ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

سفرنامه جنوب (بخش اول)

در روزهای تعطیلات نوروزی که مطابق معمول برای دیدن خانواده و خویشاوندان به جنوب سفر کرده بودم. چند روزی ( ٧ تا ١٠ فروردین ) را به دیدن بعضی شهرهای سابقا جنگی ( اهواز، حمیدیه، سوسنگرد، هویزه و آبادان) گذراندم. بعضی از این شهرها مانند سوسنگرد و هویزه و حمیدیه را بعد از پایان جنگ ندیده بودم. به آبادان هم ده سالی می‌شد که سفر نکرده بودم، اما اهواز را آخرین بار در سال ١٣٨٢ دیده بودم. البته زمان و مکان توقف من در این شهرها محدود بود و به همین دلیل نباید این نوشته را گزارشی دقیق از این شهرها و حال و روز مردم آنها تلقی کرد. این سفرنامه را در چند بخش تقدیم شما می‌کنم:  


هفتم فروردین ١٣٨٨- اهواز

اهواز نسبت به پیش از جنگ بسیار بزرگتر شده است. شلوغ است، با چشم اندازهایی دوگانه: بعضی مناطق و خیابان‌های آن شیک و مرتب و تمییز هستند و بعضی مناطق آن حاشیه ای و نامرتب. تا آنجا که من می‌دانم در شهر اهواز سه بنای قدیمی‌وجود دارد که در زمانی نزدیک به هم یعنی در سال‌های اولیه سده شمسی حاضر ساخته شده اند: پل معلق که به پل سفید هم مشهور است، ایستگاه راه آهن و ساختمان مشهور به " سه گوش " که از سال‌ها پیش دانشکده ادبیات دانشگاه اهواز در آن مستقر بوده و خوشبختانه هنوز هم هست.

پل سفید در حدود سال ١٣١۵ شمسی به دست یک شرکت آلمانی ساخته شد و به مدت ۶٠ سال گارانتی و رفع اشکالات احتمالی آن به عهده همین شرکت بود. خوشبختانه این پل در سال‌های جنگ آسیبی ندید و از گلوله باران‌های مکرر اهواز در امان ماند. پل سفید سمبل شهر اهواز است، اما متأسفانه مسؤولان هنوز هم متوجه اهمیت حفظ و نگهداری آن نشده اند. سال‌هاست می‌گویند قرار است آن را بر روی ماشین‌ها ببندند، اما با وجود احداث پل‌هایی متعدد بر روی رودخانه کارون، هنوز هم این کار عملی نشده و عابران پیاده ای که در پیاده روهای پل حرکت می‌کنند، با عبور هر ماشینی، لرزش آن را زیر پای خود کاملا احساس می‌کنند. جز این باید اشاره کنم که متأسفانه پل سفید هنوز هم از نورپردازی مناسبی برخوردار نیست و چراغ‌های نصب شده در اطراف و بدنه آن، قادر نیستند شب هنگام نمای کامل و مناسبی از آن در معرض دید بینندگان قرار دهند. اگر مقایسه ای میان نورپردازی این پل با پل‌های بسته شده بر روی زاینده رود صورت بگیرد، بخوبی روشن می‌شود که تفاوت کار از کجا تا به کجاست. نکته دیگری که باید به آن اشاره کنم بالا رفتن گروهی از نوجوانان اهوازی از قوس‌های مرتفع پل و آکروبات بازی آنان بر روی تیرآهن‌هایی است که در بلندترین نقطه پل، این قوس‌ها را به هم متصل می‌کنند. من پیشترهم این صحنه‌ها را دیده بودم. آن موقع‌ها چندان از این کار ناراحت نمی‌شدم، ولی این بار که شب هنگام همراه اعضای خانواده روی پل قدم می‌زدم، نگران بودم که اگر یکی از نوجوانانی که آن بالا به تفریح و بازی؟! مشغول هستند، به داخل رودخانه یا روی کف پل سقوط کند ( و این قبلا هم اتفاق افتاده )، چه تأثیری ناخوشایند بر عابران و بخصوص کودکان خواهد داشت. از ترس این اتفاق دست بچه‌ها را گرفتم و بر سرعت قدم‌های خود افزودم. راستی آیا مسؤولان اداری و انتظامی‌اهواز، نمی‌توانند از این سیرک بی مزه جلوگیری کنند؟  

کارون بزرگترین رودخانه ایران است. هرچند امسال به دلیل خشک سالی بسیار کم آب است و بخش‌های زیادی از بستر آن در محدوده شهر اهواز خشک است و می‌توان در آن قدم زد، اما در کل رودخانه ای پرآب است که حدود ٩٠ کیلومتر آن قابل کشتی رانی است. به کمک این آب عظیم می‌توان در طرفین کارون فضای سبز مناسبی ایجاد کرد و تفریح‌گاه‌هایی فراوان برای مردم ترتیب داد. اما نه تنها این کار صورت نگرفته بلکه متأسفانه در سال‌های اخیر همان فضای سبز اندک ساحل کارون در محدوده پل سفید و پل نادری نیز عملا از بین رفته است. ماجرا از این قرار است که شهرداری در دو سوی ساحل کارون دو خیابان بلند کشیده و این خیابان‌ها را درست از کنار ساحل و از وسط فضای سبزی که پیشتر در آنجا وجود داشت عبور داده است و با این کار به بهای روان شدن ترافیک شهر و جولان دادن بیشتر ماشین‌ها، هم فضای سبز موجود را از بین برده و هم امکان ایجاد فضای سبز جدید را.   

            در باره شهر اهواز نکته دیگری که باید بگویم این است که این شهر، همانند بسیاری دیگر از شهرهای جنوب و غرب ایران، هشت سال را در شرایطی جنگی گذراند. بسیاری از مردم این شهر آواره شدند، اما شمار قابل توجهی از اهالی، در خانه و کاشانه خود باقی ماندند و روزهای پر خوف و خطری را از سر گذراندند. ارتش عراق در روزها و ماه‌های اول جنگ تا نزدیکی کارخانه نورد که چسبیده به شهر اهواز است پیش آمد و در روزهای پایانی جنگ نیز تا حدود ٢٠ کیلومتری شهر رسید. در این ایام اهواز زیر گلوله‌های توپ و خمپاره قرار داشت. در دیگر ایام و سال‌های جنگ نیز بارها و بارها بمباران شد. من خود یکی از این بمباران‌ها را روز ٢٠ آذر سال ١٣۶٠ شاهد بود. تا آنجا که به یاد می‌آورم در آن حادثه ١١نفر شهید و تعداد زیادی مجروح شدند. در تمامی‌آن سال‌ها بسیاری از مردم در این شهر زندگی می‌کردند و در کنار حوادث جنگ، با امور جاری زندگی خود نیز که به شدت تحت تأثیر فضای جنگی قرار گرفته بود، درگیر بودند. اما متأسفانه در تاریخنگاری سال‌های جنگ به ثبت حوادث مربوط به زندگانی این مردم در این شهر و دیگر شهرهای جنگی توجه ای شایسته نشان داده نشده است. یک رویه جنگ حماسه و رشادت و درگیری مستقیم با دشمن است که در خطوط مقدم رخ داد و خوشبختانه به فراوانی ثبت و ضبط گردیده است. اما زندگی عادی ؟! مردم کوچه و بازار نیز در شهری جنگی سرشار از نکاتی خواندنی و شنیدنی است و رویه ای دیگر از جنگ را به تصویر می‌کشد که باید خواند و شنید. داستان نویس مشهور اهوازی، احمد محمود، در رمان "  زمین سوخته " که می‌توان آن را نوعی ادبیات تجربی تلقی کرد. جزئیاتی بسیار از زندگانی مردم شهر اهواز در ماه‌های اول جنگ را ثبت کرده است. احمد محمود کتاب خود را در آذرماه سال ١٣۶٠ به پایان برده و آن را در سال ١٣۶١ منتشر کرده است و گمان می‌کنم این اولین رمان جنگ ما باشد. اما متأسفانه در تبلیغات آثار ادبی، هنری و تاریخی جنگ چندان نامی‌از آن نمی‌شنویم. به هر حال به نظر می‌رسد باید برای ثبت و ضبط خاطرات مردمی‌که در هشت سال جنگ در اهواز ماندند ( از هر جنس و سن و قشری ) اقدامی‌کرد و تاریخی شفاهی از آن‌ها ترتیب داد. یکی از دوستان سینماگر اهوازی من یک بار می‌خواست در این باره فیلمی‌بسازد.  او نام " روزهای اهواز " را برای فیلمش انتخاب کرده بود. نمی‌دانم چرا پی کارش را نگرفت، اما به گمانم بتوان این نام را برای تاریخ زندگانی مردم طی ٨ سال جنگ در این شهر نیز برگزید...

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : سفرنامه