ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

معلمان من

بدون شک معلمین در زندگی هر کس که درس خوانده و مراحلی از تحصیل علم را طی کرده باشد، نقشی مهم داشته اند. بر این اساس بعضی معتقدند برای شناخت شخصیت هر کس باید دو چیز مربوط به او را شناخت: آثار او را و معلمان او را. من هم در طول دوره تحصیل در مدرسه و دانشگاه معلمان بسیاری داشته ام که البته کیفیت کار و میزان تاثیر آنان بر من یکسان نبوده است. تأثیر بعضی بسیار خوب و مطلوب و تأثیر بعضی نیز کم و نه چندان جدی بوده است. اما خوشحالم که در میان فهرست بلند بالای معلمینم کسانی بوده اند که از آنان بسیار آموخته ام و تحت تأثیرشان قرار گرفته ام. اکنون به مناسبت روز معلم از بعضی از معلمان دوره دانش آموزی ام یاد می کنم. درست است که اساتید دانشگاه نیز معلم اند، اما وقتی واژه معلم به کار برده می شود، اذهان بیشتر متوجه معلمین مدرسه می شود. بنابراین من هم در این نوشته فقط از معلم های دوران مدرسه ام یاد می کنم. حدیث اساتیدم در دانشگاه بماند برای وقتی دیگر.


در کلاس اول ابتدایی در طول یک سال هشت یا نه معلم عوض کردیم. که بعضی از آنها تنها یکی دو هفته میهمان کلاس ما بودند. از آن همه تنها یکی دو تن را به خاطر می آورم و آن که یادش بیشتر در ذهنم باقی مانده آقای اسلامی است. معلم دانشسرا رفته ای که کلاس هایش جالب بود و ما سال اولی ها را سخت تحت تاثیر قرار می داد. آقای اسلامی هنرمند بود؛ برایمان قصه می گفت و گاهی هم سنتور می زد. بعضی موقع ها همراه گفتن قصه سنتور می زد و بچه ها را به شدت تحت تأثیر قرار می داد. معمولا مسابقه برگزار می کرد و به برندگان جایزه می داد. او بود که اولین بار مرا به کتاب های غیر درسی علاقمند کرد. کتاب مصوری داشت به نام گرگ و هفت بزغاله (همان داستان مشهور شنگول و منگول و برادر و خواهرانشان و آقا گرگه). تصاویر آن را به ما نشان می داد و قصه را برای ما تعریف می کرد. آقای اسلامی تا آخر سال با ما نبود و به مدرسه ای دیگر منتقل شد. سال ها بعد که من در دبیرستان درس می خواندم، آقای اسلامی در دبیرستان ما « بینش دینی » درس می داد، ولی دیگر نشد که با او کلاسی داشته باشم. او در آن سال ها درگیر فعالیت هایی دیگر بود و به نظرم کار آموزشی اش را چندان جدی نمی گرفت. سال هاست او را ندیده ام و فکر می کنم اکنون بازنشسته شده باشد. به نظر من او می توانست یک معلم دبستان بسیار عالی و تاثیرگذار باشد، ولی افسوس که در دبستان نماند، کودکان را رها کرد، به دبیرستان رفت و راهی دیگر در پیش گرفت.

در سال چهارم دبستان معلمی داشتم به نام آقای علیزاده که عرب و سوسنگردی بود و همین چندی پیش در سفرنامه جنوب یادی از او کردم. آقای علیزاده به ما یاد داد که در کلاس کتابخانه کوچکی راه اندازی کنیم. ما را به اردوهای پیش آهنگی می برد و یک بار با جمله ای که به من گفت، مرا به رفتن به دانشگاه تشویق کرد. از این بابت همیشه از او سپاسگزارم.

اما در کلاس پنجم شاگرد آقای فرجی شدم. آقای فرجی همسایه ما بود و تمامی بچه های محل از او حساب می بردند. اگر لازم می دید کف دست بچه ها را به چوب می بست. من با وجودی که دانش آموزی خوب و منضبط بودم، چند بار مزه ترکه های او را چشیدم. در شروع سال می خواستم اگر بشود به کلاسش نروم، ولی انتخابی در کار نبود و لیست کلاس ها را اولیاء مدرسه تنظیم می کردند. بدی قضیه این بود که در کوچه هم راحت نبودیم. چون گاهی ناگهان در وسط بازی یا دعوا و شور و شر بچگی های ما سر می رسید. البته هیچ گاه در کوچه متعرض ما نمی شد، اما اگر فردای آن روز یا روزهای بعد در کلاس، درس بلد نبودیم یا شیطنتی می کردیم، ماجرا را به رخ می کشید و بر تعداد و شدت ترکه ها می افزود. الآن که فکرش را می کنم می بینم آقای فرجی به نوعی کنترل کننده بچه های کوچه ما هم بود. جالب اینکه مادر پیری داشت که گاهی وقتی در کوچه از دست شیطنت ها و داد و هوار بچه ها خسته می شد، تهدیدمان می کرد که « به حمدالله می گویم ». نام آقای فرجی نصرالله بود، اما در خانه و محله او را حمدالله  صدا می کردند. البته من در کل با آقای فرجی مشکلی نداشتم؛ درسم را می خواندم. کمتر شیطنت می کردم و در کوچه هم حواسم جمع بود که دسته گلی به آب ندهم که ایشان ببیند یا بشنود. متأسفانه آقای فرجی خیلی زود از دنیا رفت. سالهای اولی که من دانشجو شده بودم، شنیدم در حالی که سوار بر موتور سیکلت از خیابان رد می شده، با کامیونی تصادف کرده و جان داده است. برای او طلب آمرزش می کنم و امیدوارم به خاطر جدیتی که در تعلیم و تربیت ماها داشت، خداوند پاداشی نیک به او ببخشد.

در دوره دبیرستان نیز معلمین خوبی داشتم که بخصوص دو تن از آنان یعنی معلمان « تاریخ » و « جامعه شناسی » ام را همیشه در خاطر دارم. معلم جامعه شناسی من در سال چهارم دبیرستان آقای مختاران بود که لیسانس جامعه شناسی داشت و پیش از انقلاب مدیر همان دبیرستانی بود که اکنون ما دانش آموزش بودیم. در فضای ملتهب آن سال ها، او را به دلایل ناموجهی بازنشسته کرده بودند، اما به دلیل نیاز به معلم این درس که در آن سال ها کم بود، از او دعوت کرده بودند به صورت حق التدریس با آموزش و پرورش همکاری کند. آقای مختاران یک جامعه شناس واقعی بود. مردی بود با حساسیت های فرهنگی بالا که علاوه بر علم، بینش اجتماعی قوی و تجارب خوبی داشت. زبانش گرم بود و اخلاقش نرم و دلنشین. حکایات و ضرب المثل های بسیاری در چنته داشت که به کمک آنها مطالب خود را القاء می کرد. من بعضی از گفته ها، جملات و بخصوص ضرب المثل های او را هنوز هم در خاطر دارم و گاهی در کلاس آنها را تکرار می کنم. بعد از سال ها بی خبری از او، سه چهار سال پیش در ایام تعطیلات عید موفق شدم او را ببینم. همین حرف ها را به او زدم و از او تشکر کردم. خوشحال شد که من درس خوانده ام و در دانشگاه تدریس می کنم. تلفنش را نیز به من داد و خواست که با هم در تماس باشیم، اما مدتی بعد شماره اش عوض شد و من باز از او بی خبر ماندم.

اما معلم تاریخ من در دوره دبیرستان آقای فؤادی بود. آقای فؤادی لیسانس حقوق داشت، اما علاقه زیادی به تاریخ داشت و بعدها نیز در این رشته فوق لیسانس گرفت. آقای فؤادی با شاگردان بسیار رفیق بود و آنان را به کوه و اردو می برد. با همه بچه ها رابطه خوبی داشت. با من نیز چون درس تاریخم را خوب می خواندم، بسیار گرم می گرفت. اطمینانی که به اطلاعات تاریخی من داشت باعث می شد که کمتر از من درس بپرسد. ولی هیچ گاه میان دانش آموزان تبعیضی غیر موجه قائل نمی شد. بعد از گرفتن دیپلم و آمدن به دانشگاه نیز با آقای فؤادی کم و بیش در ارتباط بوده ام و او را بیش از معلمین دیگرم دیده ام. آخرین بار حدود یک سال پیش که به شهرستان رفته بودم، به منزلش رفتم. بازنشسته شده و اکنون به فکر افتاده بود در آزمون دکترا شرکت کند. در لابلای کتاب هایش گشت و دفترچه اسامی و نمرات دانش آموزانش در سال های مختلف را آورد که من ببینم. لیست کلاس ما را در سال سوم دبیرستان نیز پیدا کرد و نمرات کلاسی مان را به من نشان داد. بهترین نمره را که ۵/١۶بود به من داده بود. در آن لیست، اسامی دو تن از همکاسی هایم که با هم روی یک نیمکت می نشستیم و در حوادث جنگ شهید شدند، سخت خاطره انگیز بود. آقای فؤادی هنوز هم ذهن کنجکاو و نقّادی دارد. با هم در باره حوادث تاریخی مفصلا گفتگو کردیم. مدتی بعد نامه ای به من نوشت و سؤالاتی در باره بعضی حوادث و شخصیت های تاریخ اسلام مطرح کرد که متأسفانه تنبلی کرده ام و آنها را هنوز جواب نداده ام. البته متقابلا چند جلد از کتاب هایم برایش هدیه فرستادم.

شمار معلمان زحمتکشی که من از آنان علم و ادب آموخته ام البته بسیار بیش از اینهاست. می دانم که بسیاری از آنان اکنون بازنشسته شده اند. دست تک تک شان را می بوسم و به عنوان یک شاگرد روز معلم را به آنان تبریک می گویم.            

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸