ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

نقش اقلیم در تاریخ

بعضی از نظریه پردازان تاریخ معتقدند جغرافیا و اقلیم نقشی مهم و بسیار برجسته در شکل دادن به حوادث تاریخی دارند. به عنوان مثال می گویند اگر کشور ایران در این موقعیت جغرافیایی خاص قرار نداشت و در گوشه ای دیگر از کره زمین واقع شده بود، پیشینه و تاریخی دیگر داشت و مردم آن سرنوشتی دیگر می یافتند. یکی از کسانی که در این باره نظراتی جالب ابراز کرده مورخ بزرگ سده 9 هجری عبدالرحمن بن خلدون است.


ابن خلدون که او را باید بحق یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ قلمداد کرد ( و این البته به معنی درستی همه آراء و نظرات او نیست ) کتابی تاریخی دارد به نام العبر و دیوان المبتداء و الخبر... تاریخ ابن خلدون البته کتابی مهم نیست، اما مقدمه این کتاب اهمیت بسیار دارد. ابن خلدون مقدمه مفصلی بر این کتاب خود نوشته که خود کتابی مستقل است. این کتاب که به نام مقدمه ابن خلدون مشهور است، به زبان عربی بسیار سنگینی نوشته شده و پیچیدگی مباحث مطرح شده در آن نیز کار فهم آن را دشوارتر ساخته است. اهمیت محتوای این کتاب و نیز نثر سنگینش باعث شده که در امتحانات ورودی دوره های دکترای تاریخ معمولا بخش هایی از این کتاب را برای ترجمه در اختیار متقاضیان قرار دهند. ضمنا مقدمه ابن خلدون توسط مرحوم محمد پروین گنابادی در دو جلد به فارسی ترجمه شده است.

ابن خلدون در کتاب مقدمه بخشی را به تأثیر جغرافیا و اقلیم در تاریخ و سرنوشت و اخلاق و رفتار آدمیان اختصاص داده است و در آنجا حرف هایی قابل توجه مطرح کرده است. به عنوان مثال گفته است: مردمان مناطق مرطوب معمولا شادتر از مردمان مناطق خشک هستند. به این دلیل که رطوبت موجود در هوا بر مغز آدمی تأثیر مثبت می گذارد و او را به وجد و شعف می آورد. ابن خلدون در این باره موسیقی تند و طربناک مردم ساکن در بنادر دریاها را مثال زده و این درجه شادی و سرور را ناشی از زیستن این مردمان در مناطق مرطوب قلمداد کرده است. او برای اثبات ادعای خود، مثال جالبی زده و گفته است: آدمیان وقتی به گرمابه می روند، پس از چند دقیقه ماندن در محیط مرطوب حمام، احساس آرامش و شعف و شروع به خواندن آواز می کنند. جز این، ابن خلدون میزان مدنیت مردم کره زمین را با موقعیت جغرافیایی سرزمین آنان مرتبط می داند و می گوید اصولا تمدن های عالم در محیط های نسبتا گرم و سرزمین های نزدیک به خط استوا شکل گرفته اند یعنی سرزمین هایی که خورشید در آنجاها در بیشتر ایام سال با شدت و حرارت می تابد. او زیستن در مناطق پر باران و ابری را که در آنها در بیشتر ایام سال خورشید پشت ابر است، موجب فساد و انحطاط مغزی مردمان این مناطق قلمداد کرده و مغز چنین مردمانی را مهیای مدنیت و پیشرفت ندانسته و به صورت مشخص اروپاییان قرون وسطی را مثال زده که به دلیل سکونت در  سرزمین هایی ابری و  پر باران در تاریکی و رکود غوطه ور بوده اند.

            اینها مجملی از آراء ابن خلدون در این باره است و خوب است خوانندگان محترم برای تفصیل آنها به کتاب ارزشمند مقدمه مراجعه کنند. اما اکنون سخن این است که این سخنان تا چه اندازه از اتقان و درستی برخوردار هستند؟ در پاسخ این سؤال باید گفت که مسلما وضعیت فعلی ساکنان مغرب زمین و پیشرفت و مدنیت آنان ناقض تئوری ابن خلدون است، زیرا امروزه می بینیم بدون اینکه موقعیت جغرافیایی و اقلیمی اروپاییان تغییری کرده باشد، آنان به مدنیت و پیشرفتی چشمگیر دست یافته اند. بر این اساس نمی توان این تئوری ابن خلدون را پذیرفت و این سخنان ممکن است حتی سخنانی سخیف و بی مایه جلوه کنند. اما تعجیل نباید کرد و تعمیم نباید داد و اینگونه  تصور نکرد که آنچه ابن خلدون و دیگران در باره نقش جغرافیا و اقلیم در تکوین تاریخ گفته اند، سراسر مشمول این حکم است. سخن در این باره بسیار است و می توان شواهد غیر قابل انکاری را در اثبات رابطه مؤثر جغرافیا و اقلیم و حوادث تاریخی عرضه کرد که در این مقام تنها به ذکر یک شاهد اکتفاء می کنیم:

یعقوب لیث صفار از سیستان برآمده بود یعنی از منطقه ای خشک و کم باران. او در سال 259 هجری نیشابور را گرفت و دولت طاهریان را برانداخت و به دنبال آن برای تصرف گرگان و طبرستان راهی شمال ایران شد. در این تاریخ گرگان و طبرستان به دست یک دولت علوی به رهبری حسن بن زید اداره می شد. یعقوب در طبرستان پیشروی کرد و در نزدیکی ساری با حسن بن زید جنگید و او را شکست داد. امیر علوی طبرستان از برابر یعقوب گریخت و سپاهش شکستی فاحش را متحمل شد، اما عاملی طبیعی به جنگ یعقوب آمد و او و سپاهش را در هم شکست. این عامل طبیعی « آب » بود: باران های سیل آسا و طولانی طبرستان باریدن گرفته بود و قطع نمی شد. زمین به باتلاق تبدیل شد و راهها بند آمد و سپاه یعقوب در گل ماند. مردان باران ندیده سیستانی در باتلاق های طبرستان گرفتار  آمدند. یعقوب با مصیبت بسیار سپاه خود را از این مهلکه بیرون کشید، به ایالت قومس (سمنان فعلی) آمد، تمامی اسرایی را که گرفته بود آزاد کرد و سوگند خورد که هرگز پا به این سرزمین نگذارد. اینچنین این سردار شجاع و پیروز، مغلوب و مقهور جغرافیا و اقلیم شد.

از آنچه گذشت می توان چنین نتیجه گرفت که جغرافیا و اقلیم یکی از عوامل مهم شکل دهنده به حوادث تاریخی است اما تنها عامل نیست. تحلیل حوادث تاریخی و سرنوشت اقوام و ملل تنها بر اساس عامل جغرافیا و اقلیم نادرست است، اما بی توجهی به جغرافیا و اقلیم در تکوین حوادث تاریخی و شکل گیری سرنوشت اقوام و ملل، از آن هم نادرست تر است. نمی دانم این سخن درست و دقیق از کیست که « تاریخ عبارت است از حوادثی که در بستر جغرافیا خلق می شوند ».     

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :