ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

«بشنوید ای دوستان این داستان...» (1)

میرزا شوقی یکی از شاعران عصر ناصری (دوره سلطنت ناصرالدین شاه قاجار) در بهبهان است. گفته اند او در تاریخ و نجوم آگاهی هایی داشته است. از وی اشعاری به زبان فارسی و نیز با لهجه محلی به جا مانده است. در باره زندگانی او اطلاعات اندکی در دست است که تمامی آنها نیز مستند نیست. همشهری ما، آقای خیرالله محمدیان، که به کار شناخت تاریخ و فرهنگ و فولکلور بهبهان اهتمام دارد، کتابی با عنوان «میرزا شوقی بهبهانی» تألیف کرده و در آن شرح احوال و اشعار او را گردآورده است. مردم بهبهان در باره شوقی و زندگی و شعرهای او داستانهایی نقل می کنند.

می گویند یک بار حاکم فارس به فرمانداران شهرهای تابعه این ایالت - که در آن تاریخ بهبهان ما هم جزو آن بود - پیغام فرستاد که بهترین شاعر شهر خود را به شیراز بفرستند، تا شعرا در انجمنی گرد آیند، اشعارشان را بخوانند و از بین آنها برترین شاعر ایالت فارس انتخاب شود. فرماندار بهبهان نیز میرزا شوقی را روانه شیراز کرد. میرزا که سر و وضعی ساده داشت، با یک چوب دستی وارد دارالحکومه شیراز شد و خود را به تالاری که در آن شعرا گرد آمده بودند، رساند. اما جلسه آغاز شده بود و دیگر برای او جایی خالی نمانده بود. ناچار بیرون در تالار روی زمین نشست. شعرا شعر خواندند و به یکدیگر به به و احسنت و آفرین گفتند و شاعر همشهری ما هم شنید و دم برنیاورد. تا اینکه یکی از شاعران شعری خواند و حضار بشدت او را تشویق کردند، اما شاعر از خود راضی، افاده ای فروخت، و کار خود را بالاتر از این تشویق ها دانست و مغرورانه این بیت را خواند که

خم زمانه تهی شد ز می پرستی ما

کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما

در این هنگام بود که شوقی طاقت از کف داد؛ با چوب دستی خود به در کوبید و وقتی همه سر برگرداندند و او را نگریستند، برخاست و در حالی که چوب دستی اش را رو به آن شاعر مغرور گرفته بود، خطاب به او گفت: اکنون یک بیت از من بشنو. سپس این شعر هجوآمیز را فی البداهه برهمان وزن و  ردیف و قافیه سرود و با صدای بلند خواند که

به نیم جرعه حریفان چنان کنندت مست

که می نخورده ...ینی به چوب دستی ما

همهمه برخاست، مجلس به هم خورد و همگان فهمیدند با حریفی قدر روبرو شده اند.

می گویند؛ پس از بازگشت شوقی به بهبهان، حاکم فارس به عنوان جایزه، برّه ای نزد فرماندار بهبهان فرستاد تا به شوقی بدهد. ولی فرماندار در آن طمع کرد و به جای دادن آن به شاعر، برّه چاق و چلّه را به گلّه خود فرستاد. شوقی پیگیر ماجرا شد، اما تلاش و کوشش شاعر بی پناه، راه به جایی نبرد. این بود که سرانجام تنها چاره کار را توسل به شعر و فرستادن پیغامی به والی فارس دید. پس بیتی  سرود و برای والی فرستاد که

آن برّه که مرحمت نمودی

گرگان به میان راه ربودند

در نقل همشهریان ما، آخر داستان معلوم نیست و کسی نمی داند که میرزای شوقی، سرانجام توانست برّه ای را که والی فارس برایش فرستاده بود، از فرماندار بهبهان پس بگیرد یا نه؟ مهم هم نیست؛ آخر او با گفتن و فرستادن همین یک بیت، ماجرا را برای همیشه ثبت و ضبط کرد.

داستان شوقی را نوشتم تا در ادامه، داستان دیگری را برایتان نقل کنم. عجله نکنید. آن را بزودی برایتان خواهم نوشت.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :