ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

«بشنوید ای دوستان این داستان...» (2)

اکنون ادامه داستان و پیشاپیش عذرخواهی از طولانی شدن کلام. امیدوارم حوصله کنید و آن را تا به آخر بخوانید.

 

سال گذشته، مقاله ای با عنوان «مینوی و خیام » را برای چاپ در اختیار روزنامه اطلاعات قرار دادم. این مقاله روز چهارشنبه 10 خرداد 1391 در ضمیمه فرهنگی شماره 25325 این روزنامه منتشر شد.


دو ماه بعد، روز دوشنبه 9 مرداد، خانمی از روزنامه اطلاعات زنگ زد و خبر داد که این مقاله در جشنواره فصلی مطبوعات، حائز رتبه شده و خواست تا برای شرکت در مراسم تجلیل به تهران سفر کنم. متن نامه «دبیر جشنواره فصلی مطبوعات و خبرگزاری های سراسر کشور» را نیز برایم فاکس کرد. بر اساس محتوای این نامه، مقاله من حائز رتبه شده بود و دعوت شده بود تا در مراسم اختتامیه و تجلیل از منتخبان این جشنواره که روز شنبه 14 مرداد ماه در محل سرای روزنامه نگاران تشکیل می شود، شرکت کنم.

من اصولا علاقه ای به شرکت در این قبیل جلسات ندارم و تاکنون چندبار که به نوشته هایم جایزه ای تعلق گرفته، در مراسم مربوط به هیچ کدام حاضر نبوده ام. این بار، ماه رمضان هم بود و دیدم سفر دشوار است. به سردبیر محترم روزنامه اطلاعات، جناب آقای خانی، تلفن زدم ، عذرخواهی کردم و گفتم بنده را معذور بدارید. گفت: مشکلی نیست، چنانچه لوح یا هدیه ای دادند، روابط عمومی روزنامه آن را تحویل می گیرد و از طریق نمایندگی روزنامه در خراسان به شما تحویل خواهد داد. تشکر کردم و خداحافظی.

روزنامه اطلاعات روز یکشنبه 15 مرداد 1391 در گزارشی مکتوب و مصوّر، خبر داد که این جلسه در تاریخ و زمان معین برگزار گردید. در گزارش این روزنامه آمده است که مقاله «مینوی و خیام» در بخش نقد جزو سه مقاله برگزیده بوده است.

مدتی گذشت و دیدم از تهران خبری نشد و هدیه و حتی لوح تقدیری هم نرسید. اگرچه به این قبیل امور چندان اهمیت نمی دهم ، ولی حساس شدم که چرا باید چنین اتفاقی بیفتد. یک بار به نمایندگی روزنامه اطلاعات در خراسان زنگ زدم و پرس و جویی کردم. کسی که با او صحبت می کردم، اظهار بی اطلاعی کرد و گفت چنانچه از تهران چیزی بفرستند، حتما تماس می گیریم و آن را به دست شما می رسانیم. باز هم صبر کردم، اما مدتی گذشت و بازهم خبری نشد. این بود که روز  دوشنبه 13 آذرماه 1391 نامه ای برای سردبیر روزنامه فرستادم به این شرح:

باسمه تعالی

جناب آقای خانی

سردبیر محترم روزنامه اطلاعات

با عرض سلام و آرزوی سلامتی و شادکامی شما. به عرض می رساند؛ ماه مبارک رمضان بود که از روزنامه تماس گرفتند و فکسی نیز ارسال شد مبنی بر این که مقاله " مینوی و خیام" که با عنایت جنابعالی و همکاران محترم تان در ویژه نامه فرهنگی روزنامه به چاپ رسیده بود، به عنوان یکی از مقالات برتر جشنواره فصلی مطبوعات انتخاب شده و قرار است در جلسه ای به برگزیدگان چیزهایی اهدا شود و ... . با جنابعالی تماس گرفتم که ماه مبارک است و سفر دشوار. فرمودید نیازی نیست و اگر لوح یا هدیه ای بود روابط عمومی ما به نیابت دریافت می کند و به نمایندگی روزنامه در استان خراسان رضوی می رساند که به دست ابن بنده برسانند. از آن موقع تاکنون در انتظاریم اما خبری نشد. حتی یک بار با نمایندگی روزنامه در مشهد تماس گرفتم. اظهار بی اطلاعی کردند. به نظرم رسید که در چنان جلسه ای حداقل باید مطابق معمول لوحی یا حکمی داده باشند. این بود که سرانجام مزاحم حضرتعالی شدم بلکه پاسخی دریافت کنم. ممنون می شوم اگر مطلب را روشن کنید و بنده را نیز مطلع.

 

با تقدیم احترام

عبدالرحیم قنوات

 

مدتی گذشت و باز هم خبری نشد. این بود که دوباره دست به کار شدم و روز دوشنبه 2 بهمن 1391برای سردبیر روزنامه نامه ای دیگر فرستادم و نامه قبلی را هم ضمیمه آن کردم. نوشتم:

 

سرور ارجمند جناب آقای خانی

سلام. مدتی پیش متن زیر را به حضورتان ارسال کردم. خبری نشد. لاجرم آن را دوباره ارسال می کنم. امیدوارم این بار خبری بشود یعنی برسد. با تقدیم احترام- قنوات

 

این بار خوشبختانه بر اثر پیگیری ما خبری شد. دو روز بعد، چهارشنبه 4 بهمن 1391، نامه ای توسط آقای رحیم رمضانی از کارکنان روزنامه اطلاعات با عنوان « از طرف سردبیر» به دست من رسید به این شرح:  

 

جناب آقای عبدالرحیم قنوات

با سلام ـ به اطلاع می‌رساند مراسم مزبور برگزار نشد. از طرف سردبیری

 

کم مانده بود که از شدت تعجب یک جفت شاخ بر سرم ظاهر شود. این بود که همان روز نامه ای با عنوان «العجب!!!» خطاب به سردبیر روزنامه فرستادم به این شرح:

 

برادر ارجمند جناب آقای خانی

با سلام. به دنبال ارسال دو نامه در باره تعیین تکلیف لوح یا هدیه ای که در پنجمین جشنواره فصلی مطبوعات بابت نوشتن مقاله «مینوی و خیام» و چاپ آن در ویژه نامه فرهنگی روزنامه اطلاعات به این جانب تعلق گرفته، اخیرا نامه ای از طرف سردبیری (جنابعالی) به دست بنده رسید که با کمال شگفتی در آن اعلام شده بود «جلسه مزبور اصلا برگزار نشده است» و این یعنی این که «تو گویی فرامرز هرگز نبود». حالا لوح و هدیه به کنار ولی آخر بنده مورخ با خبری مصوّر که شما خود روز یکشنبه 15 مرداد 1391 برابر با 16 رمضان 1433 برابر با 5 آگوست 2012 در صفحه 3 روزنامه اطلاعات چاپ کرده اید چه کنم؟ در این خبر آمده است که این مراسم دیروز (یعنی 14 مرداد) در سرای روزنامه نگاران ایران برگزار شد و در آن ابتدا محمدجعفر محمدزاده معاون مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سخنرانی کرد (شرحی از محتوای سخنرانی ایشان در متن خبر آمده است). در ادامه محمود اکرامی فرد، دبیر جشنواره های فصلی مطبوعات، سخن گفت (گزارش کوتاهی از سخنرانی ایشان نیز آمده ) و سپس جوایز برندگان اهدا شد. در انتهای خبر نیز فهرست کامل مقالات برتر و نویسندگان آنها ثبت شده است که در بخش نقد، نام این جانب نیز به عنوان نویسنده مقاله مینوی و خیال (غلط تایپی است؛ «خیام» درست است) درج شده است. در عکس چاپ شده نیز خانمی جوان در حال دریافت جایزه خود دیده می شود. لطف کنید واگر زحمتی نیست تکلیف بنده را با آن نامه ارسالی از جانب شما و این خبری که بازهم خود چاپ کرده اید، روشن فرمایید. مستدام باشید.

 

ارادتمند

 عبدالرحیم قنوات

 

این بار دیگر جوابی نرسید و سکوت کامل خبری برقرار شد. این بود  که مدتی بعد، روز جمعه 18 اسفند 1391، دوباره دست به کار شدم و نامه دیگری برای سردبیر فرستادم، به این شرح:  

 

باسمه تعالی

سردبیر محترم روزنامه اطلاعات

جناب آقای خانی

با سلام و آرزوی توفیق. از اینکه مجبور شدم به دلیل نتیجه گرفتن از مکاتبات قبلی در خصوص دریافت هدیه یا لوحی که در پنجمین جشنواره مطبوعات به مقاله "مینوی و خیام" این جانب تعلق گرفته مجددا مزاحم شما بشوم، معذرت خواهی می کنم. نامه زیر را به دنبال نامه های قبلی و پاسخ عجیبی که یکی از همکاران شما، از طرف شما، برای این جانب فرستاده بود، حدود دو سه ماه پیش فرستادم. اما دریغ از رسیدگی یا پاسخی. راستی برادر عزیز و ارجمند، شما که در سرمقاله هایی به آن خوبی، با درستی و صداقت و اعتدال، نادرستی ها و مشکلات کشور را نقد می کنید و روزنامه ای که ویژگی اش این است که درددل های مختلف خوانندگان خود را به امید دریافت پاسخ مسوؤلان منتشر می کند، چرا باید به درخواست کسی که از سر ارادت برای روزنامه شما مقاله ای فرستاده که دست بر قضا برنده جایزه شده و اکنون از شما درخواست می کند، حداقل لوح یا حکمی را که به او تقدیم شده، برایش ارسال کنید، اینچنین بی اعتناء باشد و یا جواب های سربالا بدهد؟... ببخشید که مزاحم شدم. نامه ای را که دو سه ماه پیش برای شما فرستادم، برای آخرین بار مجددا خدمت تان ارسال می کنم.

 

با تقدیم احترام

عبدالرحیم قنوات

 

از آن موقع تاکنون چهار ماه گذشته است. اما دریغ از پاسخی – حتی منفی – از طرف روزنامه 88 ساله اطلاعات.

اینها را ننوشتم که از نرسیدن هدیه یا لوح تقدیر گله کنم. نیز اینها را ننوشتم تا به روزنامه اطلاعات که من سالهاست خواننده آن هستم  و همچنان خواهم بود، و سردبیر محترم آن که نویسنده ای است دقیق، دلسوز و مؤدب حمله کنم. بلکه نوشتم و داستان میرزای شوقی را هم آوردم، تا همگان ببینیم که مشکلات پابرجا و لاینحل ما و فرهنگ ما چیست؟ من یک بار دیگر هم نوشته بودم که رعایت حقوق دیگران و ارزش قائل شدن برای تک تک مردم و رعایت شأن و شخصیت آنان، امری نیست که تنها از دستگاه سیاسی یا قضایی بخواهیم؛ این چیزی است که باید از خانه و مدرسه و اتوبوس و اداره شروع کرد تا به آنجاها برسد. حال این وسط اگر روزنامه ای وزین، دیرینه، معتدل و منصف مثل روزنامه اطلاعات به چنین اموری بی اعتنا باشد و حتی پاسخی درست یا غلط به سوال نویسنده ای که مقاله اش ظاهرا مقاله بدی هم نبوده و برای آن امتیازی هم آورده است، ندهد، دیگر چه انتظاری از اداره واتوبوس و خانه و مدرسه باید داشت؟

آری این دو داستان را آوردم تا از زبان مولوی بزرگ بگویم که

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :