ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

اِنتحال (1)

 

کاتب رهزن به سنان قلم

دزدی بی تیر و کمان می کند

 

انتحال واژه ای عربی است؛ مصدر باب افتعال از ریشه نحل است، به معنی نسبت دادن شعر یا مطلب دیگران به خود. روشن تر بگویم یعنی دزدیدن شعر یا نوشته و مطلب دیگری و آن را به نام خود معرفی کردن. مرکز پژوهشی میراث مکتوب شماره تیرماه مجله  گزارش میراث را به موضوع کتاب سازی و انتحال اختصاص داده است. در این شماره مقالات و مصاحبه های متعددی با گروهی از نویسندگان و صاحب نظران عرصه کتاب و تألیف در باره کتاب سازی و سرقت آثار دیگران صورت گرفته که بسیار خواندنی است. از باب اتفاق این جانب در سفری که سال گذشته به تهران داشتم، به دعوت خبرنگار جوانی به سوالات ایشان در همین باره پاسخ هایی دادم که در همین شماره از مجله گزارش میراث منتشر شده است. به مراجعه کنندگان محترم بخصوص دانشجویانی که در راه تحقیق و تألیف قدم برمی دارند، توصیه می کنم این شماره گزارش میراث را حتما ببینند و با دقت مطالب آن را بخوانند.

اما آنچه اکنون می خواهم بنویسم برمی گردد به یکی دوباری که این انتحال با بنده و نوشته های من ارتباطی پیدا کرده است. به سخن صریح تر می خواهم به مواردی بپردازم که نوشته های این جانب را کسانی دزدیده و به نام خود منتشر کرده اند.

اول: یادم می آید حدود ده سال پیش بود. سرشب برای انجام کاری تایپی به مؤسسه ای رفته بودم که با مسؤول آن آشنایی و دوستی داشتم. نشسته بودم تا کارم انجام شود. ناگهان خانمی که مشغول تایپ متنی بود، دست از کار کشید و از مسؤول موسسه پرسید کلمه مستوفی یعنی چه؟ مسؤول مؤسسه گفت: نمی دانم ولی از فلانی (منظورش من بودم) می پرسیم. گفتم این کلمه معانی متعددی دارد، متن را بخوانید تا ببینیم اینجا چه معنی می دهد. خانم تایپیست متن را خواند. دقت کردم و گفتم مستوفی در این متن که شما خواندید به معنی محصِّل و مأمور مالیات است. مدیر مؤسسه و خانم تایپیست تشکر کردند و به کار خود ادامه دادند، اما من احساس کردم متنی که خانم تایپیست خواند برایم بیش از حد آشناست. از او خواستم متن را بار دیگر برایم بخواند. خواند و مطمئن شدم جملاتی است که پیشتر در یکی از کتاب هایم، داستان دانشوران، نوشته ام. از خانم تایپیست خواستم اگر ممکن است متنی را که تایپ می کند، ببینم. پوشه ای را آورد و جلو من گذاشت. دیدم متن کتابی است شامل شرح حال چند تن از مشاهیر که یکی از شرح حال ها کپی - و نه حتی رونویسی - از شرح حالی است که من برای آن شخصیت در کتاب داستان دانشوران نوشته ام. قبل و بعد مطلب را نگاه کردم هیچ اثری از منبع و نام من یا کتاب داستان دانشوران نبود. گفتند کتابی است که آقای فلانی آورده تا برایش تایپ کنیم. می خواستند کار را متوقف کنند. اجازه ندادم. گفتم شما که تقصیری ندارید، کارتان را ادامه دهید. مدیر مؤسسه گفت: خوب است شکایت کنید. گفتم: بی فایده است. گفت: چرا. گفتم هم من و هم شما می دانیم که اگر قرار بر طرح شکایت باشد، ناچار من باید شکایت خود را نزد کسی ببرم که دارد نوشته مرا به نام خود چاپ و منتشر می کند. واقعیت همین بود؛ نویسنده محترمی (؟) که این کار را کرده بود، آن موقع در اداره کل ارشاد استان، مسؤول رسیدگی به امور ناشرین و نویسندگان بود. از سر خیر و شر ماجرا گذشتم. مدیر مؤسسه گفت برایم چای آوردند. نوشیدم، کارم را که تمام شده بود تحویل گرفتم و برگشتم خانه.

حکایت انتحال دوم بماند برای پست بعدی.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :