ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

درس امروز

این روزها را به طور کامل اختصاص دادم به تکمیل مقاله ای که از مدتی پیش نوشتن آن را شروع کرده بودم. امکان بیدار ماندن در شب های ماه رمضان و نیز سبکی ناشی از نخوردن غذا در روز، فرصت خوبی برای خواندن و نوشتن در اختیار آدم قرار می دهد. به هر حال چسبیدم به کار و حتی وبلاگ را هم رها کردم و آن را به روز نکردم.

امروز کارم تمام شدم و خوش و خرم زنگ زدم به آقای دکتر عالم زاده که مقاله ای است و چنین است و چنان است و اگر به کار مجله تاریخ و تمدن اسلامی می خورد، آن را برایتان بفرستم. مطابق معمول به طور مشروط قبول کردند که بفرستید و استفاده می کنیم اما بشرطها و شروطها که به درد بخورد و ضعیف نباشد و ...

مقاله را ایمیل کردم و نیم ساعتی بیشتر طول نکشید که تلفن زنگ زد. آقای دکتر بود؛ با توپ پر که آخر این چه اشتباهی است که کرده اید؟ تعجب کردم که مقاله کی رسید و ایشان کی آن را خواند؟ دیدم مقاله را نگاهی انداخته و در همان یک نگاه متوجه ثبت حرکات یک اسم عربی شده و دیده که نویسنده محترم آن را غلط ثبت کرده است. پس بلافاصله تلفن را برداشته و تماس گرفته تا هم گوشی از نویسنده کشیده باشد و هم چیزی یادش بدهد که این اسم مصغر است و قاعده تصغیر این است و شما اشتباه کرده اید. و آدم اشتباه کرده ای همچون نویسنده، در این جور مواقع چه باید بگوید جز اینکه اعلام تسلیم کند و ته دل هم خوشحال باشد که به مدد این دقت ها و ریزبینی ها، نکته ای تازه آموخته است. یاد مرحوم علامه قزوینی هم به خیر که گفته بود: من مسلمانم و روزی پنج بار نماز می خوانم و در هر نماز دوبار یعنی مجموعا ده بار حمد و سوره را از حفظ قرائت می کنم، اما اگر قرار باشد در نوشته ای سوره توحید را نقل کنم به حافظه خود اعتماد نمی کنم؛ برمی خیزم از سر طاقچه قرآن را می آورم، آن را باز می کنم و سوره را از روی آن می نویسم تا خطایی در آن رخ ندهد.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :