ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

برای مطبوعاتی قدیمی شهر ما

این مطلب را نوشتم و برای روزنامه اطلاعات فرستادم. قابل چاپ ندانستند (ماجرای من و این روزنامه هم حکایتی است شنیدنی). گفتم؛ می گذارمش در ماهروز برای دوستان مراجعه کننده.  


در صفحه 11 (اخبار شهرستانها) روزنامه اطلاعات شنبه 27 اردی بهشت ماه خبر کوتاهی درج شده بود با این عنوان: "درگذشت همکار قدیمی اطلاعات در بهبهان".

نیاز به خواندن اصل خبر نبود؛ مگر در بهبهان ما، روزنامه اطلاعات چند همکار قدیمی داشت؟ یکی بود؛ آن هم آقای فتح الله دایی زاده که سطرهای بعد، حاوی خبر درگذشت او و تسلیت "سرویس خبر شهرستانها" به خانواده اش بود.

بچه که بودم، در شهر ما، بهبهان، دو نمایندگی توزیع روزنامه های کیهان و اطلاعات فعالیت می کردند. روزنامه کیهان و نشریات وابسته به آن را آقای بهبهانی توزیع می کرد؛ پیرمردی عینکی و کوتاه قد که در خیابان پهلوی (شهید عدالت فعلی) مغازه بزرگی داشت. اما روزنامه اطلاعات را آقای دایی زاده توزیع می کرد؛ جوانی بلند قامت که دکّه ای (در حقیقت میزی فلزی با گنجه ای) داشت؛ 70-80 متری بالاتر از مغازه آقای بهبهانی، کنار بانک صادرات، که آن را با زنجیری به نرده های محافظ بانک می بست. آقای دایی زاده که همشهری های من گاهی از سر صمیمت او را "فتح الله" می خواندند، هم توزیع کننده روزنامه و نشریات اطلاعات بود و هم خبرنگار آن. او از سالهای نوجوانی به کار خبر و روزنامه مشغول شده بود.  

 روزنامه فروشی آقای دایی زاده تماشایی بود: من در سالهای کودکی بارها او را دیده بودم که دسته بزرگی روزنامه را روی دست می گرفت و در خیابان راه می افتاد و با صدایی غرّا روزنامه را تبلیغ می کرد، بخصوص اگر خبری از بهبهان در روزنامه چاپ شده بود، صدای آقای دایی زاده اوج می گرفت و شور و حرارتی به پا می کرد.

من آن سالها روزنامه خوان نبودم. در سال های 56 و 57 هم روزنامه کیهان محبوب تر از اطلاعات بود. گمان می کنم به خاطر آن مطلب توهین آمیزی که این روزنامه در دی ماه 1356 نسبت به امام خمینی منتشر کرده بود. اما بعد از انقلاب که دوره دبیرستان را طی می کردم، بیشتر روزنامه اطلاعات می خواندم. اصلا مشترک این روزنامه بودم. آن سالها شمار روزنامه ها زیاد نبود؛ کیهان بود و اطلاعات و جمهوری اسلامی. من مشترک اطلاعات بودم. قیمت هر شماره اش 5 تومان بود. بعد از ظهرها، یکی از کارهایم این بود که بروم از دکّه آقای دایی زاده روزنامه ام را که او همیشه با خودکاری آبی، نامم را سمت چپ بالای صفحه اول آن می نوشت، تحویل بگیرم. بعضی وقت ها هم به دوستان می سپردم که آن را برایم بگیرند و بیاورند؛ آخر آقای دایی زاده روزنامه ها را به در خانه ها نمی برد؛ مشترکین  روزنامه شان را دم دکّه تحویل می گرفتند. اینچنین معنی اشتراک هم حفظ یک نسخه روزنامه برای فرد مشترک بود که هر موقع - حتی اگر روزهای بعد – به دکّه آقای دایی زاده مراجعه می کردی، می توانستی آن را دریافت کنی.

آقای دایی زاده چند سال بعد توانست از شهرداری یک مغازه نقلی بگیرد. مغازه کوچک او که سه چهارمتر بیشتر مساحت نداشت - و نمی دانم ملک او بود یا اجاری - جزئی از فضای پارک ملّی بهبهان بود؛ درست چسبیده به کتابخانه مرکزی شهر. جلو مغازه میزی بود و دورتا دور آن قفسه هایی که پر از روزنامه و مجله بود. دایی زاده پشت میز می نشست و روزنامه ها را روی میز می چید.

در طی این سالهای طولانی که من دیگر ساکن بهبهان نیستم، هر وقت فرصتی پیش می آمد و سری به شهرمان می زدم، گذرم به مغازه آقای دایی زاده هم می افتاد و از این که دکان فرهنگ فتح الله را باز می دیدم، خوشحال می شدم.

آقای دایی زاده، در گذر سالها میان سال شد و اندک اندک پا به پیری گذاشت؛ اگرچه شکسته نشده بود ولی دیگر روزنامه روی دست نمی گرفت و صدای غرّایش در گوش همشهری های ما نمی پیچید. پشت میز مغازه اش می نشست و مشتریان به او مراجعه می کردند. بعضی مواقع که زمستانها سری به بهبهان می زدم، می دیدم که آقای دایی زاده کلاهی نخی سر گذاشته و پشت میزش نشسته است. مغازه اش سیستم گرمایی خاصی نداشت؛ یک بخاری برقی را روی میز می گذاشت و گاهی آن را روشن می کرد. آخرین بار، در ایام تعطیلات نوروز امسال، سری به مغازه اش زدم. همه چیز مثل گذشته بود؛ بی هیچ تغییری. آقای دایی زاده بیمار نشان نمی داد. این بود که از خواندن خبر مرگش غافلگیر شدم.  

فتح الله دایی زاده به چند نسل از همشهریان من روزنامه فروخت و چند دهه متوالی هر خبری از شهر ما در اطلاعات چاپ شد، حاصل کوشش او بود. دایی زاده فروشنده بود، اما نه از نوع مادی آن؛ او سالهای متمادی به همشهریانش خبر و فرهنگ فروخت، و البته بهره ای مادی نبرد، اما چشم  و گوش بسیاری از ما بهبهانی ها را به دنیای اخبار و اطلاعات باز کرد. کاش به پاس این همه سال خدمت فرهنگی، همشهریان فرهنگدوست او، کارش را ارج نهند. دایی زاده بیش از نیم قرن به همشهریانش خدمت فرهنگی کرد. او بخشی از خاطرات گذشته همه ما بهبهانی های اهل کتاب و فرهنگ است. امیدوارم همشهریان فرهیخته اش نام او را فراموش نکنند. 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :