ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

سفرنامه جنوب (بخش سوم)

از هویزه برگشتیم سوسنگرد که پیشترها نامش خفاجیه بوده است، اما سوسنگرد نیز خود نامی تاریخی است. این شهر مرکز شهرستان دشت آزادگان است. شلوغ است و بسیار پر رونق تر از هویزه و بستان.


وسط بازار پیاده شدیم که بسیار شلوغ  بود. لباس فروشان مشتریان بیشتری داشتند. یکی دو ساعتی را در مرکز شهر چرخیدیم. در کنار بازار پارکی است که یک مخزن آب قدیمی از سالها پیش بر پایه هایی بلند در گوشه آن باقی مانده است. این مخزن آب در زمان جنگ مورد اصابت گلوله های بساری قرار گرفته و سوراخ سوراخ و سیاه شده است. آن را به یادگار نگه داشته اند. از این مخزن آب جالب تر تانکی عراقی است که سر سه راهی خیابان طالقانی از کار افتاد و همچنان تا به امروز در این نقطه باقی است. اکنون گرداگرد این تانک پر است از مغازه و ماشین و آدم و شاید کسی نتواند آنچه را در آبان ١٣۵٩ در این نقطه اتفاق افتاد تصور کند. ولی این تانک همچنان مانده تا شاهد جنگ خونین و مردانه ای باشد که در این خیابان و کوچه های اطراف آن در گرفت: ارتش عراق سوسنگرد را تصرف کرد و مدافعان شهر که عمدتا پاسداران جوان و نیروهای داوطلب بودند، به دفاع از شهر پرداختند و در مدتی کوتاه و در جریان جنگی تن به تن ارتش عراق را از شهر بیرون کردند. بسیاری از مدافعان شهر سوسنگرد در آن نبرد به شهادت رسیدند و عده ای نیز زنده ماندند که اکنون خود می توانند راوی جزئیات آن واقعه تاریخی باشند. یکی از  فرماندهان سپاه سوسنگرد در آن جنگ، جوان دانشجویی بود که بعد از جنگ ادامه تحصیل داد و اکنون استاد دانشگاه اهواز است. من در تمامی فیلم ها و مصاحبه های مربوط به جنگ حتی یک بار هم فیلم یا مصاحبه ای از او ندیده ام. تنها یک بار در چهلم دو تن از شهدای سوسنگرد، پای سخنان او نشستم که جزئیات آن نبرد را تشریح می کرد. 

دوست داشتم در سوسنگرد خبری نیز از معلم دوران دبستانم بگیرم. کلاس چهارم که بودم ( سال تحصیلی ۵۵-١٣۵۴در بهبهان - دبستان سیروس ) معلمی داشتم به نام آقای علیزاده که عرب بود و از اهالی سوسنگرد. قامتی بلند داشت، چشمانی کشیده و سبیلی نه چندان بلند. خوش خلق بود و مهربان. مربی پیشاهنگی دبستان هم بود. چند بار ما را به اردو برد و راهنمایی مان کرد تا کتابخانه کوچکی برای کلاس راه انداختیم. یادم می آید یک بار مرا صدا زد و گفت: تو حتما در آینده به دانشگاه می روی. آن سال ها دانشگاه و دانشجو کم بود. مثل الآن نبود که بر سر هر گذری تابلوی دانشگاهی (؟!) نصب است و هر خانواده ای یک یا دو سه فرزند دانشجو (؟!) دارد. به همین دلیل آنچه آقای علیزاده گفت برای من فوق العاده مهم و تأثیر گذار بود. آن سال آخرین سالی بود که آقای علیزاده در دبستان ما تدریس کرد. سال بعد که من به کلاس پنجم رفتم، آقای علیزاده به سوسنگرد برگشت. همان سال در ایام عید برایش کارت تبریکی فرستادم  که آن را جواب گفت. دیگر او را ندیدم تا د١٠ سال بعد: زمستان سال ١٣۶۵ بود. رفته بودم جبهه. پادگانی که ما در آن مستقر بودیم در حمیدیه قرار داشت ( پادگان ثامن الائمه که هنوز هم برپاست ). گاهی مرخصی می گرفتیم و برای خرید یا استحمام به سوسنگرد می آمدیم که شهری جنگی و خلوت بود. یادم می آید بعد از ظهری آفتابی بود. در همین خیابان طالقانی جلوی مغازه ای ایستاده بودم که ناگهان آن طرف خیابان آقای علیزاده را دیدم. قیافه اش اصلا تغییر نکرده بود. همان قد بلند، همان چهره و  چشمان و همان سبیل. به آرامی قدم می زد. دقایقی را به او خیره شدم. نمی دانم آن موقع چه حس و حالی داشتم که نتوانستم به او نزدیک شوم و خودم را معرفی کنم. اکنون بعد از حدود ٢٣سال حتی به یاد نمی آورم که او کی از جلو چشمانم دور شد. بعدها بارها از یکی از دوستان سوسنگردیم در دانشکده، سراغ آقای علیزاده را گرفتم. او آقای علیزاده را می شناخت و گاهی خبری از او به من می داد. اما دیگر نشد که او را ببینم. آن روز در سوسنگرد فکر کردم چقدر خوب است که آقای علیزاده را که اکنون حتما بازنشسته شده پیدا کنم. می دانستم کار سختی نیست. سوسنگرد شهری نسبتا کوچک و بومی است. کافی بود از چند نفر پرس و جویی بکنم. اما دیدم که درست سر ظهر است و حداقل تا چند ساعت بعد نمی توان به در خانه آقای علیزاده رفت و ما هم باید بر می گشتیم اهواز. امیدوارم بار دیگر که به سوسنگرد می روم حتما بتوانم آقای علیزاده را ببینم. دوست دارم از او تشکر کنم و به او بگویم پیش بینی اش در باره رفتن من به دانشگاه درست از کار درآمد.

سوسنگرد نسبت به هویزه تمیزتر و مرتب تر است. اما در بخش هایی از بازار متأسفانه وضع نظافت جوی های آب بسیار بد بود. تنها دستشویی موجود در پارک جنب بازار نیز بسیار کثیف و نامناسب بود. به نظرم می رسد که حل نشدن چنین مشکلاتی نه ناشی از کمبود بودجه است و نه نبود امکانات؛ این مشکلات تنها ریشه در بی توجهی و غفلت از اهمیت این مسائل و نیز عدم نظارت مسؤولان دارد. نهار را در سوسنگرد، ساندویچ خوردیم و حدود ساعت ٢ بعد از ظهر بود که حرکت کردیم به سوی اهواز که شب را آنجا بمانیم و فردایش برویم آبادان. 

        

   آبان 1359، سوسنگرد، خیابان طالقانی، جنگ مدافعان شهر در برابر تانک عراقی

 

فروردین 1388، سوسنگرد، خیابان طالقانی، مردم و همان تانک عراقی 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : سفرنامه