ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

فرهنگ و سنگک

سال گذشته، آن طرف خیابان در فاصله 100 متری منزل ما یک کتابفروشی راه افتاد. جوانی آمده بود و یک مغازه نسبتا بزرگ را گرفته بود و در آن یک کتابفروشی زده بود. لوازم التحریر مختصری هم داشت و ما خوشحال بودیم که اولا یک کتابفروشی تازه باز شده و ثانیا به خانه ما هم نزدیک است. همان اوایل به آن سری زدم؛ کتاب های زیادی داشت. به پسرم سپردم که کتاب و لوازم مورد نیازش را از او خریداری کند که تازه کار است و باید کارش رونقی بگیرد.

کتابفروش خیابان ما یک سالی به کارش ادامه داد ولی این اواخر ناگهان کرکره دکانش را پایین کشید؛ کتاب ها و اجناسش را بسته بندی کرد، مغازه را بست و رفت. خیلی افسوس خوردم که چرا وضعیت کسب و کار کتاب در کشور ما اینچنین بی رونق است.

مغازه چند روزی تعطیل بود تا اینکه دیدم در آن بنّایی می کنند و برای کاری دیگر آماده اش می سازند. خیلی پیگر نشدم تا هفته پیش که دیدم به جای کتابفروشی خیابان ما، یک نانوایی سنگکی راه افتاده. خوب جای خوشحالی داشت؛ هم نان سنگک نان با کیفیتی است و هم وجود یک نانوایی آن هم در 100 متری خانه آدم، خودش غنیمتی است؛ می توان هر روز نان تازه گرفت. اما از سوی دیگر به نظرم رسید سرنوشت آن جوان کتابفروش، سرخوردگی خود او و دیگرانی که به سرنوشت و شغل او نگاه می کنند، جای نگرانی و تأسف دارد.

به نظر من فرهنگ و سنگک تقابلی با هم ندارند، معقول هم نیست که تصور کنیم شمار کتابفروشی های یک شهر باید به اندازه شمار نانوایی های آن باشد، اما می توان آرزو کرد که ای کاش عمر کتابفروشی های ما هم به اندازه عمر سنگکی های ما باشد.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :