ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

هور

زمستان بود. اوایل صبح هوا مه آلود بود، اما آفتاب که بالا می آمد، همه چیز روشن و شفاف می شد؛ آب، نیزارها، خاکریزها، سنگرها، تانک ها و...


خطرناک بود. سرت را اگر بالا می آوردی، معلوم نبود چند لحظه بعد گلوله یا ترکشی به وسط پیشانی ات نخورد. کاری هم نمی شد کرد؛ پاییدن روبرو و هدایت گلوله های خمپاره زمان نمی شناخت. حتی وقتی دیگران زیر باران آتش و گلوله و ترکش به سنگرها پناه می بردند، گروهی باید می ماندند و کار خود را انجام می دادند. تنها چیزی که کمک کار می شد، دوربین خرگوشی  بود که روی پایه ای سوار می شد و دو چشمی آن مثل دو گوش خرگوش بالای دیواره سنگر می ماند و تو می توانستی بدون این که سرت را بالا ببری، چشم به عدسی پایینی آن بدوزی و روبرویت را ببینی. گاهی که دوربین می چرخید، ناگهان در آن دوردست ها، خیلی دورتر از معرکه آتش، تصویر پرنده بزرگ سفید رنگی را شکار می کردی که وسط آب یا میان نیزارها، می پلکید. پا می گذاشت و برمی داشت. زیبا و با وقار و آرامش. دقایقی چشم به آن می دوختی. می دانستی که از سیبری آمده است. آخر آنجا پناهگاه پرندگانی بود که در فصل سرد از شمال به سرزمین های گرم جنوبی می آمدند.

چندی بعد جایمان عوض شد. روی یک دکل بلند کار می کردیم. صبح ها آفتاب که بالا می آمد، از پله نیمه معلقی به ارتفاع 30 متر بالا می رفتیم تا برسیم به نوک دکل. پله به معنی رایجش نبود، نردبانی آهنی بود که به پایه دکل نصب شده بود. باید با دست و پا بالا می رفتی. اول صبح آهن ها سرد بود. دستکش می پوشیدیم که دستمان نلغزد.

هر صبح وقتی از زمین دور می شدم و به نیمه های راه می رسیدم. بین زمین و آسمان می ایستادم، چشم می چرخاندم و در شعاعی وسیع به اطراف نگاه می کردم. ده دوازده کیلومتر جلوتر اتوبان بصره - بغداد بود که با دوربین های قوی می شد رفت و آمد مکرر کامیون ها را روی آن دید. اما دور و بر، سراسر آب بود و نیزار. مناظری زیبا و جذاب. آنجا هور بود. هور الهویزه یا همان بطیحه تاریخی که طرفین جنگ در میان نیزارهایش جاده ها کشیده بودند و خاکریزها زده بودند و سنگرها برپا کرده بودند.

یاقوت آورده است که این ناحیه سرزمینی وسیع بود. در ایام سلطنت خسرو پرویز دجله و فرات طغیان کردند به اندازه ای که نشد آب را کنترل کنند. آب سراسر این منطقه را پوشاند و زمین های پست آبرفتی و تالاب وسیعی در آنجا ایجاد شد. مردم ناگزیر کوچ کردند و این ناحیه از آن پس به همین صورت باقی ماند. برخی گزارش های تاریخی البته عمری بسیار طولانی تر برای این هور (بطیحه) قائل اند.

در آغاز فتوحات اسلامی و ظاهرا با از هم پاشیدن سیستم آبیاری منظم ایرانیان در این منطقه، بر وسعت هور افزوده شد و این ناحیه به همین صورت ادامه حیات داد.

هور همان ناحیه ای است که در سال 255 هجری پناهگاه زنگیانی بود که  به رهبری صاحب الزنج علیه دولت عباسی قیامی 15 ساله برپا کردند. در سده چهارم مرکز شورش عمران بن شاهین و دولت آل شاهین شد. بعدا آل بویه و سلاجقه آن را تصرف کردند و امیرانی در آنجا گماشتند. در جریان حمله مغولان به عراق، مردمان حلّه و کوفه و واسط برای حفظ جان خود به این ناحیه پناه بردند. بعدها به دست آل جلایر افتاد و سپس تیمور آنجا را تصرف کرد، مدتی در دست مشعشعه بود و پس از آن عثمانی ها آنجا را گرفتند. هور یا همان بطیحه در دوره های مختلف تاریخ خود محل سکونت گروهی از نبطیان مسیحی، کلدانیان و صُبّیان نیز بود و تاریخ آن به اندازه ای اهمیت داشت که در سده 6 هجری، قاضی احمد بن بختیار ماندائی برای آن تاریخی نوشت به نام تاریخ البطائح که متاسفانه امروزه نسخه ای از آن باقی نمانده است.

هور یا بطیحه دوره به دوره حوادثی را پشت سر گذاشت تا این که در دهه 1360 شمسی به یکی از میدان های جنگ ایران و عراق تبدیل شد و دو عملیات مهم و مشهور خیبر و بدر در این منطقه  رخ داد.

جنگ که تمام شد، من گاهی به یاد هور می افتادم. یاد آسیب هایی که دیده بود. اما همیشه با خود فکر می کردم، چون منطقه ای غیر مسکونی و دورافتاده است، الآن که کسی کاری به کار آن ندارد، طبیعت کار خودش را خواهد کرد و بزودی بخش های آسیب دیده احیا می شود. اما زهی خیال باطل. چند سال پیش گفتند: بخش هایی از هور را که در خاک عراق بوده، صدام حسین خشک کرده است. تعجب نکردم. از او هر کاری برمی آمد. اما خبری که این روزها و به دنبال گرد و غبار اخیر خوزستان پیچید، تکان دهنده بود. وزارت نفت دولت قبل در هور چاه نفت زده و برای انجام این کار به رغم تعهداتی که به سازمان محیط زیست همان دولت داده بود، هور را خشک کرده است و بخشی از بلای گرد و غباری که اکنون در خوزستان برپا شده، ناشی از همین چاه کشی دولت قبل است و این ظاهرا آخرین مرحله از حیات هور بود.

ما که دور از بلای بزرگ گرد و غبار زندگی می کنیم، درک درستی از آن نداریم. خوزستانی ها می دانند که وجود ریزگردها آن هم 60 برابر حد مجاز در هوایی که هر لحظه استنشاق می کنی یعنی چه. سعدی علیه الرّحمه می گفت: «هر نفسی که فرو می رود ممّد حیات است و چون برمی آید مفرّح ذات» و این البته متعلق به دوره ای بود که وزارت نفت تأسیس نشده بود و کسی هورها و دریاچه ها را خشک نمی کرد

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :