ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

مقتل حسین (ع)

...تیرى بر اسب حسین آمد و بیفتاد، و حسین پیاده گشت و سست شد از تشنگى. و روز به وقت نماز دیگر شد. حسین بنشست و هر که فراز آمد که او را بکشد، اندیشه کرد و گفت چه کنم خون او به گردن خویش در نکنم، و بازگشت. و حسین را پسرى بود یک ساله شیرخواره، نامش عبدالله. آواز او بشنید، دلش بسوخت و او را بخواست و در کنار نهاد و همى گریست. و مردى از بنى اسد تیرى بینداخت و به گوش آن کودک فرو شد و همان گاه بمرد. حسین آن کودک از کنار بنهاد و گفت: انّا للّه و انّا الیه راجعون. یا ربّ، مرا بدین مصیبتها شکیبایى ده. و بر پاى خاست و از تشنگى بی طاقت شده بود، و بر لب رود فرات رفت و جایى همى جست که مگر آب تواند خوردن. شمر گفت: ویلکم، دست باز مدارید که آب خورد که او از تشنگى مرده است، چون آب خورد زنده شود. و حسین به روى اندر افتاد و آب به دهن اندر گرفت. تیرى بر دهنش زدند و حسین آب بریخت و آن تیر از دهن بیرون کشید و بازگشت، و خون از دهنش همى دوید. و بر در خیمه بیستاد. عمر سعد آهنگ کشتن وى کرد. چون نزدیک رسید، حسین گفت: تو آمدى به کشتن من؟ عمر سعد خجل شد و بازگشت، و پیادگان را گفت: چرا مانده‏ اید و او را به میان اندر نگیرید و نکشید؟

پیادگان گرد حسین اندر آمدند، و حسین حمله برد و از پیادگان چندى بینداخت... پس حسین با این پیادگان حرب همى کرد تا سى و چهار جاى جراحت کردندش به شمشیر و نیزه و تیر، و خون بسیار از وى برفت و تشنگى بر وى سخت‏تر شد از آن جراحتها. پس شمر با شش تن از خاصگان آهنگ وى کردند، و حسین با شمشیر آهنگ ایشان کرد. مردى زرعه نامش، شمشیرى بر دست حسین زد و دستش از کتف بینداخت. حسین بیفتاد و باز برخاست و آهنگ آن پیاده کرد، باز بیفتاد. پیاده از پس او اندر آمد و حربه‏ اى بزدش بر پشت و از سینه بیرون آورد. حسین بیفتاد. مرد حربه از وى بیرون کشید و جان با حربه از تن وى بیرون آمد...

پس شمر عمر را گفت: امیر عبیدالله فرموده است که اسبان بر تن حسین بران. بیست سوار یکى اسحق بن حیوه و اخنس بن مرثد با هجده کس دیگر بفرمود تا اسبان بر تن حسین همى راندند تا استخوانهاش بشکست...

و عمر نامه نوشت سوى عبیدالله، سر حسین به دست خولى بن یزید الاصبحى بفرستاد. و دیگر روز عمر کشتگان خویش را به گور کرد... و آن شهیدان و اولاد را آنجا بگذاشتند... پس تن حسین بى سر و پاى با آن کشتگان سه روز در دشت کربلا افتاده بود و کسى نیارست بر گرفتن. پس مردمان غاضریّه بیامدند، و غاضریّه دیهى است بر لب فرات و اندر او بهرى مردمان بنى اسد بودند، بیامدند و گفتند: اى مسلمانان، این کشتگان شیران و گرگان و سگان همى خورند، از خداى بترسید. همه گرد آمدند و حسین را آنجا بی سر به گور کردند...

تاریخ بلعمی، ج 4، ص 11-710

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها :