ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

تاریخچه امروز؛ به کجا می رویم؟

پیروزی انقلاب یکی از شیرین ترین خاطراتی است که هیچ گاه آن را از یاد نخواهم برد. من هیچ گاه جشن خیابانی روز ٢٣ بهممن سال ۵٧ را فراموش نمی کنم. حرکتی مردمی، مذهبی، پرجوش و پاک، بعد از حوادثی تلخ و خونین به پیروزی رسیده بود و مگر می شد این پیروزی شیرین نباشد؟ مرد و زن و پیر و جوان و شهری و روستایی و با سواد و بی سواد و عامی و روشنفکر و کارگر و کشاورز و کارمند و روحانی و دانشگاهی و... همه در این پیروزی سهیم بودند. اما متاسفانه شیرینی آن ایام چندان نپایید.


اندک اندک بعضی از خطوط و صفوف جدا شدند و وابستگان به آنها به جای رژیم طاغوت که دیگر وجود نداشت، یاران دیروز خود را هدف شعارها و مشت های گره کرده خود قرار دادند. بعضی از این اختلافات غیرطبیعی نبود، اما بعضی از شیوه های به کار گرفته شده برای از میدان به در کردن دوستان دیروز و دشمنان امروز شگفت انگیز بود. پای ثابت آن اختلافات، نیروهای سازمانی بودند که ابتدا مجاهدین خلق نام داشت، ولی وقتی رهبران وقت آن به مبارزه با انقلاب و ملت برخاستند و ثمره مجاهدت بنیانگزاران صادق آن را خرج برانداختن انقلاب اسلامی کردند، مردم به آنان لقب « منافقین خلق » دادند و این نام تا به امروز بر آنان باقی مانده است. آنها بعدها به صدام حسین یعنی قاتل هزاران هزار ایرانی پیوستند و در کنار او کوشیدند تا به کشور و انقلاب و ملت ضربه بزنند و اکنون با خفت و خواری در پی به دست آوردن پناهگاهی در این سو و آن سو سرگردانند. یکی از شیوه های عجیب منافقین – که ریشه در اخلاق حزبی و تشکیلاتی حزب توده داشت- کوشش برای تخریب شخصیت مخالفین بود. آنان مخالفین خود را با حجم  انبوهی از اتهامات، آن هم اتهاماتی که هیچ گاه اثبات نمی شد، مورد حمله قرار می دادند و جامعه ملتهب و بخصوص جوانان و نوجوانان آرمان خواه و عدالت طلبی را که تصور دروغ بودن این اتهامات را نیز به ذهن راه نمی دادند، به نفع خود و علیه رقبای خویش سازماندهی می کردند و همین جوانان و نوجوانان بودند که در سال ۶٠ ارتش مسلح این سازمان را تشکیل دادند و اعلام جنگ مسلحانه کردند. بمب گذاشتند، به گلوله بستند، شکنجه دادند و سر بریدند. در آن حوادث گروهی جان باختند و گروهی نیز از کشور گریختند و به دشمنان پیوستند.

یکی از شخصیت هایی که در آن سال ها به صورتی حساب شده و سازمان یافته توسط منافقین و سازمانهای مارکسیستی همسو با این گروه تخریب شد، مرحوم آیت الله بهشتی بود. نسل امروز یا به قول معروف نسل سومی ها اگر روزی عادت کنند که تاریخ بخوانند، در خواهند یافت که بهشتی یکی از امروزی ترین شخصیت های مذهبی تاریخ معاصر ما بوده است. او علاوه بر کسب درجه اجتهاد در حوزه، در دانشگاه مدرک دکتری گرفته بود. سالها در آلمان زندگی کرده بود، زبان خارجی را بسیار خوب می دانست و آن گونه که شنیده شده قادر بود به چند زبان خارجی سخنرانی کند، روحیه تشکیلاتی و توان مدیریتی بسیار خوبی داشت، حرکت های تند را نمی پسندید و به فعالیت های فرهنگی اولویت می داد. او مؤسس دبیرستان دین و دانش بود و آن قدر واقع بین بود که ابایی نداشت در همان دوره پهلوی، در نوشتن کتاب دینی دبیرستان ها مشارکت کند و حتی نامش در شناسنامه آن قید شود. بهشتی یکی از منظم ترین شخصیت های روحانی و غیر روحانی معاصر کشور ما بود. مجاهدین خلق چنین شخصیتی را سوژه اصلی تخریب های خود قرار دادند. مرحوم بهشتی در آستانه پیروزی انقلاب با هماهنگی دیگر شخصیت ها و رهبران انقلاب، همراه چند تن دیگر با ژنرال هایزر که فرستاده آمریکا برای ارزیابی اوضاع ایران در  آن روزها بود، دیداری کرده بود. هواداران مجاهدین خلق و متحدان مارکسیست آنها این ملاقات را سوژه تخریب بهشتی کرده بودند و مدام در خیابان ها فریاد می زدند: « بهشتی! بهشتی! با هایزر چه گفتی؟»، در شهریور ١٣۵٨ آیت الله طالقانی بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت. مردم ارادت وصف ناپذیری به آن مرحوم نشان دادند و عزاداری های وسیعی در کشور برپا شد. مجاهدین چو انداختند که آیت الله طالقانی به دست آقای بهشتی به قتل رسیده است. هواداران آنها هم باور کردند و بعدا در خیابانها شعار دادند که « بهشتی! بهشتی! طالقانی را تو کشتی ». شاید نسل سومی ها امروز تعجب کنند، ولی واقعیت تلخ این بود که نه تنها گروه هواداران این سازمان، بلکه تعدادی از مردم شریف و خوش قلب کوچه و بازار و حتی متدینین و انقلابیون نیز این حرف ها را باور کرده بودند. آنان برای مردم چنین وانمود می کردند که کشور و انقلاب یک مشکل اصلی دارد و آن هم بهشتی و دوستان او هستند. هیچ گاه فراموش نمی کنم که مرحوم بهشتی یک بار در یک مصاحبه تلویزیونی دل شکسته از این همه دروغ و تهمت از مظلومیت خود سخن گفت و گفت کار به آنجا رسیده که در خانه هرکس اگر مرغش تخم نگذارد، می گوید تقصیر بهشتی است.

گردونه حوادث چرخید و مخالفت ها به دشمنی و سرانجام جنگ مسلحانه و بمب گذاری و... کشید. آن حوادث خونین سال ۶٠ قربانی های بزرگی گرفت که بی گمان بزرگ ترین آنها مرحوم بهشتی بود. من فراموش نمی کنم، وقتی روز بعد از واقعه ٧ تیر و شهادت بهشتی و ٧٠ تن از مسؤولان کشور، امام خمینی در جمع مردم سوگوار سخنرانی کرد، اولین جملاتی که بر زبان راند این بود که در باره آن مرحوم ( یعنی شهید بهشتی ) مظلومیت ایشان بیش از مصیبت شهادت ایشان  دردناک است (نقل به مضمون). بعدها ماهیت آن گروه بر همگان روشن شد و ملت فرق خادم و خائن را فهمیدند، اما افسوس که آن حوادث، نتایجی دردناک و جبران ناپذیر باقی گذاشتند. نتایج مصیبت باری که نسل اول و دوم انقلاب هنوز هم آنها را احساس می کنند.

اکنون حوادث این روزها مرا به یاد  ٣٠ سال پیش می اندازد و همان فضای سالهای ۵٨،۵٩ و ۶٠. طرح اتهامات گسترده و غیر قابل اثبات، دروغگویی، فریب دادن مردم، معرفی یک فرد یا گروه به عنوان مسبب تمامی مشکلات کشور و چنین القاء کردن که اگر این فرد یا گروه از سر راه برداشته شوند، تمامی مشکلات حل خواهد شد و بی اخلاقی و بی اخلاقی و بی اخلاقی...

من خود را گول نمی زنم و نمی توانم چشم بر این نکته ببندم که متأسفانه گروهی از جوانان، مردم کوچه و بازار و حتی آدم های تحصیل کرده و متدین و انقلابی نیز تحت تأثیر این فضا قرار گرفته اند و این همان چیزی است که نگران کننده است. آیا جوان پاک و آرمان خواه و عدالت طلبی  که تنها و تنها دشمن او و آرمانش را فردی خاص و یا خانواده او معرفی می کنیم، چه در این انتخابات پیروز شود و چه شکست بخورد، قابلیت دست زدن به حرکاتی تند و خشونت بار را ندارد؟ آنان که به این سؤال پاسخ منفی می دهند و همه چیز را یک رقابت عادی سیاسی و یا حداکثر تظاهراتی خیابانی تلقی می کنند، مگر ماجرای ترور حجاریان را از یاد برده اند؟ راستی به کجا می رویم؟

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸