ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

در مسجد قباء

این پست بخش کوتاهی از سفرنامه حج این جانب است. قبلا به بعضی دوستان قول داده بودم که گاهی قسمت هایی از سفرنامه های خود را در وبلاگ بگذارم. این را هم گذاشتم برای این که خلف وعده نکرده باشم.


یکشنبه 20 شهریور 1384؛ مسجد قباء

قباء مسجد بزرگی است و شرقی آن دار و درخت فراوان است. ساختمان مسجد سفید است با گنبدهای مکرر و مناره‌های سفید و صحنی دارد سنگپوش با سقفی کاذب و گرداگرد این صحن، شبستان است؛‌ بزرگ و تمییز و زیبا و بر فراز دیوارهایش نقوشی دالبری شکل. دم در تابلویی زده‌اند که « کان النبی صلی الله علیه و سلم یذهب الی مسجد قباء کل سبت راکبا او ماشیا و یصلّی فیه رکعتین » (پیامبر (ص) هر روز شنبه پیاده یا سواره به مسجد قباء می رفت و در آنجا دو رکعت نماز می خواند). و اینکه «قال النبی: صلاة فی مسجد قبا کعمرة» (پیامبر فرمود: یک نماز در مسجد قباء برابر است با انجام یک عمره). به نقل از ترمذی.

            وضوء گرفتم و رفتم تو. جلوی در، خادمی‌ مانع بردن دوربین یکی از همسفران به داخل شده بود. طفلک درمانده بود. به خادم گفتم: لا یوجد قسم الامانات؟ (اینجا بخش امانات ندارد؟) گفت: لا. کاری از دستم برنمی‌آمد، این بود که رهایشان کردم تا یک جوری با هم کنار بیایند.

در شبستان جنوبی، اول دو رکعت نماز تحیت خواندم  و بعد در شبستان چرخی زدم. زیر گنبدها سبز است؛ مغر پسته‌ای و محراب سفید و سنگی. بی تزئینی خاص، با کتیبه‌ای به رنگ زرد، متنش این آیه: «کلّما دخل علیها زکریا المحراب...» (هرگاه که زکریا در آن محراب بر او وارد می شد...). دور تا دور شبستان قفسه‌های قرآن چیده‌اند و مابین بعضی ستونها هم. اما زیر گنبدها، در دایره‌هایی کوچک، اسامی صحابه نقش بسته و جا به جا " الله " و " محمد ". و همه جا لوسترها از سقف آویزان و پنکه‌ها گردان و هوا خنک و دلچسب و عقربه‌های دو ساعت نصب شده جنب محراب، روی 20/5 بعد از ظهر. عقب شبستان را هم با  قفسه‌های قرآن جدا کرده‌اند برای خانمها و بالای قفسه‌ها را با همان اشکال دالبری دیوارها تزئین کرده‌اند. البته ظریف تر.

            در شبستان غربی چند حلقه حفظ قرآن برپاست. کودکان بودند با عرقچین‌های سفید یا چفیه‌های قرمز. معلمهاشان هم جوانند و سنی ندارند. یکیشان سیاهی بود درشت اندام و در حلقه او کودکی (او هم سیاه با لبانی پهن) درس پس می‌داد. چنان با شور و ولع از بر قرآن می‌خواند که نگو. و بقیه بی هیچ توجهی، سرشان به کار خودشان گرم و صداها درهم. در شبستان شمالی هم، اینجا و آنجا مردانی نشسته بودند، پشت به دیوار یا ستون ها و بیشتر مشغول قرائت قرآن. سه چهار نفر هم دور شیخی حلقه زده بودند؛ قرآن به دست و جلو شیخ دفتری بود و اوراقی. مثل اینکه از آنان امتحانی می‌گرفت. سر در نیاوردم و خوشایند هم نبود که بروم جلو خبری بگیرم.

            بعد آمدم بیرون در غربی، روی پله‌ای نشستم به ور رفتن با این دفتر که جوانکی سر رسید و «السّلام علیکم» و «علیکم السّلام ». دشداشه‌ای سبز پوشیده بود و چفیه‌ای قرمز به سر داشت و یک قوطی نوشابه دستش. گشاد گشاد راه می‌رفت، مثل اینهایی که در کودکی راشتیسم می‌گیرند (راشتیسم؟ آن هم در این هوای گرم و آفتابی؟‌). نشست و شروع کرد نوشابه‌‌اش را نوشیدن که پیرمردی آمد؛ یک 5 ریالی دستش که خرد داری؟ یک ریالی می‌خواست. گفتم: لا. و پسرک حواله‌‌اش داد به مردی افغانی در گوشه‌ای از صحن مسجد. وقتی داشتم از صحن مسجد بیرون می‌آمدم، باز همان پیرمرد جلویم را گرفت؛ پولش را خرد کرده بود و حالا به فکر امر به معروف افتاده بود که «رکعتین فی هذا المسجد کعمرة». گفتم: «نعم. صلّیت».

            بیرون صحن فروشگاهی بود که در آن خرما می‌فروختند: «مرکز المدینة للرطب و التمور » (مرکز رطب و خرمای مدینه) و زیر تابلویش، حدیثی از پیامبر که «من تصبّح کل یوم سبع تمرات عجوة لم یضرّه فی ذلک الیوم سمّ و لا سحر» (کسی که هر روز صبح هفت دانه رطب بخورد، در آن روز هیچ سمّی و هیچ سحری در او کارگر نخواهد شد). داد می‌زد که حدیثی است از نوع «من اکل بصل العکّه فی المکّه...» (حدیث جعلی مشهوری است منسوب به ابوهریره که « هر کس پیاز عکّه را در مکّه بخورد، بهشت بر او واجب می شود »).  رفتم تو. انواع و اقسام خرمای خشک و تر داشت. کیلویی و بسته‌ای. 4 بسته خرمای پرورده با هسته بادام خریدم برای سوغاتی؛ 40ریال...

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :