ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

دوست دارم...

دوست دارم ماه رمضان که می شود، به عادت گذشته های دور، شب ها تا صبح بیدار بمانم. سرشب بروم مسجد دعای زیبای افتتاح بخوانم، بعد با دوستان در شهر چرخی بزنم. بعد از سحر بنشینم یک جزء قرآن بخوانم. مؤذنان که اذان گفتند، نماز بخوانم و بخوابم تا پیش از ظهر. بعد بیدار شوم، کتاب بخوانم تا نزدیک غروب و بعد کم کم از تشنگی و گشنگی بی حس و حال شوم. اما ... نمی شود؟

دوست دارم پاییز که می شود، بروم دیدن کویر و شهرهای کویری، نزدیک عید، نوار ساحلی جنوب را از خرمشهر تا چابهار و کنارک ببینم و تابستانها از استرآباد تا آستارا را سیاحت کنم؛ بی عجله؛ در راه شتاب نکنم. با سرعت بالا مثل برق و باد از کنار شهرها و روستاها و کوهها و تپه ها و جنگلها و رودخانه ها و مزارع و نخلستانها نگذرم؛ همه را ببینم، همه را بچشم، کتاب طبیعت و مردم را تورق نکنم؛ آهسته و آرام صفحه به صفحه بخوانم و جلو بروم. اما ... نمی شود؟

دوست دارم به کلاس که می روم، کتاب و جزوه را از کیف درنیاورم. در عوض غزلی از حافظ بخوانم، حکایتی از سعدی و یا مثنوی مولانا، گاهی هم شعرهای شفیعی کدکنی را. دوست دارم این قدر سرم به چهارچوب شرح درس نخورد؛ سخن در سخن بیاورم، رها و یله، از فکر و فرهنگ و هنر و ادب و تاریخ و جامعه و غیره و غیره حرف بزنم. نکات جالبی را که به نظرم می آید، سانسور نکنم. آنها را با بچه ها در میان بگذارم. نظر آنها را هم بخواهم. حتی اگر شد لطیفه هم تعریف کنم. همه با هم بخندیم، همه با هم جدی شویم، همه از هم چیزی بیاموزیم. اما ... نمی شود؟

دوست دارم چیزهایی بنویسم که دلم می خواهد. ایده ها و سوژه هایی را که در ذهن دارم، تکمیل کنم. در نوشته هایم از هر دری سخن بگویم، در بند منابع دست اول و دوم نمانم، حرف های خودم را بنویسم نه اقوال دیگران را. برداشت های خودم را توضیح دهم. خاطره بنویسم، نثر بنویسم، قصه سرهم کنم. اگر شد ابیاتی هم ترتیب بدهم. دوست دارم بروم این طرف و آن طرف عکس بگیرم، با بعضی ها مصاحبه کنم، سرنوشت بعضی ها را بنویسم. اصلا برای ترفیع و ارتقاء و امتیاز و این چیزها دست به قلم نشوم؛ مثل همین دوستم مهدی یاقوتیان که مثل من استاد دانشگاه نشد و ذوق و شور نوشتن در دلش زنده ماند و از چیزهای کوچک این همه نوشته و بازهم می نویسد. اما ...نمی شود؟

دوست دارم...   

دوست دارم... اما ...نمی شود؟

دیشب که به این چیزها فکر می کردم، این شعر مولانا به یادم آمد:

عاشقم من بر فن دیوانگی

سیرم از فرهنگی و فرزانگی

 

  
نویسنده : ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :