ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

غبار در بهار

ما معمولا عیدها را می رویم جنوب؛ برای دیدار با خانواده. هوای جنوب در این ایام بسیار خوب و معتدل است و فرصت گشت و گلا هم فراهم است. معمولا با هواپیما می رویم اهواز و از آنجا با ماشین می رویم بهبهان. برگشت هم ابتدا می آییم اهواز و با هواپیما برمی گردیم مشهد. امسال هم همین کار را کردیم و آنچه در این پست نوشته ام ماجرای " رفت " و " برگشت " ماست:


رفت

پروازمان ساعت 45/3 دقیقه بعد از ظهر بود، اما به تأخیر افتاد؛ نه یکی دو ساعت بلکه پنج ساعت و چهل و پنج دقیقه. جالب اینکه تا دو سه ساعت بعد معلوم نبود اصلا پرواز کی انجام خواهد شد. بعدا اعلام کردند که ساعت هفت پرواز انجام می شود، اما این هفت شد نه و نیم. 

هواپیما که ارتفاعش را کم کرد تا فرود بیاید، ناگهان هوا مه آلود شد. وارد یک مه شدید شده بودیم. تعجب کردم؛ اواخر اسفند، اهواز و مه؟ هواپیما در میان مه بر زمین نشست، پیاده شدیم، روی پله ها بیشتر دقت کردم؛ هوا سرد و مرطوب نبود اما تیره بود. پایین پله ها تازه متوجه شدم که قضیه از چه قرار است؛ آنچه هوا را آکنده بود، مه نبود، غبار بود. غباری غلیظ؛ همان که چند سال است به محض تغییر فصل و گرم شدن نسبی هوا، گاه و بیگاه آسمان خوزستان و بعضی دیگر از استانهای جنوبی و غربی کشور را می پوشاند و اخیرا گویا تا بعضی استانهای مرکزی پیشروی کرده است. هر بار که می آید، چند روز می ماند و روی همه چیز را می پوشاند؛ اگر شب کفش هایتان را بیرون در بگذارید صبح با یک لایه شن پوشیده شده، روی ماشین ها را لایه ای از خاک و غبار می گیرد، مدارس و گاه ادارات تعطیل می شود و مهم تر از همه اینکه تنفس دشوار می شود و میزان آلودگی هوا به دهها برابر حد استاندارد می رسد. میزان بیماری های تنفسی در میان مردم بخصوص در میان کودکان طی سالهای اخیر رشد بالایی داشته است. مردم حدود 6 ماه سال واقعا در کار خود درمانده می شوند و راه چاره ای هم نمی یایند. علت این قضیه ظاهرا این است که باد و طوفانهایی که در مناطقی از عربستان و عراق به راه می افتد، گرد و غبار را از این دو کشور به مناطقی از کشور ما می راند و هوا غبارآلود می شود. نکته جالب اینکه با گذشت چند سال از این ماجرا، مسؤولین هیچ اقدام مفیدی در این زمینه انجام نداده اند و مردم  از حل این مشکل قطع امید کرده اند.

آن شب فاصله 200 کیلومتری میان اهواز تا بهبهان را در این هوای غبارآلود طی کردیم. سرتاسر مسیر گرد و غبار ادامه داشت و گاه وزش باد هم بر خرابی اوضاع می افزود. میزان دید در این گرد و غبار، آن هم در شب بسیار محدود می شود.

برگشت

کار برگشت ما هم بی مشکل انجام نشد؛ بلیط برگشتمان ساعت 45/10 شب بود. قرار بود ساعت 1 بعد از ظهر با اتوبوس از بهبهان بیاییم اهواز و غروب را در اهواز چرخی بزنیم. حرکت اتوبوس ساعت 1 لغو شد و مجبور شدیم با یک ساعت تأخیر با اتوبوس ساعت 2 حرکت کنیم. راننده اتوبوس جوانی بود که 200 کیلومتر فاصله بهبهان تا اهواز را یکسره با موبایلش حرف زد. آمار اتوبوس های آن روز را گرفت، با تعمیرکار ماشینش گفت و شنود کرد؛ به کسی که راجع به کسی دیگر از او سوال داشت، مشورت تلفنی داد و ... به جرأت می توانم بگویم بیش از 30 بار یا شماره گرفت و حرف زد و یا جواب تلفن های دیگران را داد و دست آخر هم تصادف کرد. به دلیل ورود دو سه گاو به جاده، راه بند آمده بود و او که به دلیل سرعت و نداشتن تمرکز نمی توانست ماشینش را کنترل کند، به سمت راست ماشین های دیگر پیچید و پهلوی اتوبوس را به  نرده کنار جاده کوبید. تازه خوشحال بود که به ماشین جلو نکوبیده است.

اما فرودگاه اهواز که مدتی است نام "بین المللی" هم بر آن نهاده اند حداقل همیشه برای من فرودگاه پرماجرایی بوده است، اگر یک بار مناسبتی پیش بیاید و ماجرای برگشت مان از این فرودگاه در فروردین سال 82 را بنویسم، حکایت جالبی خواهد شد که می توان با خواندن آن هم خندید و هم گریه کرد. به هر حال در فرودگاه اهواز فضایی که برای صف کشیدن مسافران و انجام تشریفات پرواز در نظر گرفته اند، بسیار محدود است و اگر قرار باشد مسافران چند پرواز با هم پذیرش شوند، صف ها و آدم ها درهم می شوند. گاه برای یک پرواز چند صف تشکیل می شود و مسافران از چند جبهه به تنها باجه پذیرش حمله می کنند و کار طولانی می شود. سال گذشته هم اوضاع بر همین منوال بود. در صف طویل و شکسته و چند شاخه ای که بودیم اتفاقات جالبی افتاد؛ یک پلیس از راه رسید و با آقایی که پشت سر ما بود دوست و آشنا درآمد؛ سلام و احوالپرسی کردند و بعد مأمور محترم جلو روی همه، آن آقا را همراه با اثاثیه اش برداشت و برد جلو صف که کار او راه بیفتد. به پشت سری ام که آقای موقر و جا افتاده ای بود، گفتم؛ ای کاش جلو این همه آدم این کار را نمی کرد و با این کار خود به دیگران نیز آموزش قانون شکنی و پارتی بازی نمی داد. بعد که کمی شلوغ تر شد، مأمور شرکت هواپیمایی رسید با لباس رسمی و یونیفورم سفید، ولی جالب اینکه از دو کفشی که در پا داشت، پاشنه پشتی یکی از آنها را خوابانده بود. خنده ام گرفت. شیطنت کردم و این صحنه را به چند نفر دیگر هم نشان دادم. این مأمور محترم هم رفت پشت باجه و نگاهی کرد و راهش را گرفت و رفت بدون اینکه به شکوه و شکایت مسافران توجهی بکند. بعد یکی از باربرها از راه رسید و شروع کرد با آقای موقر و جا افتاده پشت سر ما صحبت کردن. وقتی رفت معلوم شد آمده به طور غیرمستقیم به آن آقا گفته که می تواند در برابر دریافت مقداری پول او را به اول صف ببرد و کارش را زودتر راه بیندازد.

پروازمان از فرودگاه اهواز هم با یک ساعت تأخیر انجام شد و حدود ساعت دو بعداز نیمه شب مشهد بودیم. اما ختم کلام اینکه در صف فرودگاه اهواز که بودیم، با پیش آمدن آن ماجراها، خانمم برگشت و گفت؛ به قول فلانی خداوند برایت ساخت و موضوعی برای وبلاگت پیدا کردی. آخر یکی از آشنایان ما معتقد است که من بعضی جاها می روم یا بعضی کارها را می کنم تا موضوعاتی برای نوشتن پیدا کنم، اما من خود چنین عقیده ای ندارم. راستش هم همین است که من هیچ جا نمی روم و هیچ کاری را نمی کنم که موضوعی برای نوشتن بیابم، اما واقعیت این است که دور و بر ما موضوعات فراوان است. کافی است شما به هر دلیلی جا به جا شوید یا در موقعیت تازه ای قرار بگیرید؛ موضوعات خود را به رخ شما می کشند و یا بهتر است بگویم خود را به شما تحمیل می کنند. 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :