ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

سفرنامه جنوب (بخش دوم)

شنبه هشتم فروردین ١٣٨٨ – حمیدیه، هویزه، سوسنگرد

از اهواز تا حمیدیه ٢٠ کیلومتر است. حمیدیه جزء شهرستان اهواز است. جاده اهواز – حمیدیه دو بانده است و تردد در آن راحت. حدود ١٠صبح بود که از اهواز راه افتادیم و نیم ساعت بعد حمیدیه بودیم. حمیدیه منطقه ای زراعی است. باغات و نخیلات فراوان دارد و سبزی و صیفی جات آن در اهواز مشهور است. نهر بزرگ آبی هم از آن عبور می کند که کانال مرتبی برای آن کشیده اند و آب فراوانی در آن جاری است. این آب از سد کرخه می آید و زمین های این منطقه را سیرآب می کند.


روزهای اول جنگ، ارتش عراق پس از عبور از مرز و تصرف شهرهای بستان، هویزه و سوسنگرد، تا اطراف حمیدیه رسید. آن موقع با تدبیر شهید چمران، سد کرخه را باز کردند و ارتش عراق در باتلاقی که در این منطقه ایجاد شده بود، زمین‌گیر شد و دیگر هیچ گاه نتوانست از این محور به اهواز نزدیک شود. به پسرم علی که می گفت: پس کی به مناطق عملیاتی می رسیم ؟ گفتم: همین جا منطقه عملیاتی بوده است. از حمیدیه که خارج شدیم، با پایان یافتن محدوده اهواز، وارد منطقه دشت آزادگان شدیم که شامل شهرهای سوسنگرد، هویزه و بستان است. در باره نام این منطقه باید به نکته ای اشاره کنم: این ناحیه تا پیش از سال ١٣١۴ شمسی بنی طُرف نام داشت. بنی طرف نام طایفه ای بزرگ از اعراب ساکن در این منطقه است که منسوبین به آن نام خانوادگی طُرفی دارند. در سال ١٣١۴ حکومت وقت هماهنگ با تغییر نام برخی دیگر از شهرها و نواحی کشور، نام « دشت میشان » را برای این منطقه برگزید. دشت میشان نامی تاریخی است که بر بخش هایی از این مناطق اطلاق می شده است و در متون و منابع کهن به صورت « دستمیسان » ثبت شده است. به گفته مرحوم استاد محمد محیط طباطبایی « میسان » نام یکی از تمدن های باستانی این منطقه بوده است. در سال ١٣۵٨ ظاهرا بر اساس این برداشت نادرست که « دشت میشان » یعنی دشتی که میش ها در آن می چرند، این نام تاریخی را عوض کردند و نام « دشت آزادگان » را جایگزین آن کردند. جالب اینکه باز هم به گفته مرحوم محیط طباطبایی پس از این موضوع بود که عراق نام یکی از استان های خود را که درست روبروی این منطقه قرار دارد، به میسان تغییر داد. به هر حال به نظر می‌رسد اکنون با روشن شدن این قضایا بتوان مجددا به تغییر نام این منطقه فکر کرد. بخصوص که واژه « آزادگان » که در این عنوان به کار رفته، به عنوان صفتی کلی برای عشایر این منطقه مورد استفاده قرار گرفته و ارتباطی با عنوانی که بر اسیران جنگی آزاد شده اطلاق گردیده است، ندارد.

            بعد از حمیدیه به سوسنگرد رسیدیم، ولی برنامه ما آن بود که ابتدا به هویزه برویم که ١۵ کیلومتر دورتر است و پس از آن به سوسنگرد برگردیم. این بود که وارد شهر نشدیم و از کمربندی شهر به سوی هویزه حرکت کردیم. هویزه پیش از جنگ شهرکی بود که به گمانم در مرکز آن ١٠-١۵ هزار نفر زندگی می کردند. مساحت هویزه قدیم هم اکنون مشخص است. به این دلیل که پس از باز پس گیری آن، ساختمان های ویران قدیم را حفظ کردند و به دور آنها حصاری کشیدند. این حصار کوتاه که هم اکنون نیز پابرجاست، مساحت تقریبی هویزه قدیم را نشان می دهد که چندان زیاد نیست. من هویزه را در زمان جنگ چند بار دیده بودم. آن موقع بسیار خلوت بود، اما اکنون نسبت به آن سالها شلوغ است و علاوه بر منازلی که آستان قدس برای اهالی ساخته، خانه های جدیدی نیز در آن بنا شده است. گمان می کنم جمعیت زیادی از روستاها به مرکز شهر کوچ کرده اند.

ابتدا در هویزه قدیم که ویران است و محصور در دیواری کوتاه، گشتی زدیم. سطحی از خاک و گل آنچه را باقی مانده است، پوشانده و چیزی معلوم نیست جز چینه دیوارهایی که درست کنار کوچه ها قرار داشته اند. کوچه ها را البته نگاه داشته اند و می توان در آنها چرخید. از شهر قدیم تنها دو بنا باقی مانده است: مسجد شهر که در زمان جنگ تخریب نشد و بنایی موسوم به قدمگاه حضرت ابوالفضل. من این هر دو بنا را پیشتر نیز دیده بودم. البته مقام ابوالفضل بنایی کوچک بود به مساحت 5-6 متر که توسط عراقی ها ویران شده بود. یادم می آید در آن زنجیری بود که قفل هایی متعدد به آن بسته شده بود. این مقام اکنون در فضایی به وسعت حدودا ١٠٠ متر بازسازی شده است.

در اطراف هویزه قدیم چند تانک و نفربر متلاشی شده عراقی را روی سکوهایی نصب کرده اند تا عابران بنگرند و عبرت بگیرند که ظلم را دوامی نیست و عاقبت ظالمان هلاکت است. از پسرم  خواستم جلوی یکی از آن نفربرها بایستد تا از او عکس بگیرم. در آن لحظه  در دل احساس خوشایندی داشتم از اینکه ما به عنوان یک ملت این بار نیز توانستیم گلیم خود را از ورطه مخوف جنگی که آن مردک عراقی به ما تحمیل کرد، بیرون بکشیم و اکنون سال هاست شهرها و مردم ما از آن خرابی و ویرانی رسته اند و زندگی و امن و آرامش از سر گرفته اند و امروز کودکان ما در کنار آثار منهدم شده آن متجاوزان می ایستند و عکس یادگاری می گیرند. اما در آن سوی مرز، آن مردک را طناب دار به گردن آویختند و مردمی که پشت سر او هلهله کنان به اشغال کشور ما آمده بودند، مملکت شان به اشغال دیگران درآمد و سال هاست که در خوف و خطر و ناامنی روزگار می گذرانند و دنیاشان از آخرت یزید هم تیره تر است و این عین عدالتی است که خداوند نظام هستی را بر آن استوار ساخته است.  

از هویزه قدیم که درآمدیم، سلانه سلانه تا بازار شهر رفتیم. در بازار گشتی زدیم. آنچه به چشم می آمد مواد خوراکی بخصوص ماهی و مرغ و میگو بود و البسه و ابزار. بخشی از بازار که در آن مواد خوراکی می فروختند، از نظر بهداشت و نظافت اصلا وضع خوبی نداشت. گرمی هوا و مگس های بی شماری که بر روی مواد غذایی می نشستند و برمی خاستند، وضع را غیر قابل تحمل کرده بود. تعجب کردم که رسیدن به وضعیت بهداشتی شهری کوچک که جمعیت چندانی ندارد و یکی از نمادهای مقاومت ملت ما در دوران جنگ است، ضرورتی است ممکن، ولی افسوس که توجهی به آن صورت نمی گیرد...

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : سفرنامه