ماهروز

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).

بر فراز حِراء

این نوشته بخشی از سفرنامه حج من است و مناسبت انتشار آن در این پست نیز، بعثت پیامبر اکرم است. این عید بیداری بر شما مبارک باد.

  

دوشنبه 28 شهریور 1384

5/4 بعداز ظهر با اعضای کاروانمان راه افتادیم سمت جبل النّور و غار حِراء. جبل النّور در شمال مکّه قرار دارد. به فاصله 5 ـ 6 کیلومتر از بیت الله. کوهی است بلند و صخره‌ای که بالای آن یک صخره عظیم است. گویی بر قاعده بزرگ کوه نهاده شده و صخره، دیواره‌ای است صاف و گاه منحنی که از بعضی اطرافش، هیچ امکانی برای صعود به آن وجود ندارد و می‌توان حکم کرد که تاکنون پای احدی به آن نرسیده است. پایین کوه را طبق معمول بریده‌اند و خانه‌ها ساخته‌اند. محله‌ای است فقیرنشین که منازلش تک و توک سکنه‌ای دارد، ولی بسیاری از آنها متروک اند.


همان اول کوه، یک سربالایی ‌ تند و طولانی است که عرق آدم را درمی‌آورد. روی صخره‌ای به ژاپنی یا چینی متنی نوشته بود. یادبودی یا چیزی دیگر. بالاتر، از یک افغانی یک شیشه آب معدنی خریدم یک ریال و ‌آهسته و آرام ادامه دادم. روی دامنه کوه آلونک هایی است متعلق به افغانی‌ها و پاکستانی‌هایی که این اطراف بساط می‌کنند یا گدایی. بالاتر هم که پله درست کرده‌اند، هر 10ـ 15 متری یک گدا نشسته و با ماله‌ای، سوراخی از پله را با سیمان مرمت کنان، طلب پول می‌کند که واحد ریال، واحد ریال. دست و پا چلاق ها هم فراوان اند. همین جور نفس زنان و نظاره کنان رفتم بالا. چند خانواده ایرانی هم بودند و همراهشان چند زن و دختر که اتفاقا راحت بالا می‌آمدند. خیلی هم با حوصله. 45 دقیقه طول کشید تا رسیدم به قلّه. فکر نمی‌کردم غار درست بالای قلّه باشد، ولی بود.

بالای کوه بنایی است سنگی و ویران و بعد یک راهروی تقریبا مخفی که از میان سنگ ها می گذرد و منتهی می‌شود به یک سطح صاف که با دیواره‌ای سنگی محصور است و یک گوشه این فضا، غار قرار گرفته است. این سطح صاف حکم حیاطی ر ا دارد که دهانه غار، مانند در اتاقی به آن باز می‌شود، اما خود غار فضایی است یک در یک و نیم متر و ارتفاعش به اندازه‌ای که بتوان در آن ایستاد و نماز خواند ( که همسفران نوبت گرفتند و خواندند ). ته غار هم منفذی است که برای تهویه هوای آن بسیار مناسب است و اینها همه سنگی. سخت و یکپارچه و یحتمل که دست نخورده. شاهدم سختی سنگ ها و صخره‌هاست. می‌توان به طور قطعی گفت که غار حراء همین بوده است. چون ساختمان کوه به گونه‌ای است که تنها جایی که می‌توان در آن اقامت کرد، همین نقطه است.

            روی دیواره غربی کوه 20ـ 30 تایی میمون وول می‌خوردند و از دست این و آن شیشه آبی می‌گرفتند یا آب میوه‌ای و حتی کیف یکی دوتا از همسفران را دزدیدند و بردند... یکیشان کوچکتر بود و تن مادرش را می‌جست و بچه‌ای دیگر چنان چسبیده بود به پستان مادرش که نگو. آن طرف هم، درست در دو متری غار، ماده گربه‌ای دراز کشیده بود و دو بچه‌‌اش چسبیده بودند به پستانش. در گوشه و کنار بچه گربه‌های دیگری هم بودند؛ سیاه و سفید. یاد ابوهریره افتادم.

            همسفران جمع شدند به خواندن زیارت آل یاسین، و من روی دیواره‌ای نشستم و چشمی به مکّه و چشمی به غار، اندیشیدم که پیامبر اینجا چه می‌دید؟ کوه ها را و بطحاء ( دره مکه ) را و کاروان های شام را که گاه و بیگاه از این اطراف می‌گذشتند و آسمان را ( که اکنون آکنده است از ابرهای تکه تکه سرخ و سیاه ) و شب ها، ماه را که کوه ها و درّه‌ها را روشن می‌کرده و کورسوی فانوس های شهر را، و روزها خورشید را ( که تا چند لحظه پیش میان ابرها دم می‌زد و هم الآن، قبل از غروب، میان آنها گم شد ) و دیگر... نمی‌دانم. ولی مگر این بالا باشی که بفهمی... والجبال اوتادا یعنی چه ( آیا کوهها را میخ های زمین قرار ندادیم؟ سوره نباء، آیه 7 ). و این هم هست که وقتی این بالا باشی، نسبت به درّه نشین‌ها روزت بلندتر است و شبت کوتاه تر و براستی شگفت است این داستان نبوت. آخر آن مرد عامی امی مدرسه نرفته و مکتب ندیده، بر فراز این کوه صعب چه دیده و اندیشیده بود که به آن مقام رسید و اکنون 14 قرن است خلقی را به خود و تعالیمش مشغول داشته است. مشرکین می‌گفتند آنچه او می‌گوید، کذب است، ولی آخر این چه کذبی است که چنین تأثیرگذار است. اقدامات دنیوی و جنگ ها و تدبیرهای او را می‌توان با چهارچوب های مرسوم و معمول فهم کرد، ولی معنویت او را چگونه می‌شود فهمید و اصلا آیا می‌توان فهمید؟ و راستی حِراء یعنی چه؟ و این کوه در جاهلیت چه موقعیتی داشته است که پیامبر برمی‌خاسته و 5 ـ 6 کیلومتر راه می‌آمده تا اینجا؟ مگر همان دور و بر، کوه و غار کم بوده است؟ ( بعدا در کتاب اخبار مکه ابوالولید ازرقی خواندم که که اعراب عقیده داشتند: سنگ هایی که ابراهیم با آن کعبه را ساخت، از چند کوه مختلف به مکه حمل شده بود که از میان آنها تنها کوه حِراء در عربستان قرار داشت. این کوه به این دلیل در میان آنان مقدس و محترم بود ).

            هنوز خورشید غروب نکرده بود که بانگ اذان تمامی درّه‌ها را پر کرد. برخاستم و همراه یکی از همسفران از کوه آمدم پایین. به مصیبتی؛ همان بالا یک بار سر خوردم و تا برسیم پایین دو بار دیگر. مگر می‌شود با دشداشه و کفش پلاستیکی، راحت از چنین کوهی پایین آمد. بین راه مردی ایرانی که صلوات می فرستاد، از کنارمان گذشت. روستایی می‌نمود و یک جا مردی دیگر که با خانواده‌‌اش بود، بلند بلند شعر حافظ می‌خواند که الا یا ایها السّاقی ادر کاسا و ناولها. پایین تر که آمدیم، از مغازه همان مرد افغانی که رفتن از او آب معدنی گرفته بودم، 6 عکس خریدم از مشاهد مکّه و مدینه،10 ریال. یکی از آنها تصویری است از کعبه متعلق به 1297 هجری ( یعنی 130 سال پیش ) و ختم کلام اینکه در رفت و برگشت به حِراء عرقی ریختم که نگو.

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :