ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

استانبول

اردی بهشت سال 1383 همراه گروهی از همکاران دانشگاهی یک هفته رفتیم ترکیه. از آن سفر ، یادداشت هایی برداشتم که بعدا تبدیل شد به سفرنامه ای (طبق معمول منتشر نشده). فکر کردم بد نباشد بخش کوتاهی از آن (مربوط به روز جمعه 18 اردی بهشت) را با حذف و  تغییراتی در این پست بگذارم.


جمعه 18 اردیبهشت 1383- 8 صبح ـ استانبول

دیشب ساعت 5/1 بود که رسیدیم. خسته و کوفته و خواب آلود. هفت ساعت (از 5/6 بعد از ظهر تا 5/1 بعد از نیمه شب)، در راه بودیم. جاده آنکارا تا استانبول یکسره بزرگ راه است اما پر است از پیچ و تاب و فراز و فرود. تا الآن هیچ چیزی از شهر ندیده ام ولی باید دیدنی باشد این شهری که مسلمین ده قرن برای تصرفش تلاش کردند.

جایی که مستقر شده ایم، مسافرخانه مانندی است با تختهای دوطبقه. هراتاق دو تخت دارد. من و آقای دکتر جلیلی در یک اتاق چهارتخته ایم و دو تخت خالی داریم. امکانات اتاقها هم کم است. حتی صابون نبود. دیشب به جای دوش گرفتن، مسواک زدم و خوابیدم. تا صبح تکان نخوردم. بس که خسته بودم. یک ربع به 8 گفتند تا یک ربع دیگر پایین باشید. این بود که فقط سرم را با آب داغ شستم  و لباسهایم را عوض کردم و آمدم پایین. هوا به سردی می زند و باد خنکی می وزد که درختان را می جنباند.

... استانبول شهری است شلوغ و پر از آپارتمان و موقعیت آن گویی شبیه به درهّ ای است. دیشب احساس کردم با اتوبوس از بالای آن وارد درّه شدیم و باز بالا آمدیم ... نکته دیگر اینکه استانبول به تمییزی آنکارا نیست و دور و بر خیابانها آت و آشغال کم نیست. حاشیه اتوبانها هم گاهی با علف پوشیده است. یک ربعی است که در ترافیک اتوبانی گیر کرده ایم و آفتاب هم تیز می تابد. اما آن طرف اتوبان زن و مردی سوار بر گاری که به الاغی بسته بود، در مسیر مخالف ما حرکت می کردند. مرد می راند و زن پشت گاری چمپاته زده بود. راحت و فارغ از دغدغه ترافیک. بعد که ترافیک روان شد، معلوم شد تصادف راه را بند آورده بود...

ساعت 2 بعد ازظهر - دلمه باغچه

دلمه باغچه قصری است درست بر فراز دریا. با محوطه ای زیبا و مجسمه های قشنگ. بازیدکنندگان بسیار زیاد بودند. بخصوص تعداد خانم ها خیلی زیاد بود. دم در دو کیسه پلاستیکی می دهند که روی کفش ها بپوشی. ظاهرا به این خاطر که خاک و خل به داخل برده نشود و کف ساختمان کثیف نشود. اما دم در ورودی، تا نوبتمان بشود من از زور خستگی و گشنگی روی صندلی کنار در وا رفتم.

ورودی دلمه باغچه

قصر دارای دو طبقه است؛ طبقه همکف سالنی بزرگ است با سقفی مزیّن ولی بی اهمیت از نظر هنری. اما وسایلی که در آن چیده اند فراوان است: گلدان ها و مبل ها و آئینه ها و غرفه هایی پر از مدال ها و کلیدها و قهوه خوری ها و گلاب پاش ها و جام ها و فنجان ها و تنگ ها و قاشق ها و تفنگ ها و شمشیرها و ... دخترک راهنما به انگلیسی حرف می زد و من پراکنده تمرکز می کردم. ولی یک بار درآمد که ما  six handered  تابلوی نقاشی داریم. شاید مبالغه می کرد، ولی واقعیتش این است که تعداد تابلوها خیلی زیاد است. اما طبقه بالا عظمتی داشت و بخش هایی از آن را نیز مرمت می کردند. وسط یک فرش نفیس ایرانی پهن است با 70ـ80 متر مساحت. یک جا تابلوی بزرگی بود از سال 1897 م. ترکانی که در تصویر بودند همه کلاه های قرمز داشتند. در کتابخانه قصر که به گفته راهنما 5000 کتاب دارد، قالیچه ای بود با تصویر آتاتورک و عکسی از سلطان عبدالحمید عثمانی. روبروی کتابخانه، سالن موسیقی بود. بعد حمام قصر را دیدیم که سراسر از سنگ مرمر بود و سقفش شیشه ای و پنجره هایش رو به دریا. آتاتورک وقتی به استانبول می آمده، در این قصر اقامت می کرده. اتاق خوابش معلوم بود با تختی و ملافه ای روی آن از پرچم ترکیه. وقتی هم که مرده، ساعت های قصر را در همان ساعت ثابت کرده اند (راستی چه ساعتی بود؟ یادداشت نکردم. اهمیتی هم نداشت). اتاق خواب سلطان عبدالحمید را هم دیدیم که بزرگی تختش موجب شوخی همسفران شد. اما جالب ترین بخش قصر، سالن مرکزی است با گنبدی بزرگ با ارتفاعی حدود 50 متر و ستون های زوج و طاق ها  و غلام گردشی هایی که طاقهای پشتشان نقاشی شده و به آنها عمق بخشیده است. تمامی سطوح مزیّن است و لوستری بزرگ از سقف آویخته. چنین بنایی و وسایل و آثارش را مگر می توان به این سرعت دید و وصف کرد. وقت کم بود و آمدیم بیرون. دم در از فروشگاه یک بشقاب خریدم که در آن تصویری است قدیمی از قصر و یک آویز کوچک. جمعا 12 دلار.

عکس از قنواتحیاط دلمه باغچه

ساعت 4/5- در اتوبوس

از دلمه باغچه آمدیم ساحل مرمره برای خوردن نهار. ساندویچ کباب با دوغ. نه پیش غذایی و نه دسری. مختصر و مفید و تامام (ترک ها تمام را تامام تلفظ می کنند).  الآن می رویم برای دیدن مسجد سلطان احمد، اما ترافیک خیلی بدی است. استانبول در مقایسه با آنکارا بسیار شلوغ است و من خسته و کوفته ام. دیشب کم خوابیدم و خستگی به تنم مانده است.

ساعت 5 بعدازظهر- مسجد سلطان احمد

...مسجد در محوطه ای سرسبز است و تمامی بنا از سنگ. اذان عصر را گفته بودند و نماز عصر برپا بود. این بود که صبر کردیم تا نماز تمام شد. بعد رفتیم تو. بنا عظمتی دارد با صحن سیمانی اش و سقاخانه ای وسط آن و رواق های پهن و مرتفعش و ستون های قطورش و طاق های تیزش و روی هر طاق گنبدکی سیاه. تک مناره اصلی مسجد بلند است و دو مناره کوچکتر دارد و گنبدی بزرگ و گنبدهایی کوچکتر، پیرامون آن. در سرتاسر رواق ها غرفه هاست با درهای چوبی و بالای صحن کتیبه ای است که «کان الصلوة علی المومنین کتابا موقوتا» و کتییبه ای دیگر بر پیشانی بنا که «حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی». باد شدیدی که می وزید و هیاهویی که به راه انداخته بود، مانند یک عامل تعادل صحنه عمل می کرد و همه چیز دست به دست همه داده بود تا تو را به یاد آن عظمت برباد رفته اسلام و مسلمین بیندازد. و نشانه های آن عظمت (یکیش همین مسجد) اکنون محل تماشای توریست هاست. بعد وارد شبستان شدیم که دنیایی زیبایی است؛ لوسترهای بزرگ آویزان و تمامی سطوح پوشیده از نقوش و ستون ها عظیم و فرش ها تمییز و مرتب و چنان زیبا و چشمگیر که چاره ای باقی نمی گذارد بجز اینکه رشته سخن را درز بگیرم و بگویم که چنین بنایی مصداق کامل این سخن است که یدرک و لا یوصف. و نکته آخر اینکه دم در شبستان به زنهای توریست غیرمسلمان روسری هایی می دهند که سرشان می اندازند و داخل می شوند.

            از مسجد که درآمدیم، رفتیم بازار استانبول که قدمتی دارد و شهرتی. فرصت نبود. این بود که چرخی زدم و چند سوغاتی خریدم... بعد دیگر خسته شدم از راه رفتن. ضمنا بازار استانبول زود تعطیل می شود. ساعت 5/7 بود که کرکره ها را کشیدند و بستند و رفتند و ما هم ناچار زدیم بیرون. اما آن آخر کاری در بازار نسیم خنکی می وزید و هوا لطیف بود و دیگر اینکه در استانبول زنان محجّبه فراوان به چشم می خورند اما غیر محجّبه ها بیشترند.

ساعت7/45 - ینی جامع

ینی جامع در  EMINONU MEYDANI  واقع شده است. می خواستم از در اصلی وارد شوم، اما آن پشت، در کوچکتری بود و بالایش کتیبه ای که «فادخلوها بسلام آمنین». داخل شدم. نقشه و سبک معماری مسجد، با اندکی تفاوت همان نقشه و سبک مسجد سلطان احمد است. حتی کتیبه های بالای بنا همان است: «حافظوا علی الصلوات ...». البته هم صحن و هم شبستان کوچکتر از مسجد سلطان احمد است. زیر پایه های گنبد نیز دایره های بزرگی است که در آنها نام الله، محمد، علی، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن و حسین حک شده. و کنار هر کدام، طلب مغفرتی که «رضی الله عنه». داخل شبستان، محوطه ای را با نرده هایی چوبی جدا کرده اند وتابلو زده اند که  TURIST MAHALLI   و روی تابلویی دیگر pleas dont go any further beyond this line  . من هم از زور خستگی پشت همین تابلو نشستم و شبستان را دید زدم و اندیشیدم که در مساجد عثمانی ظاهر بنا و صحن ها زمخت است و چندان جذابیتی ندارد و بیشتر به دژهای نظامی می ماند، ولی داخل شبستان ها معرکه زیبایی و ظرافت است. بعد آمدم بیرون و روی پله های جلوی در اصلی مسجد نشستم که دو جوانک ترک رسیدند. می خواستند عکس بگیرند و دنبال عکاس می گشتند. دوربین شان را گرفتم و از آنها که روی پله ها کنار هم ایستاده بودند، عکس گرفتم. بعد خواستم بنشینم روی سکوی کنار دیوار، دیدم پر از فضله کبوترهاست. خودشان هم بالای دیوار در حال چرخیدن بودند. خوف کردم. این بود که آمدم روی پله ها نشستم و غروب خورشید را نگاه کردم (ساعت 8 بود) افق زرد بود و ابرهای پنبه ای سیاهی در آن گسترده بود. بعد راهنمامایمان رسیدند. نشستیم و حال و احوالی کردیم. یکیشان درآمد که برو کنار دریا را ببین (100 متر پایینتر، دریاست). گفتم  yes. very beautiful  ولی حالش نبود و از جایم جم نخوردم. بعد مقبره ای را بالای کوهی نشانم داد که فلانی است که در دوره عثمان می خواسته قسطنطنیه را فتح کند، ولی نتوانسته (راستی نکند قبر ابوایوب انصاری بود). بعد بلند شدیم و باهم آمدیم در پارکینگ میدان که قرارگاهمان بود و اندک اندک حضرات همسفران رسیدند.

            سر راه که می آمدیم خوابگاه، از یک دستفروش کرد یک کاپشن خریدم 10دلار(8800تومان). همه می گویند شکار است. یکی دیگر از همسفران هم خریده، ولی جنسش به خوبی مال من نیست. الآن که حساب می کنم، از 100دلاری که خرد کرده بودم، 8500000لیر و چهار دلار باقی مانده. یعنی تا حالا حدود 90000تومان خرید کرده ام...

  
نویسنده : ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :