ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

آن همکلاسی، آن استاد...

در سالهای اول بعد از انقلاب، تحت تأثیر فضای حاکم بر کشور، عربی خوانی رواج پیدا کرده بود. بسیاری از جوانان انقلابی سعی می کردند، زبان عربی را، آن هم به شیوه کلاسیک و حوزوی، بیاموزند. حتی شنیده بودم که برخی از نیروهای چپ مارکسیست هم به خواندن عربی روی آورده بودند.


کتابی که در آن سالها برای این کار مورد استفاده بود، جامع المقدمات بود. جامع المقدمات مجموعه ای است از حدود 10 – 12 کتاب صرف و نحو و یکی دو کتاب در منطق و اخلاق آموزشی که توسط علمای سده های قبل نوشته شده و گردآورنده تمامی آنها را در یک مجلد تدوین کرده تا طلاب علوم دینی آن را یکجا در اختیار داشته باشند. این کتاب را طاهر خوشنویس با خطی خوش تحریر و بخصوص در نگارش حواشی آن هنرنمایی کرده است. در آن سالها فروش و تجدید چاپ جامع المقدمات- که طلاب علوم دینی به شوخی آن را جامع المکافات می گفتند- فزونی گرفته بود و بسیاری جامع المقدمات زیر بغل داشتند و البته این را هم بگویم که معمولا کمتر کسی از آنان کار خواندن این کتاب را که یک سالی وقت می گرفت، به پایان می برد؛ معمولا کار بعد از چند جلسه یا مدتی رها می شد. در این فضا من نیز که در دبیرستان درس می خواندم قصد خواندن دروس عربی و جامع المقدمات کردم.

به واسطه یکی از دوستان و به توصیه یکی از روحانیون محترم، قرار شد نزد طلبه جوانی که ساکن مدرسه مرتضوی بود، جامع المقدمات بخوانم. این کار از اوایل سال سوم دبیرستان (1361) شروع شد. هر روز صبح پیش از رفتن به دبیرستان، به مدرسه مرتضوی می رفتم و نزد آن استاد، جامع المقدمات می خواندم. بعد هم سریع خودم را به دبیرستان می رساندم. خانه و دبیرستان و مدرسه فاصله زیادی از هم نداشتند. پیاده از کوچه ها می گذشتم و خود را به مقصد می رساندم. این کار تا پایان همان سال تحصیلی ادامه یافت، اما به دلیل وقفه هایی – گاه طولانی – که در آن پیش آمد، جامع المقدمات تمام نشد. کتاب های امثله، شرح امثله، صرف میر، تصریف، عوامل جرجانی، عوامل منظوم و بخش هایی از کتاب هدایه را خواندم اما کار به پایان نرسید. سال بعد هم که سال آخر دبیرستان بودم فرصتی برای این کار فراهم نشد و جامع المقدمات را تمام نکرده، در کنکور قبول شدم و آمدم دانشگاه.

در سالهای آغازین دهه 60 دانشجویانی که به دانشکده الهیات می آمدند، دارای انگیزه های قوی دینی و علمی بودند. بیشتر آنان برای خواندن علوم دینی رغبتی بسیار داشتند. مطابق معمول در هر دوره شماری از طلاب علوم دینی هم بودند که با گرفتن دیپلم و پذیرفته شدن در کنکور به دانشکده آمده بودند. دروس عربی برای دانشجویان آن دوره ها اهمیت زیادی داشت زیرا آن را دروازه ورود به دنیای علوم دینی می دانستند. از آن سو اکثر آنان معتقد بودند دروس عربی دانشکده و شیوه آموزش این دروس کمک چندانی به آنان نمی کند. این بود که عده ای از ایشان به دنبال آن بودند که با حضور در مدارس دینی مشهد و نزد مدرسان حوزوی این نقیصه را جبران کنند. گاهی هم طلاب همکلاسی به کمک این دانشجویان می آمدند و در دانشکده یا مدارس خود، به آنان دروس عربی کلاسیک مثل همین جامع المقدمات و سیوطی را تدریس می کردند.

من هم کم و بیش همین دیدگاه را داشتم و گاهی برای حل این مشکل دست به دامان همکلاسی های طلبه می شدم. در سال اول به دلیل گرفتاری هایی که دانشجویان سال اولی دارند، نتوانستم در این باره کاری انجام دهم، اما در سال دوم (سال تحصیلی 1364-1365) فرصت خوبی برای این کار فراهم شد. نیمه های پاییز بود که دوستم ایرج حافظی که در دانشکده و خوابگاه با هم مأنوس بودیم، گفت: با یکی از همکلاسی های طلبه صحبت کرده و قرار شده کتاب صمدیه را که یکی از آخرین کتاب های جامع المقدمات است، نزد ایشان بخوانیم. دوست همکلاسی ما طلبه ای بود غیرمعمم و چند سالی از ما بزرگ تر. کاشمری بود و با همان لهجه حرف می زد. قد و قامتی کوتاه  داشت، اما دارای شخصیتی بقاعده بود. پخته بود و مؤدب، خوش رو و نیک اندیش. از آنهایی بود که ابدا نمی توانستی تصور کنی در حق کسی بدی کند. صمیمانه تقاضای ما دو همکلاسی خود را پذیرفت و قرار شد شب ها به ما کتاب صمدیه را درس بدهد.

خوابگاه انصار که من و دوستم ایرج حافظی در آن ساکن بودیم، در انتهای بازار رضا و درست دور فلکه هفده شهریور قرار داشت و دوست طلبه ما ساکن یکی از مدارس نزدیک حرم بود. هر شب بعد از برگشتن از دانشکده و خوردن شام، من و حافظی شال و کلاه می کردیم و سر ساعت 9 پیاده راه می افتادیم. از دور فلکه هفده شهریور که بسیار بزرگ بود، می گذشتیم. به در ورودی بازار رضا که می رسیدیم، به داخل بازارچه عیدگاه می پیچیدیم. تمامی طول بازارچه را پیاده طی می کردیم و در انتهای بازارچه، روبروی حرم  وارد خیابان تهران می شدیم. می ایستادیم و رو به مرقد رضوی سلامی می دادیم و به آن طرف خیابان می رفتیم. درست روبروی بازارچه عیدگاه، کوچه ای بود که به بخشی از بازار مشهد و انتهای آن به فلکه حضرت می رسید (این کوچه در طرح جدید تغییراتی کرده و انتهای آن به باب الجواد می رسد). شماری از حوزه های علمیه و مدارس مشهد در این کوچه قرار داشت. مَدرس استاد حجت خراسانی که در آموزش دروس مقدمات و سطح حوزه شهرت بسیار داشت، در اوایل همین کوچه قرار داشت. کوچه را به طرف حرم ادامه می دادیم و کمی قبل از مدرسه سلیمانیه، سمت چپ وارد کوچه ای باریک می شدیم. در این کوچه کوچه فرعی دیگر بود که مدرسه همکلاسی طلبه ما در آن قرار داشت.

مدرسه، دارای دو طبقه بود و 8-10 حجره بیشتر نداشت. محل تدریس نبود بلکه محل اقامت طلاب بود. دوست همکلاسی ما در طبقه دوم آن حجره ای داشت کوچک با پنج شش متر مساحت که تمام دیوار رو به حیاط آن پنجره بود. در حجره همکلاسی ما در آن فصل و ادامه آن که زمستان بود، همیشه یک بخاری نفتی روشن بود که روی آن چای می گذاشت و پنجره های بزرگ و رو به حیاط حجره که بخش هایی از آن را با روزنامه پوشیده بود، همیشه بخار می گرفت. در حجره ساده و کوچک همکلاسی طلبه ما جز چند قفسه کتاب و لباسهای او، چند ظرف و همان بخاری نفتی چیزی دیگر به چشم نمی خورد.

تا می رسیدیم، استاد برایمان چای می ریخت که گرم شویم و بعد درس را شروع می کرد که معمولا چهل و پنج  دقیقه تا یک ساعت طول می کشید. ایشان به درس مسلط بود؛ توضیحات خوبی می داد و اشکالات مان را رفع می کرد. یکی دوبار هم که ابهامی وجود داشت، از سر وا نکرد؛ گفت: مطالعه می کنم و فردا شب به شما می گویم که همین کار را هم کرد. درس که تمام می شد، بسرعت همان راه آمده را برمی گشتیم، چون در ورودی خوابگاه را ساعت 11 می بستند. بخشی از پاییز و زمستان آن سال را به همین ترتیب سپری کردیم. حتی در سرمای شدید و شب هایی که برف می بارید، کلاس ما تعطیل نشد. هر شب آمدیم و رفتیم و از استاد درس صمدیه گرفتیم تا این کتاب تمام شد.

یادم می آید یک بار از همکلاسی طلبه مان پرسیدیم چرا لباس روحانیت نمی پوشد و معمم نمی شود؟ گفت: اوایل که در حوزه علمیه کاشمر درس می خواندم، استاد تکلیف کرد که باید لباس بپوشی. پوشیدم. اما یک روز در مسجد، پیرمردی آمد و سوالی دینی پرسید که جوابش را نمی دانستم. در پاسخ او درماندم و در برابر نگاه او خجل شدم. لباسم را درآوردم و با خود قرار گذاشتم تا وقتی در حد قابل قبولی علم نیاموخته ام، لباس نپوشم.

فارغ التحصیل که شدیم، دوست همکلاسی ما که در رشته فقه تحصیل می کرد، در دوره کارشناسی ارشد پذیرفته شد و بعد از آن هم به خدمت در دستگاه قضایی پرداخت. پس از آن دیگر ایشان را ندیدم تا سه چهار سال پیش. یک روز در راهرو دانشکده ناگهان با ایشان مواجه شدم. این بار در کسوت یک روحانی عالم. صمیمانه با هم احوالپرسی کردیم. به یکی از همکاران که ایشان را نمی شناخت، گفتم: ایشان همدوره ای و همکلاسی من در دانشگاه بودند، اما حق استادی به گردن من دارند و کتاب صمدیه را به من تدریس کرده اند. برایم توضیح داد که در رشته دکتری فقه تحصیل می کند و درگیر درس و نوشتن پایان نامه است. ایشان را به دفترم دعوت کردم که تشکر کرد و گفت: این بار عجله دارم، انشاء الله بار دیگر. بعد از آن دو سه بار دیگر هم ایشان را در دانشکده دیدم.  

از دیروز که حادثه تلخ منی پیش آمد و اخبار مرتب آمار و اسامی درگذشتگان را اعلام می کرد، هر بار با خواندن اسامی قربانیان، خیالم راحت می شد که در میان آنان آشنایی نیست. اما دیشب وقتی گوینده خبر اسامی تکمیل شده را خواند، با شنیدن یک نام تکان خوردم؛ «جواد نمازی مکّی». در نام کوچک تردید داشتم و همین امیدوارم کرد. اما چند دقیقه بعد با چک کردن این نام در میان فارغ التحصیلان دانشگاه فردوسی، همه تردیدم به پایان رسید. خودش بود؛ جواد نمازی مکّی، ورودی سال 1363 دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد، فارغ التحصیل رشته فقه و حقوق اسلامی.

جواد نمازی مکّی، طلبه همکلاسی ما در حادثه ناگوار مِنی جان باخت. قبلا بارها اندیشیده بودم که فامیل ایشان چرا مکّی است؟ هیچ وقت ندانستم، اما دیروز همه چیز معنی شد. جواد نمازی مکّی، مکّی و در عید قربان قربانی شد و براستی درست فرمود که: اسماءٌ تنزلُ من السّماء.

به روح آن دوست، آن همکلاسی و آن استاد ادای احترام می کنم. خداوند او را غریق رحمت واسعه خود کند.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :