ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

شاه و شاعر

در این عکس دوتن ازشخصیت های مشهور سده اخیر کشور ما به تصویر کشیده شده اند. آن که در سمت چپ تصویر، در هیأت و لباس رسمی ایستاده، محمدرضا پهلوی آخرین شاه ایران است که در یکی از سالهای ولیعهدی خود (1315  یا 1316 شمسی)، در جریان یک بازدید رسمی از کتابخانه دارالمعلمین (دانشسرای عالی) حضور یافته است. اما آن خانم ریزاندام و غیررسمی که محجوبانه در سمت راست تصویر ایستاده است، کسی نیست بجز بانو پروین اعتصامی. مشهورترین شاعر زن در تمامی تاریخ ادبیات ایران. پروین در آن سالها در کتابخانه دارالمعلمین به شغل کتابداری اشتغال داشت و در جریان بازدید ولیعهد وقت ازکتابخانه حاضر بود و در این تصویر استنثایی حضوریافت.

کنار هم قرار گرفتن آخرین شاه ایران و این بانوی شاعر در این صحنه در نوع خود جالب توجه است: محمدرضا پهلوی شخصیتی سیاسی بود. من شخصا از آن دسته آدم ها نیستم که می گویند ما از سیاست متنفریم و ... بلکه معتقدم اگر هدف از شرکت درسیاست، خدمت به خلق خدا و گره گشایی از کارآنان باشد، پرداختن به سیاست نه تنها مذموم نیست بلکه از هر عبادتی برتر است. افسوس که این آخرین شاه ایران، چنین سیاستمداری نبود. جز این باید بگویم که محمدرضا اهل شعر و ادب و هنر هم نبود و ظاهرا کسی تا آخر عمر هم از زبان او یک بیت شعر نشنید. این نیز فی نفسه نقصی نیست، هر چند خلاف آن مستحق مدح و آفرین است.

محمدرضا پهلوی در سال 1320 به سلطنت رسید و در زمستان سال 1357 بعد از 37 سال حکومت برکنار شد و از کشور رفت، اما پروین اعتصامی که در سال 1285 شمسی به دنیا آمده بود، اندکی پیش از آغاز سلطنت آخرین شاه، در فروردین 1320 در 35 سالگی از دنیا رفت؛ یعنی تمامی سالهای عمر شاعر ما، به اندازه شمار سالهای سلطنت آخرین شاه نبود. پروین نه قدرت شاه را داشت، نه عمری طولانی کرد و نه مالی اندوخت، این در حالی بود که محمدرضا در طول حدود 40 سال سلطنت خود، ثروت ها اندوخت، کرّ و فرّها کرد، داعیه تمدن بزرگ داشت و غیره و غیره.

شاه و شاعر هر دو رفتند، اما آنچه به میراث باقی گذاشتند، متفاوت بود؛ آخرین شاه ایران موجی از تنفر علیه خود برانگیخت، طاقت ماندن در کشور را از دست داد، در گوشه و کنار دنیا آواره شد و سرانجام در غربت سر بر بالین مرگ نهاد. آن هیمنه و شکوه سالهای سلطنت هم نه تنها به کارش نیامد بلکه وبالی شد بر گردنش. اما حکایت "اختر چرخ ادب پروین" دیگر بود؛ آنچه او از خود برجای گذاشت، تنها یک دفتر شعر بود. دیوانی نه چندان حجیم؛ شامل اشعاری ساده و زیبا و صمیمی و حکمت آمیز که بر دل مردم نشست و بر زبان آنان جاری شد. اینچنین بود که به رغم شاه، شاعر ما نمرد؛ او زنده ماند، حتی زنده تر از سال هایی که با تن خاکی می زیست.

نکته آخر اما این که پروین را شعری است که به گمان من شاید جرقه سرودن آن در همین روز و در جریان همین بازدید سر زده باشد. پروین احتمالا در آن روز از نزدیک شاهد " دور شو، کور شو" محافظان و نگهبانان شاه بود و قرق صحن و سرای دانشسرا و کتابخانه را دیده بود. به نظرم تحت تاثیر همین اوضاع بود که او این شعر معروف را سرود که

" روزی گذشت پادشهی از گذرگهی".

دنباله شعر را در دیوان او بخوانید. خواندنی است.

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها :