگی بود؛ میز عجیبی که هم میز بود و هم دو کمد که درهایشان در قسمت جلو میز باز می شد و موسوی معمولا اسباب و وسایلش را در همین کمدها جا می داد.


ما معمولا بین کلاس ها یا بعد از آن، همراه همکلاسی های دیگر، برای استراحت و گفتگو در اتاق ایشان جمع می شدیم. آقای موسوی پشت میزش می نشست و ما هم روی صندلی هایی که در اتاق بود می نشستیم و با هم اختلاط می کردیم. همان موقع ها می دیدم که ایشان گاهی از کشوی همان میز یا کمدهایش دفترهای 40 برگ جلد سبزی را همراه متنی عربی که کپی یک کتاب بود، در می‌ آورد و شروع می کرد به ترجمه کردن. این را بگویم که موسوی یک ویژگی خوب دارد که من ندارم؛ آن هم این است که هرکجا باشد و فرصت کند، می تواند بخواند و بنویسد، حتی اگر دور و بر او را کلی آدم گرفته باشد. اصلا او تمام کارهای خواندنی و نوشتنی اش را در اتاق کارش در دانشکده انجام می دهد و آنها که حال و روز اتاق کاری ما استادها و رفت و آمد مکرر دانشجویان و همکاران را دیده باشند، می دانند این کار تا چه اندازه سخت است. به هرحال موسوی ترجمه می کرد و ترجمه هایش را در آن دفترهای جلد سبز 40 برگ می نوشت. یک بار از او پرسیدم چه کار می کنی؟ گفت: کتابی است که دکتر کسایی (استاد مرحوم ما که اصلا اهل قمشه اصفهان بود) پیشنهاد کرده آن را ترجمه کنم و نسخه خودش را داده که از روی آن کپی گرفته ام. عنوان کتاب این بود: " ایران و العراق فی العصر السلجوقی ". نویسنده آن هم عبدالنعیم محمد حسنین استاد دانشگاه عین شمس قاهره. اگرچه به دلیل قیاس به نفس، از این که یک دانشجوی فوق لیسانس بتواند کتابی را ترجمه کند، کمی تعجب کرده بودم ولی خیلی زود فهمیدم که موسوی عربی اش بسیار خوب است و فارسی را هم سلیس و روان می نویسد. بعدها هم که آن دفترهای 40 برگ جلد سبز را خواندم، دانستم که مرحوم دکتر کسایی می دانسته که به چه کسی پیشنهاد ترجمه چنین کتابی را از عربی به فارسی بدهد.

درس ما تمام شد اما کار ترجمه آن کتاب به پایان نرسید. همه ما درگیر کلاس و تکلیف و تحقیق و پایان نامه و این جور چیزها بودیم. در طی سالهای بعد از فارغ التحصیلی، گاه و بیگاه که موسوی را می دیدم از او سراغ آن کتاب و ترجمه اش را می گرفتم، می گفت تمام نشده و مشغله های دیگر اجازه اتمام آن را نمی دهد. همین جا این را هم بگویم که این سید جمال دوست داشتنی ما، هر چه خوب است و دقیق است و محقق و دانا، اما در انجام کارهای علمی اندکی کند است. البته این کندی شاید یکی از لوازم کار علمی باشد، اما در باره موسوی باید بگویم که گاه باعث شده کارهای خوب او ناتمام بمانند و فراموش شوند.

سالها آمدند و رفتند و همین جورها 15 سال گذشت. اواخر سال 1385 کار نوشتن پایان نامه ام در دانشگاه اصفهان را شروع کردم. یک ماه با سرعت زیاد کار کردم. شدت و سرعت کار به قدری زیاد بود که از پا افتادم و دیگر قادر به انجام ادامه کار نبودم، این بود که مجبور شدم به دکتر مراجعه کنم. در همسایگی ما یک پزشک عمومی بود به نام دکتر مزروعی که به دلیل مراجعه خانوادگی به او، با هم آشنا شده بودیم. اتفاقا همسر او نیز قبل ترها دانشجوی رشته تاریخ دانشگاه اصفهان بود. رفتم مطب دکتر مزروعی و ماجرا را گفتم. یادم می آید که به دلیل آشنایی، با لحنی خودمانی گفت: با خودت چه کرده ای؟ تخت گاز رفته ای و یاتاقان سوزانده ای. گفتم دکتر من کارم مانده، فکری به حال این یاتاقان بکن. گفت دارو ندارد. باید بروی سفر. گفتم زمستان است؛ کجا بروم در این سرما؟ گفت: نمی خواهد راه دوری بروی، چند روزی برو تهران دیدن دوستان و آشنایان و برگرد سر کارت.

در آن سوز و سرما از اصفهان رفتم تهران. چند روزی ماندم که عمدتا به دیدار با دوستان و آشنایان گذشت. یکی دو روزی را هم مطابق معمول مزاحم دکتر موسوی شدم. این بار هم از سرنوشت کتاب جویا شدم و باز شنیدم که کار به اتمام نرسیده و همین جور ناتمام مانده. ناگهان جرقه ای به ذهنم زد؛ به دکتر موسوی گفتم آن بخش هایی را که ترجمه کرده ای در اختیار من قرار بده، من هم باقی مانده کار را ترجمه می کنم به شرط اینکه قبول کنی نامی از من نباشد و کتاب را به نام خودت چاپ کنی. ایشان پیشنهاد تکمیل ترجمه را پذیرفت اما آن را مشروط به چاپ آن به نام خود من کرد. شاید پذیرش آن برای بعضی دشوار باشد ولی صادقانه می گویم که در آن گفتگو نه ایشان و نه من ذره ای تعارف نمی کردیم. خلاصه بالا و پایین کردیم و قرار شد اولا ایشان آن دفترهای سبز را که اکنون به دلیل گذشت سالها حتی به یاد نمی آورد آنها را کجا گذاشته، پیدا کند و برای من بفرستد. ثانیا من کار ترجمه بخش های باقی مانده را تمام کنم. ثالثا بگردم و ناشری برای چاپ کتاب پیدا کنم و آن موقع دعوا کنیم که کتاب به نام چه کسی چاپ شود. یادم می آید صبحی بود و من جلوی در دانشکده الهیات از دکتر موسوی خداحافظی کردم که برگردم اصفهان، با این وعده که ایشان دفترها را هرچه زودتر بیابد و برای من بفرستد.

دو سال دیگر هم گذشت تا اینکه سرانجام دکتر موسوی فرصت کرد و جستجو کرد و دفترها را از پشت پرده غیب بیرون کشید و با پست برایم به مشهد فرستاد. چهار دفتر 40 برگ جلد سبز با خطی درشت و متناسب و خوانا – که به گمان من نمادی از شخصیت به قاعده و دوست داشتنی اوست - حاوی ترجمه 110 صفحه از متن 200 صفحه ای کتاب بود. بدون هیچ مبالغه ای باید بگویم که آنچه دکتر موسوی در ایام تحصیل از این کتاب ترجمه کرده بود، صحیح بود و به یاد نمی آورم حتی به یک مورد اشتباه و خطایی در آن برخورد کرده باشم.

بی درنگ کار ترجمه 90 صفحه دیگر کتاب را شروع کردم که چند ماهی به درازا کشید. یادم می آید درجریان این کار یک بار برای ترجمه یک عبارت، واقعا دچار مشکل شدم. جمله ای در کتاب آمده بود که محتوایی فقهی و حقوقی داشت، اینجا از هرکس کمک خواستم، مشکل حل نشد. ناچار دست به دامان خود دکتر موسوی شدم که به خوبی از عهده برآمد و کار را از بن بست خارج کرد.

بعد از پایان ترجمه نکته مهم این بود که متن ترجمه شده که توسط دو نفر صورت گرفته بود، به شکلی ویراستاری شود که این دوگانگی از بین برود و خواننده را نیازارد. مشورت ما در این باره و انجام آن نیز مدتی وقت گرفت. کار علامت گذاری اسامی خاص هم انجام شد. بعد از آن گشتم به دنبال شرح حالی از مؤلف کتاب؛ دکتر عبدالنعیم محمد حسنین. مجله کیهان فرهنگی چند سال پیش مصاحبه ای با ایشان ترتیب داده بود. آن را پیدا کردم. خودم هم قبلا بعضی آثار او را دیده بودم. بر این اساس شرح حالی از نویسنده تهیه کردم و مقدمه ای در باره کتاب، مؤلف و ترجمه نوشتم و کل متن را فرستادم که دکتر موسوی هم ببیند. ایشان هم دید و پسندید. گفتگوی ما برای حذف نام هر کداممان نیز به جایی نرسید و سرانجام توافق کردیم نام هردو نفر به عنوان مترجم روی جلد نوشته شود. کار تمام شده بود، اما تازه اول عاشقی بود؛ پیدا کردن یک ناشر.

سخن به درازا کشید اما مختصر بگویم که به این در و آن در زدن من در مشهد برای پیدا کردن ناشری که چاپ کتاب را قبول کند، به جایی نرسید، این بود که به یاد اصفهانی ها افتادم؛ می دانستم انتشارات جهاد دانشگاهی اصفهان کار خود را گسترش داده و قصد دارد کتاب های بیشتری در زمینه علوم انسانی چاپ کند. با یکی از مدیران آن تماس گرفتم و موضوع را مطرح کردم. استقبال کرد. قرار شد کتاب را بفرستیم و آنها بررسی و نتیجه را اعلام کنند. اعلام نتیجه خیلی طولانی نشد و انتشارات جهاد دانشگاهی اصفهان با چاپ کتاب موافقت کرد. یکی دوبار متن تایپ و صفحه آرایی شده و نیز طرح جلد کتاب میان مشهد و اصفهان رفت و آمد تا اینکه سرانجام سال گذشته (1389) کتاب از زیر چاپ درآمد. نکته جالب اینکه به دلیل قابلیت های خوبی که آقای نریمانی، صفحه آرا و طراح انتشارات جهاد دانشگاهی اصفهان، دارد، این کتاب در میان کتاب هایی که من تاکنون منتشر کرده ام، از نظر صفحه آرایی و طراحی اگر نگویم بهترین، حتما یکی از بهترین هاست.

سالی دیگر هم گذشت تا حدود بیست روز پیش که دوستان انتشارات جهاد دانشگاهی اصفهان تماس گرفتند و خبر تازه ای درباره کتاب دادند و آن اینکه کتاب " ایران و عراق در عصر سلجوقی " در نوزدهمین دوره انتخاب کتاب سال استان اصفهان در رشته تاریخ ایران، به عنوان بهترین اثر برگزیده شده و دعوت کردند که برای شرکت در مراسم و این حرف ها به اصفهان برویم که البته کمی وقت و مشغله های دیگر اجازه نداد.

من اما این همه را نوشتم تا به دوستان عزیز بخصوص دانشجویان گوشزد کنم که به ثمر نشستن یک کار خوب یک باره و آنی نیست؛ در مصر دانشمندی مانند طه حسین وزیر فرهنگ می شود و دانشجویان زبان و ادبیات فارسی را وامی دارد برای تحصیل این زبان به ایران سفر کنند. عبدالنعیم محمد حسنین به ایران می آید و از اساتید بزرگ وقت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بهره می برد. او به دلیل تسلط یافتن بر زبان فارسی، وقتی تصمیم می گیرد کتابی در باره سلاجقه بنویسد، خلاف بسیاری از نویسندگان معاصر عرب، از منابع فارسی نیز استفاده می کند و کار خود را جامعیت می بخشد و کتابی خوب و خواندنی فراهم می آورد. سالها بعد استادی دیگر (دکتر کسایی) با شناختی که از این کتاب دارد، ترجمه آن را به دانشجویی که به نظر او توانایی این کار را دارد پیشنهاد می کند و چون کتاب نایاب است، نسخه خود را در اختیار وی می گذارد تا از آن کپی بگیرد. او هم پاسخ اعتماد استاد را می دهد و بخوبی از عهده این کار برمی‌ آید. بعدا کسی هم برای تکمیل و انتشار کار اصرار می کند و سرانجام مدیران فرهنگدوست انتشارات جهاد دانشگاهی اصفهان آن را در فهرست کارهای خود قرار می دهند و طراحی با ذوق و سلیقه نیز کتاب را صفحه آرایی می کند و برای آن طرح جلد می زند. اینچنین کاری صورت می پذیرد که مقبول طبع مردم صاحب نظر واقع می شود. بر این اساس می خواستم بگویم که هر یک از ما اگر در مسیر خیر و خوبی، گامی کوچک برداریم، حتی اگر خود موفق به پیمودن کامل راه نشویم، دیگران خواهند آمد و کار را تکمیل خواهند کرد و به پایان خواهند رساند.  به قول حضرت مولانا: " هین ببین که ناطقه جو می کشد/ تا به قرنی بعد ما آبی رسد ". تا بعد

برای مطلبی دیگر در باره این کتاب اگر دوست داشتید اینجا را هم کلیک کنید.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :