ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

حسب حال

در باره پست " شاه و شاعر " کامنت های مختلفی رسیده بود که بسیاری از آنها را تآیید کردم. لحن و محتوای دو سه تا از آنها بهانه ای شد که مطلبی بنویسم با عنوان " مواجهه با تاریخ " . نوشته مفصل و پر و پیمانی هم شد.  قصد داشتم آن را به جای این پست منتشر کنم، اما راستش دیدم نمی شود. اول که تمام شد و آن را خواندم احساس کردم بعضی را آزرده خواهد کرد. مطابق شیوه همیشگی ام، گذاشتم تا شبی بر آن بگذرد. فردا دوباره به سراغش رفتم؛ اصلاحش کردم و با وسواس بسیار تغییراتی در آن دادم، اما دیدم نه، باز هم نمی شود؛ صدرش فلان استاد را آزرده می کرد و ذیلش بعضی دانشجویان را. تازه معلوم نبود آخر و عاقبت کار ما با دوستداران خانم اعتصامی و موافقان و مخالفان کشف حجاب به کجا خواهد رسید. این بود که بایگانی اش کردم و خلاص. نوشته ای که بعد از آن همه جرح و تعدیل و تغییر و تبدیل، چنین باشد، همان بهتر که اصلا نباشد. بعد یادم افتاد به حکایت واعظی که در محله ای خاص منبر می رفت. محله ای که بیشتر اهل و افراد آن یا کفترباز بودند یا شراب خور، یا قمارباز و یا چشم ناپاک و بعضی هم متخلق به تمامی اینها. دسته دسته بودند و هر کدام برای خود رئیس و سر دسته ای هم داشتند و از قضاء همه آنها هم پای منبر آن واعظ گرد می آمدند. واعظ نیز مناسب حال و شرایط، از اخلاق می گفت و حلال و حرام و... اما هر شب بعد از منبر، یکی از سردسته ها با اعوان و انصارش می رفتند جلو و شاکی می شدند که " حاج آقا ! از شما انتظار نداشتیم؛ شما که دیدید ما امشب پای منبر شماییم، رعایت ما را می کردید و در حرام بودن فلان فعل که ما موصوف و مشهور به آن هستیم چیزی نمی گفتید ". این ماجرا تکرار شد تا جایی که واعظ در کار خود درماند. این بود که یک شب به منبر رفت و گفت: " ایها الناس! من دیگر درمانده ام که چه بگویم؛ اگر در مذمت کفتر بازی حرف بزنم، فلانی و دوستانش ناراحت می شوند، اگر در حرام بودن شرابخواری آیه بخوانم، بهمانی و هم پیاله هایش گله می کنند، اگر حکم تحریم قمار را بگویم، این یکی و هم مجلسی هایش ناراحت می شوند و اگر بگویم که چشم ناپاکی بد است، آن دیگری و همکارانش به دل می گیرند، بعضی منکرات و حرام ها هم هست که اگر از آنها نام ببرم، همه تان ناراحت می شوید. پس ای جماعت! تکلیف مرا معلوم کنید؛ به من بگویید ازاین پس بر بالای منبر چه بگویم که شما ناراحت نشوید؟ "

خوب که فکر کردم، دیدم حکایت ما اهل تاریخ، حکایت همان واعظ درمانده است که هر چه می گوییم به کسی برمی خورد و گروهی را به گله و شکایت وامی دارد. ای کاش کسی پیدا می شد و به ما نیز می گفت بر بالای منبر تاریخ چه بگوییم که وقتی پایین می آییم، کسی مدعی ما نشود.      

  
نویسنده : ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :