ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

یاد استاد

استاد غلامرضا صدیق

چند روز پیش که به بهانه روز معلم مطلبی در باره معلمانم نوشتم، گفتم فعلا در باره اساتیدم در دانشگاه چیزی نمی نویسم، اما اصلا فکر نمی کردم مجبور شوم به همین زودی در این باره دست به قلم شوم. افسوس که مرگ کار خود را کرد ...

دو سه روز پیش هنگام عبور از راهروی دانشکده، روی تابلویی عکس استاد صدیق را دیدم ( استاد غلامرضا صدیق غریب). اطلاعیه ای بود با عکسی کوچک. اعلام فوت بود و تشییع جنازه. خبر از اینکه استاد صدیق روز ١٢ اردی بهشت درگذشت و روز ١۵ اردی بهشت او را تشییع و در قطعه شعراء جنب آرامگاه فردوسی به خاک خواهند سپرد.

 


استاد غلامرضا صدیق که متولد سال ١٣٠۵ شمسی بود، اصلا معلم آموزش و پرورش بود و سال ها در مدارس و دانشسراها خدمت کرده بود، ولی عضو هیأت مؤسس دانشکده ما در سال ١٣٣٨شمسی بود و سالیان متمادی در  آنجا زبان تدریس می کرد و بسیاری از فارغ التحصیلان دانشکده ما و حتی شماری از استادان آن، دانشجویان او بودند. من خود دروس زبان تخصصی ام را با ایشان گذراندم.

استاد صدیق معلمی خوب و صمیمی بود. آراسته بود و با تجربه. با همه گرم می گرفت و در کلاس، مناسب حال، اشعار، حکایات، تجارب و بخصوص شوخی ها و لطیفه های جالبی نقل می کرد و گاهی حتی سر به سر خانم ها هم می گذاشت. در فضاهای خاص فرهنگی سال های دهه ۶٠ شاید روحیه و رویّه استاد صدیق در جایی مثل دانشکده ما یک استثنا بود، اما همگان می دانستند که استاد صدیق وجود نازنینی است و در آن سن و سال و موقعیتی که او داشت حرمت او را رعایت می کردند. جالب اینکه دانشجویانی با افکار و ایده های مختلف، استاد صدیق را دوست داشتند و با او گرم می گرفتند. یادم می آید یک بار عده ای علیه او گزارش هایی داده بودند و رئیس ضعیف النفس آن سال های دانشگاه حکم کرده بود که دیگر برای استاد صدیق کلاس نگذارند. این اتفاق موجب اعتراض شدید دانشجویان شد و گروه کثیری از آنان طوماری در حمایت از وی نوشتند که شماری از طلبه هایی که در دانشکده درس می خواندند نیز آن را امضاء کردند.

استاد صدیق دانشجویان را به کار علمی جدی دعوت می کرد و از جدیت خود در کار تحصیل یاد می کرد. یادم می آید یک بار به عنوان شاهد، چند  مقاله کلاسی خود را که تمامی آنها جلدهایی مرتب و یکسان داشتند و با خطی خوش نوشته شده بودند، سر کلاس آورد و به ما نشان داد. گفت همه تحقیقات درسی اش را همین گونه تهیه می کرده و خواست ما هم چنین کنیم و چنین باشیم.

اما جز این باید بگویم که استاد صدیق شاعر بود. شاعری مبرّز و برجسته. غزل می گفت آن هم به زیبایی. یادم می آید در بهار سال ١٣۶۶مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب به دانشکده ما آمد. زمان جنگ بود و موشک باران تهران، و تهرانی ها در گوشه و کنار کشور پراکنده شده بودند. مرحوم دکتر زرین کوب به مشهد آمده بود و در منزلی در شهرک آب و برق اقامت داشت. یک روز صبح ایشان به دانشکده ما آمد. مریض احوال هم بود. چند تن از اساتید و دانشجویان که من هم جزء آنان بودم، در اتاق ریاست دانشکده از ایشان استقبال و پذیرایی کردیم. استاد صدیق نیز حضور داشت و مناسب حال، غزلی بسیار زیبا خواند که تحسین همه حاضران را برانگیخت. اما یکی از مشهورترین شعرهای استاد صدیق قصیده اخوانیه ای است که خطاب به مرحوم اخوان ثالث سرود و برای ایشان فرستاد و اخوان نیز آن را پاسخ گفت. تعداد ابیات هر یک از این دو اخوانیه بیش از ١٠٠ بیت است و مرحوم اخوان آنها را در کتاب تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم آورده است. قدرت و توانایی استاد صدیق در شعر و شاعری در این قصیده نمایان است. اصلا به نظر من اینکه کسی بتواند در شعر، همکلام اخوان شود و خطاب به او شعر بگوید و مخاطب او قرار گیرد، برای اثبات جایگاه بلندش در این رشته کفایت می کند.

استاد صدیق جلساتی هفتگی داشت که غروب های سه شنبه در منزلش تشکیل می شد و در آنها دوستان او از هر قشر و صنفی حاضر می شدند. گفتگو می کردند و شعر می خواندند. من تنها یک بار همراه دوستم دکتر نشان که ارادت و ارتباطی خاص با استاد داشت، به منزل استاد صدیق رفتم. هم ایشان و هم همسر محترم و فرزندانشان از ما به نیکی پذیرایی کردند و ساعات خوشی را در حضور آنان بودیم.

اما به نظر من فراتراز استادی و شعر و شاعری ، مرحوم استاد صدیق « انسان » بود. انسانی که به آدم ها بدون متعلقات و صفاتشان می نگریست و به همین دلیل با افراد مختلف و متنوعی ارتباط و حشر و نشر داشت. مثلا در همان جلسه برای من و دکتر نشان ( به مناسبت اینکه هردو خوزستانی بودیم ) تعریف کرد که یک بار در دوران جنگ، به دلیل بیماری و بستری شدن یکی از فرزندانش در یکی از بیمارستان های مشهد و رفت و آمد به آن بیمارستان، با جوان عرب رزمنده ای از اهالی ماهشهر خوزستان آشنا و دوست شده بود که در جبهه مجروح و در آن بیمارستان بستری بود. می گفت بعد از مرخص شدن، چند روزی را در خانه از او پذیرایی کردم و الآن ( حدود ١٢-١٠ سال بعد از آن ماجرا ) هنوز هم با هم ارتباط داریم. می گفت کریم،  یعنی همان رزمنده مجروح، الآن ازدواج کرده و مدتی پیش که با همسر و فرزندش به مشهد آمده میهمان ما بود و خودش هم داشت برنامه ریزی می کرد که برود ماهشهر به دیدن او. شاید کسانی که تنها به صورت و ظاهر استاد صدیق نگاه می کردند، نتوانند این ماجرا را باور کنند، ولی کسانی که با ایشان ارتباط نزدیکی داشتند، می دانند که وی از این گونه ماجراها بسیار داشت.  

آخرین بار استاد صدیق را در دانشکده دیدم ( چند سال پیش و قبل از رفتن به اصفهان ). البته مدت ها بود ایشان دیگر در دانشکده ما تدریس نمی کرد، ولی گاهی سری به دانشکده می زد. طبق معمول ظاهری آراسته داشت؛ شلوار و کاپشن بهاری سفید رنگی پوشیده بود، ولی چهره اش رنجور بود. کنارش نشستم و احوالش را پرسیدم. گفت مریض بودم  و  یک کلیه ام را برداشته اند. مدتی بعد من به اصفهان رفتم و دیگر از استاد صدیق بی خبر ماندم تا اینکه این روزها خبر درگذشت او رسید. برایش رحمت و غفران الهی طلب می کنم.                 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸