﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ماهروز</title>
    <description>برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار).</description>
    <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 06:54:51 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سیصدمین</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این پست سیصدمین پست ماهروز است. وعده کرده بودم که در رأس هر صد پست، این نکته را یادآور شوم، در باره وبلاگ حرف بزنم و از مراجعه کنندگان محترم هم درخواست کنم که چنین کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شاید قبلا هم گفته باشم که من اولین بار کار وبلاگ نویسی را در سال 1382 شروع کردم؛ به تشویق و راهنمایی دوستی وبلاگی راه انداختم به نام " اشارات ". اما کار آن وبلاگ به دلیل اشتغالات اداری فراوانی که در آن ایام داشتم، تنها با گذاشتن دو پست خاتمه یافت. دو پستی که یکی از آنها " بسم الله الرحمن الرحیم " بود و دیگری عرض تسلیت به مناسب زلزله بم. این گذشت تا سال 1386 که این بار وبلاگ " ماهروز " را به راه انداختم. خوشبختانه فرصت کافی داشتم و شرایط برای استمرار کار آن فراهم بود. نوشتن در آن وبلاگ یک سال طول کشید و کمی بیش از صد پست در آن گذاشتم. شمار مراجعه کنندگان هم اندک اندک رو به افزایش بود، اما اتفاقی ناخواسته موجب شد که آن را تعطیل کنم. دو سه ماه بعد، در آذر ماه 1387 وبلاگی با همان شکل و شمایل ماهروز با عنوان " تاریخچه " به راه انداختم. نام تاریخچه تا سال 1389 بر این وبلاگ بود تا اینکه به پیشنهاد استادم دکتر عالم زاده نام آن را تغییر دادم و دوباره همان عنوان ماهروز را بر آن نهادم. به هر حال این ماهروز خوشبختانه بر خلاف آن یکی اکنون وارد چهارمین سال حیات خود شده است. حهت اطلاع مراجعه کنندگان محترم عرض می کنم که بر اساس محاسبه ای ساده این وبلاگ تقریبا هر چهار روز یک بار به روز شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خوشحالم که در این مدت، اندک اندک بر مراجعه کنندگان به ماهروز افزوده شده است. نیز خوشحالم که با همه گرفتاری ها و فراز و نشیب ها توانسته ام کار وبلاگ نویسی را استمرار دهم. این را به این دلیل می گویم که به نظر من استمرار یک کار همیشه از شروع آن مهم تر است. از بابت همه کاستی های وبلاگ از همه مراجعه کنندگان محترم عذرخواهی می کنم. خوشحال می شوم که نظرات تان را در این باره برایم بفرستید. با آرزوی موفقیت همه دوستان وبلاگی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;ارادتمند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;عبدالرحیم قنوات&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;1391/2/31&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/353</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9471933/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9471933</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 06:54:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کاریکاتور</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها خبری عجیب در رسانه ها منتشر شد. خبر این بود که یک کاریکاتوریست به اتهام کشیدن تصویری از یک نماینده مجلس، محاکمه و به خوردن 25 ضربه شلاق محکوم شده است.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از بازتاب های خارجی این خبر که بگذریم، صدور این حکم به اندازه ای عجیب بود که در داخل نیز بسیاری از سر خیرخواهی با آن مخالفت کردند و صدور و اجرای چنین حکمی را غیرقابل قبول دانستند. واقعیت هم همین است؛ اگر بنا را بر این بگذاریم که کشیدن کاریکاتوری معمولی از افراد و اشخاص، توهین به آنهاست، دیگر هیچ کاریکاتوریستی فرصت نخواهد یافت تا از کسی تصویری بکشد و منتشر کند. این ممکن است که یک کارتونیست پیام و یا انتقادی داشته باشد و بخواهد آن را به این وسیله بیان کند، ولی تصور توهین و استهزاء از چنین طرح هایی ساده و معمولی داشتن، به هیچ وجه درست نمی نماید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;من بر این اساس تصمیم گرفتم کاریکاتوری از خودم را در این پست بگذارم. سالهایی که در دانشکده هنر خدمت می کردم، یک بار در جلسه ای که با دانشجویان داشتم، متوجه شدم که یکی از آنان در حال کشیدن تصویری از من است. بعدا از او خواستم نسخه ای از آن را به من بدهد. ابتدا از این کار خودداری کرد، چون تصور می کرد ممکن است فکر کنم قصد توهین و استهزاء داشته است. به او اطمینان دادم که چنین تصوری ندارم. پذیرفت و نسخه ای از آن را آورد، پشتش را امضاء کرد و به من هدیه داد. از او تشکر کردم و آن را به یادگار نگه داشتم. اکنون آن را در این پست می گذارم. ضمنا آن دانشجو بعدها ادامه تحصیل داد و اکنون عضو هیات علمی گروه گرافیک دانشکده هنر نیشابور است. نامش هم فرید است؛ آقای فرید یاحقی. باز هم از او تشکر می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/12865500935810332904.jpg" alt="اثر فرید یاحقی" width="336" height="428" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/352</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9433906/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9433906</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 18:47:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>استانبول</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اردی بهشت سال 1383 همراه گروهی از همکاران دانشگاهی یک هفته رفتیم ترکیه. از آن سفر ، یادداشت هایی برداشتم که بعدا تبدیل شد به سفرنامه ای (طبق معمول منتشر نشده). فکر کردم بد نباشد بخش کوتاهی از آن (مربوط به روز جمعه 18 اردی بهشت) را با حذف و &amp;nbsp;تغییراتی در این پست بگذارم.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;جمعه 18 اردیبهشت 1383- 8 صبح ـ استانبول&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دیشب ساعت 5/1 بود که رسیدیم. خسته و کوفته و خواب آلود. هفت ساعت (از 5/6 بعد از ظهر تا 5/1 بعد از نیمه شب)، در راه بودیم. جاده آنکارا تا استانبول یکسره بزرگ راه است اما پر است از پیچ و تاب و فراز و فرود. تا الآن هیچ چیزی از شهر ندیده ام ولی باید دیدنی باشد این شهری که مسلمین ده قرن برای تصرفش تلاش کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;جایی که مستقر شده ایم، مسافرخانه مانندی است با تختهای دوطبقه. هراتاق دو تخت دارد. من و آقای دکتر جلیلی در یک اتاق چهارتخته ایم و دو تخت خالی داریم. امکانات اتاقها هم کم است. حتی صابون نبود. دیشب به جای دوش گرفتن، مسواک زدم و خوابیدم. تا صبح تکان نخوردم. بس که خسته بودم. یک ربع به 8 گفتند تا یک ربع دیگر پایین باشید. این بود که فقط سرم را با آب داغ شستم &amp;nbsp;و لباسهایم را عوض کردم و آمدم پایین. هوا به سردی می زند و باد خنکی می وزد که درختان را می جنباند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;... استانبول شهری است شلوغ و پر از آپارتمان و موقعیت آن گویی شبیه به درهّ ای است. دیشب احساس کردم با اتوبوس از بالای آن وارد درّه شدیم و باز بالا آمدیم ... نکته دیگر اینکه استانبول به تمییزی آنکارا نیست و دور و بر خیابانها آت و آشغال کم نیست. حاشیه اتوبانها هم گاهی با علف پوشیده است. یک ربعی است که در ترافیک اتوبانی گیر کرده ایم و آفتاب هم تیز می تابد. اما آن طرف اتوبان زن و مردی سوار بر گاری که به الاغی بسته بود، در مسیر مخالف ما حرکت می کردند. مرد می راند و زن پشت گاری چمپاته زده بود. راحت و فارغ از دغدغه ترافیک. بعد که ترافیک روان شد، معلوم شد تصادف راه را بند آورده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;ساعت 2 بعد ازظهر - دلمه باغچه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دلمه باغچه قصری است درست بر فراز دریا. با محوطه ای زیبا و مجسمه های قشنگ. بازیدکنندگان بسیار زیاد بودند. بخصوص تعداد خانم ها خیلی زیاد بود. دم در دو کیسه پلاستیکی می دهند که روی کفش ها بپوشی. ظاهرا به این خاطر که خاک و خل به داخل برده نشود و کف ساختمان کثیف نشود. اما دم در ورودی، تا نوبتمان بشود من از زور خستگی و گشنگی روی صندلی کنار در وا رفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/23844541116147492470.jpg" alt="" /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;ورودی دلمه باغچه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;قصر دارای دو طبقه است؛ طبقه همکف سالنی بزرگ است با سقفی مزیّن ولی بی اهمیت از نظر هنری. اما وسایلی که در آن چیده اند فراوان است: گلدان ها و مبل ها و آئینه ها و غرفه هایی پر از مدال ها و کلیدها و قهوه خوری ها و گلاب پاش ها و جام ها و فنجان ها و تنگ ها و قاشق ها و تفنگ ها و شمشیرها و ... دخترک راهنما به انگلیسی حرف می زد و من پراکنده تمرکز می کردم. ولی یک بار درآمد که ما &lt;strong&gt;&amp;nbsp;six handered &lt;/strong&gt;&amp;nbsp;تابلوی نقاشی داریم. شاید مبالغه می کرد، ولی واقعیتش این است که تعداد تابلوها خیلی زیاد است. اما طبقه بالا عظمتی داشت و بخش هایی از آن را نیز مرمت می کردند. وسط یک فرش نفیس ایرانی پهن است با 70ـ80 متر مساحت. یک جا تابلوی بزرگی بود از سال 1897 م. ترکانی که در تصویر بودند همه کلاه های قرمز داشتند. در کتابخانه قصر که به گفته راهنما 5000 کتاب دارد، قالیچه ای بود با تصویر آتاتورک و عکسی از سلطان عبدالحمید عثمانی. روبروی کتابخانه، سالن موسیقی بود. بعد حمام قصر را دیدیم که سراسر از سنگ مرمر بود و سقفش شیشه ای و پنجره هایش رو به دریا. آتاتورک وقتی به استانبول می آمده، در این قصر اقامت می کرده. اتاق خوابش معلوم بود با تختی و ملافه ای روی آن از پرچم ترکیه. وقتی هم که مرده، ساعت های قصر را در همان ساعت ثابت کرده اند (راستی چه ساعتی بود؟ یادداشت نکردم. اهمیتی هم نداشت). اتاق خواب سلطان عبدالحمید را هم دیدیم که بزرگی تختش موجب شوخی همسفران شد. اما جالب ترین بخش قصر، سالن مرکزی است با گنبدی بزرگ با ارتفاعی حدود 50 متر و ستون های زوج و طاق ها&amp;nbsp; و غلام گردشی هایی که طاقهای پشتشان نقاشی شده و به آنها عمق بخشیده است. تمامی سطوح مزیّن است و لوستری بزرگ از سقف آویخته. چنین بنایی و وسایل و آثارش را مگر می توان به این سرعت دید و وصف کرد. وقت کم بود و آمدیم بیرون. دم در از فروشگاه یک بشقاب خریدم که در آن تصویری است قدیمی از قصر و یک آویز کوچک. جمعا 12 دلار.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/54387036483806522132.jpg" alt="عکس از قنوات" width="448" height="311" /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;حیاط دلمه باغچه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;ساعت 4/5- در اتوبوس&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از دلمه باغچه آمدیم ساحل مرمره برای خوردن نهار. ساندویچ کباب با دوغ. نه پیش غذایی و نه دسری. مختصر و مفید و تامام (ترک ها تمام را تامام تلفظ می کنند). &amp;nbsp;الآن می رویم برای دیدن مسجد سلطان احمد، اما ترافیک خیلی بدی است. استانبول در مقایسه با آنکارا بسیار شلوغ است و من خسته و کوفته ام. دیشب کم خوابیدم و خستگی به تنم مانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;ساعت 5 بعدازظهر- مسجد سلطان احمد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;...مسجد در محوطه ای سرسبز است و تمامی بنا از سنگ. اذان عصر را گفته بودند و نماز عصر برپا بود. این بود که صبر کردیم تا نماز تمام شد. بعد رفتیم تو. بنا عظمتی دارد با صحن سیمانی اش و سقاخانه ای وسط آن و رواق های پهن و مرتفعش و ستون های قطورش و طاق های تیزش و روی هر طاق گنبدکی سیاه. تک مناره اصلی مسجد بلند است و دو مناره کوچکتر دارد و گنبدی بزرگ و گنبدهایی کوچکتر، پیرامون آن. در سرتاسر رواق ها غرفه هاست با درهای چوبی و بالای صحن کتیبه ای است که &amp;laquo;کان الصلوة علی المومنین کتابا موقوتا&amp;raquo; و کتییبه ای دیگر بر پیشانی بنا که &amp;laquo;حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی&amp;raquo;. باد شدیدی که می وزید و هیاهویی که به راه انداخته بود، مانند یک عامل تعادل صحنه عمل می کرد و همه چیز دست به دست همه داده بود تا تو را به یاد آن عظمت برباد رفته اسلام و مسلمین بیندازد. و نشانه های آن عظمت (یکیش همین مسجد) اکنون محل تماشای توریست هاست. بعد وارد شبستان شدیم که دنیایی زیبایی است؛ لوسترهای بزرگ آویزان و تمامی سطوح پوشیده از نقوش و ستون ها عظیم و فرش ها تمییز و مرتب و چنان زیبا و چشمگیر که چاره ای باقی نمی گذارد بجز اینکه رشته سخن را درز بگیرم و بگویم که چنین بنایی مصداق کامل این سخن است که یدرک و لا یوصف. و نکته آخر اینکه دم در شبستان به زنهای توریست غیرمسلمان روسری هایی می دهند که سرشان می اندازند و داخل می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از مسجد که درآمدیم، رفتیم بازار استانبول که قدمتی دارد و شهرتی. فرصت نبود. این بود که چرخی زدم و چند سوغاتی خریدم... بعد دیگر خسته شدم از راه رفتن. ضمنا بازار استانبول زود تعطیل می شود. ساعت 5/7 بود که کرکره ها را کشیدند و بستند و رفتند و ما هم ناچار زدیم بیرون. اما آن آخر کاری در بازار نسیم خنکی می وزید و هوا لطیف بود و دیگر اینکه در استانبول زنان محجّبه فراوان به چشم می خورند اما غیر محجّبه ها بیشترند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;ساعت7/45 - ینی جامع&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ینی جامع در &lt;strong&gt;&amp;nbsp;EMINONU MEYDANI &lt;/strong&gt;&amp;nbsp;واقع شده است. می خواستم از در اصلی وارد شوم، اما آن پشت، در کوچکتری بود و بالایش کتیبه ای که &amp;laquo;فادخلوها بسلام آمنین&amp;raquo;. داخل شدم. نقشه و سبک معماری مسجد، با اندکی تفاوت همان نقشه و سبک مسجد سلطان احمد است. حتی کتیبه های بالای بنا همان است: &amp;laquo;حافظوا علی الصلوات ...&amp;raquo;. البته هم صحن و هم شبستان کوچکتر از مسجد سلطان احمد است. زیر پایه های گنبد نیز دایره های بزرگی است که در آنها نام الله، محمد، علی، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن و حسین حک شده. و کنار هر کدام، طلب مغفرتی که &amp;laquo;رضی الله عنه&amp;raquo;. داخل شبستان، محوطه ای را با نرده هایی چوبی جدا کرده اند وتابلو زده اند که &lt;strong&gt;&amp;nbsp;TURIST MAHALLI &lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و روی تابلویی دیگر &lt;strong&gt;pleas dont go any further beyond this line &lt;/strong&gt;&amp;nbsp;. من هم از زور خستگی پشت همین تابلو نشستم و شبستان را دید زدم و اندیشیدم که در مساجد عثمانی&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;ظاهر بنا و صحن ها زمخت است و چندان جذابیتی ندارد و بیشتر به دژهای نظامی می ماند، ولی داخل شبستان ها معرکه زیبایی و ظرافت است. بعد آمدم بیرون و روی پله های جلوی در اصلی مسجد نشستم که دو جوانک ترک رسیدند. می خواستند عکس بگیرند و دنبال عکاس می گشتند. دوربین شان را گرفتم و از آنها که روی پله ها کنار هم ایستاده بودند، عکس گرفتم. بعد خواستم بنشینم روی سکوی کنار دیوار، دیدم پر از فضله کبوترهاست. خودشان هم بالای دیوار در حال چرخیدن بودند. خوف کردم. این بود که آمدم روی پله ها نشستم و غروب خورشید را نگاه کردم (ساعت 8 بود) افق زرد بود و ابرهای پنبه ای سیاهی در آن گسترده بود. بعد راهنمامایمان رسیدند. نشستیم و حال و احوالی کردیم. یکیشان درآمد که برو کنار دریا را ببین (100 متر پایینتر، دریاست). گفتم &lt;strong&gt;&amp;nbsp;yes. very beautiful &lt;/strong&gt;&amp;nbsp;ولی حالش نبود و از جایم جم نخوردم. بعد مقبره ای را بالای کوهی نشانم داد که فلانی است که در دوره عثمان می خواسته قسطنطنیه را فتح کند، ولی نتوانسته (راستی نکند قبر ابوایوب انصاری بود). بعد بلند شدیم و باهم آمدیم در پارکینگ میدان که قرارگاهمان بود و اندک اندک حضرات همسفران رسیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سر راه که می آمدیم خوابگاه، از یک دستفروش کرد یک کاپشن خریدم 10دلار(8800تومان). همه می گویند شکار است. یکی دیگر از همسفران هم خریده، ولی جنسش به خوبی مال من نیست. الآن که حساب می کنم، از 100دلاری که خرد کرده بودم، 8500000لیر و چهار دلار باقی مانده. یعنی تا حالا حدود 90000تومان خرید کرده ام...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/351</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9406618/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9406618</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 17:24:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هدیه روز معلم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up4/05539138643264595056.jpg" alt="" /&gt;آخرین روزهای سال گذشته بود. رفته بودم دانشکده. خلوت بود. دانشجویان لیسانس تعطیل کرده بودند، اما بعضی از دانشجویان فوق لیسانس برای استفاده از کتابخانه و انجام تکالیف درسی خود، در دانشکده بودند. چون کلاسی تشکیل نشده بود، قصد کردم زودتر برگردم. دم در خروجی برخوردم به چندتا از دانشجویان. داشتیم با هم حرف می زدیم که یکی دیگرشان هم رسید (خانم حسینی). همراه خانم حسینی پسر خردسالش نیز آمده بود دانشکده. نامش محمد امین بود. دستش مشکلی پیدا کرده بود و به گردنش آویزان بود. دلم خواست این شب عیدی از او دلجویی کنم. خم شدم و او را بوسیدم. چند دقیقه ای گفتگو کردیم و بعد هم خداحافظی. گذشت تا امروز. در کلاس امروز، خانم حسینی کاغذ لوله شده ای را که با روبانی بسته بود، آورد و گفت چون فردا روز معلم است، پسرم برایتان هدیه ای فرستاده. گفتم چیست؟ گفت تصویر شما را کشیده است. آن را باز کردم و به دانشجویان دیگر هم نشان دادم. می دانم که کودکان و هنرمندان به هر کسی این افتخار را نمی دهند که از او تصویری بکشند. به همین دلیل خوشحالم که محمد امین مخبریان به من این افتخار را داده است. نقاشی او را می گذارم در این پست و از همین جا از او تشکر می کنم. &amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/350</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9362600/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9362600</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 19:14:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>محراب</title>
      <description>&lt;p class="Tahooma" dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/01956893589937505295.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="Tahooma" style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تصویر محراب مسجد امام هادی شهر نیشابور. تزیینات به کار گرفته شده در این محراب شامل خط ثلث، خط کوفی، خط نستعلیق، گلهای ختایی، اسلیمی و مقرنس است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="Tahooma" style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;برای توضیح بیشتر باید اشاره کنم که طراحی و ساخت این محراب که 12 متر مربع مساحت دارد و در ساخت آن تنها از عنصر گچ استفاده شده، توسط آقای محمدرضا عموزاد صورت گرفته است. آقای عموزاد دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنر نیشابور بود و طراحی و ساخت این محراب، پروژه پایان تحصیل ایشان در دوره لیسانس است که طی سالهای 1384 و 1385 آن را به انجام رسانده است. امید است در آینده از آقای عموزاده و آثار او بیشتر بشنویم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/349</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9326979/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9326979</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 10:40:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بلاتشبیه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یکی از خطبه های مهم و مشهور &lt;em&gt;نهج البلاغه&lt;/em&gt;، خطبه سوم، مشهور به خطبه شقشیه است. این خطبه ماجرایی جالب دارد؛ روزی امام علی (ع) بر منبر مسجد کوفه، با یاد حوادثی که در جریان خلافت و جانشینی پیامبر اکرم بر او گذشته بود، به سخن گفتن در این باره پرداخت؛ از کار خلیفه اول گفت و اتحاد او با خلیفه دوم در این ماجرا و مشی و مرام هریک از آنها و آنچه برخود او در این حوادث رفته بود، از آن جمله شورای تعیین خلیفه. بعد به خلیفه سوم رسید و در انتقاد از او شعله کلام را برافروخت و آنچه را در سینه داشت به صراحتی تمام بیان کرد. سخن امام که خداوندگار کلام است، اوج گرفته بود و حاضرین مات و متحیر چشم و گوش به او سپرده بودند که ناگهان مردی عراقی برخاست و بدون در نظر گرفتن فضای به وجود آمده و بی تناسب با سخنان امام (ع)، نوشته ای به دست ایشان داد. بعضی گفته اند یکی از حاضران برخاست و س&amp;zwj;ؤالی بی ارتباط با موضوع کلام از امام پرسید. امام نوشته را خواند یا به قولی پاسخ سؤال کننده را داد و پس از آن ناگهان خاموش شد. عبدالله عباس از ایشان درخواست کرد که کلام خود را ادامه دهد و خطبه را به پایان برساند، اما امام از این کار خودداری کرد و گفت که دیگر قادر به ادامه سخنانش نیست، او در کلامی شگفت آنچه را گفته بود "شقشقه" معرفی کرد (تلک شقشة هدرت ثم قرّت). گفته اند شقشقه پاره ای گوشت است که هنگامی که شتر به هیجان می آید از دهان او بیرون می زند و چون هیجان و التهابش فرو نشست به جای خود برمی گردد. این گونه این خطبه ناتمام شقشقیه نام گرفت. خطبه ای غرّا و کوبنده که باید آن را بارها خواند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از یادآوری این ماجرا، قصد پرداختن به آنچه را در پست پیشین این وبلاگ گذشت دارم، بدون اینکه خدای ناکرده قصد تشبیه داشته باشم. در پست پیشین جمله ای یک سطری منسوب به سقراط آمده بود، جمله ای که شایسته است در باره آن اندیشید، خواند و نوشت. جمله ای که شیوه و روش سقراط را به خوبی بیان می کند و&amp;nbsp; هر اهل علمی را مفید است و به کار می آید. من می دانم که بسیاری از مراجعه کنندگان به ماهروز را دانشجویان یا افراد تحصیل کرده تشکیل می دهند. لذا انتظار داشتم در این باره با اظهار نظرهایی جدی، عمیق و درخور مواجه شوم، اما با رسیدن کامنت های بعضی از مراجعه کنندگان محترم، پاک ناامید شدم. در ذیل این کلام عمیق، یکی از آقا گرگه گفت و یکی از خاله سوسکه، یکی در مذمت پاچه خواری سخن گفت و آن یکی، دیگری را به آن متهم کرد. یکی سخنان متناقض نوشت و دیگری جملاتی مغلوط و آشفته، آن یکی در فضیلت هر چه به زبانت آمد هرجا و نزد هرکس بگو جمله پردازی کرد و یکی دیگر در رد این ادعا. جنگ مغلوبه شد و هلّم جرّا. من این بار بر خلاف دفعات گذشته، همه کامنت هایی را که رسیده بود، تایید کردم، تا همگان ببینیم که متاسفانه ما گاهی تا چه حد بی منطق، آشفته فکر، آشفته کلام و دارای اعتماد به نفس کاذب جلوه می کنیم و تا چه حد در به بیراه کشاندن یک گفتگوی سالم و&amp;nbsp; منطقی استادیم و تا چه حد از آموختن مطالب مفید و جدی ابا داریم و تا چه حد در هجوم و حمله به یکدیگر ماهریم و تا چه حد استعداد هدر دادن وقت و سرمایه و امکانات خود و دیگران را داریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;قصد ادامه این سخنان ملالت آور را ندارم، فقط خدمت همه دوستان عرض می کنم که دوستان عزیز! باور کنید خوب خواندن، خوب فهمیدن، قضاوت تند و عجولانه نکردن، سخنان متناقض نگفتن، رعایت ادب، در نظر گرفتن جایگاه کلام و در یک کلام، عادلانه سخن گفتن، نفعش از آنچه ما می گوییم و می کنیم بیشتر است. همین. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/348</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9299113/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9299113</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Apr 2012 10:37:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سوال و جواب</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;از سقراط پرسیدند: سوال مهم تر است یا جواب آن؟ گفت: جواب. به شرط آن که خود سوالی باشد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/346</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9267732/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9267732</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 21:15:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مواجهه با تاریخ</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تاریخ عبارت است از حوادثی که در گذشته به وقوع پیوسته است؛ خوب و بد، زشت و زیبا، شادی آفرین و غم افزا و... حوادث تاریخی یک دست نیستند؛ این گونه نیست که همه ما از همه آنها خوشمان بیاید یا اینکه از همه آنها ناراحت شویم. ممکن است واقعه ای تاریخی موجب ایجاد غرور در ما شود، ولی در فرد یا قومی دیگر احساس تحقیر را دامن بزند. ممکن است ما از خواندن یا شنیدن گزارش حادثه ای ناراحت و خشمناک شویم، ولی فرد یا گروهی دیگر از آن احساس شادی و شعف کنند. این طبیعت حوادث تاریخی است. در این میان عکس العمل مورخ محقق در برابر حوادث مختلف تاریخی نباید از جنس عکس العمل های عوام باشد، مورخ دقیق و عالم نباید همانند دیگران با خواندن و پرداختن به حوادث تاریخی دچار احساس تفاخر یا سرخوردگی شود. به بیان دیگر مورخ محقق باید ظرفیت مواجه شدن معقول و منطقی با حوادث تاریخی را داشته باشد. چنین مورخی به دلیل داشتن همین وی&amp;zwj;ژگی، هیچ گاه به سراغ تحریف حوادث تاریخی نخواهد رفت. هیچ گاه واقعه ای را بزرگ نمایی نخواهد کرد، هیچ گاه یک واقعیت تاریخی را کتمان نخواهد کرد. هیچ سند تاریخی را از بین نخواهد برد، هیچ مدرک تاریخی را دست کاری نخواهد کرد و هیچ گاه به نفع تصورات خود یا دیگران واقعیتی تاریخی را مغفول نخواهد نهاد. سالها پیش کتاب "تاریخ اسلام" را نوشته و آن را آماده چاپ کرده بودم، ناشر، ویراستار محترمی را به ویراستاری متن گمارده بود. در متن آورده بودم که بعد از شکست بدر، ابوسفیان مطابق یک سنت جاهلی سوگند خورد که تا انتقام کشتگان بدر را نگرفته، چیزهایی را برخود حرام کند، از آن جمله با هیچ زنی نزدیکی نکند. ویراستار این جمله را خلاف اخلاق و عفت عمومی تشخیص داده بود، اصرار می کرد که آن را تغییر دهید. گفتم به جای آن، چه جمله ای بگذارم؟ گفت: بنویس: " سوگند خورد که لباس از تن بیرون نیاورد ". گفتم: اولا من مانند شما تصور نمی کنم که دیوار اخلاق و عفت عمومی در جامعه ما این قدر کوتاه باشد، که این جمله از آن بگذرد. ثانیا این که شما می گویید، معنی اش این است که ابوسفیان سوگند خورده که شنا نکند، حمام نرود و اصلا لباس های چرک و کثیفش را هم عوض نکند. آیا واقعا آنچه در تاریخ آمده، این است؟ چندی پیش در جلسه دفاعیه دانشجویی، یکی از داوران محترم با نیت خیر، ایرادی مطرح کرد. ماجرا از این قرار بود که آن دانشجو در متن پایان نامه خود، بر اساس منابع تاریخی آورده بود که سده ها قبل در شهری، در سال قحط و گرسنگی، گروهی از مردم برای رهایی از مرگ محتوم، سقف مسجد شهر را خراب کردند و تیرهای چوبی آن را درآوردند و فروختند که با پول آن سد جوع کنند. داور محترم معتقد بود که طرح این مطلب بازتاب خوبی نخواهد داشت. بنده کاری ندارم که اصولا در فقه هم در حال اضطرار بسیاری از حرام های بزرگ موقتا حلال می شود، نیز کاری ندارم که در همان دوره ها، یک سلطان غزنوی، در همان شهر، در روز جمعه و بعد از پایان نماز، دستور داد درهای مسجد را بستند و سربازان او تمامی نمازگزاران را به جرم مخالفت با فرماندار او، از دم تیغ گذراندند، همچنین کاری ندارم که مطابق گزارش های تاریخی مکرر، در قحطی های مختلف، مردم گرسنه از سر ناچاری به خوردن حیوانات حرام گوشت و گاه حتی انسان ها پرداخته و کارهای دیگر کرده اند که خراب کردن سقف مسجد در مقایسه با آنها شاید چندان عجیب نیاید. از اینها همه می گذرم، ولی آخر با این روایت تاریخی چه باید کرد؟ این ممکن و بسیار خوب است که محققی برود بررسی کند و ثابت کند که این گزارش دروغ است و مردم آن شهر چنین کاری مرتکب نشده اند، ولی تا وقتی نادرستی این گزارش اثبات نشده، ما این اجازه را نداریم که صرفا برای خوش آمدن یا نیامدن کسی آن را کتمان کنیم. اکنون به سراغ موضوعی نزدیک تر بیایم که از قضاء متعلق به همین وبلاگ ماهروز است. چندی پیش پستی را با عنوان " شاه و شاعر " به مقایسه آخرین شاه ایران و بانوی شاعر، خانم پروین اعتصامی، اختصاص داده بودم. بهانه اصلی این مقایسه عکسی بود که در دانشنامه ویکی پیدیا منتشر شده و در اختیار ملیون ها نفر از مراجعه کنندگان اینترنت است. این پست مطابق معمول بازتاب هایی داشت که مراجعه کنندگان محترم در قالب کامنت هایی برای این جانب ارسال کردند، اما نکته جالب این بود که در این میان دو سه نفر، از قرار دادن عکسی از خانم پروین اعتصامی بدون چارقد و روسری انتقاد کرده بودند و گفته بودند که با این کار چهره نجیب این بانوی شاعر مخدوش شده است. بیایید یک بار دیگر قضیه را از ابتدا تا به امروز مرور کنیم تا ببینیم درست و نادرست کدام است: خانم پروین اعتصامی در طول حیات کوتاه خود، گاه با روسری و گاه بدون روسری در انظار ظاهر شده است. از ایشان عکس های متعددی نیز باقی مانده است. اگر به موتور جستجوی گوگل نام این شاعر را بدهید، تقریبا تمامی این تصاویر را در اختیار شما قرار می دهد. این تصاویر دو دسته اند: در یک دسته پروین با روسری و چارقد دیده می شود و در یک دسته دیگر بدون روسری و چارقد. یکی از این عکس های بدون روسری و چارقد همین عکسی است که بنده در وبلاگ خود از آن استفاده کرده ام. دلیل آن هم معلوم است. در میان عکس های پروین تنها عکسی که می توانست موجب نوشتن آن مطلب شود، همان عکس بود. حال در این میان بعضی که تنها عکسی که از پروین اعتصامی دیده اند، عکس کتاب فارسی مدرسه شان است، خرده گرفتند که شما با این کار چهره نجیب این بانوی شاعر را مخدوش کرده اید و جالب تر اینکه در مقام موعظه گر و مرشد برای بنده ابراز تأسف هم کردند. به نظر من در این میان حقایقی نادیده گرفته شده، یعنی اصولا بعضی اذهان تا این درجه پیچیدگی و پختگی ندارند که به چنین حقایقی توجه کنند. اولا بی حجاب ظاهر شدن خانم اعتصامی در انظار، ناشی از تقارن آخرین سالهای حیات ایشان با ماجرای کشف حجاب رضاخانی است. در آن واقعه زنان جامعه ما دو دسته شدند: اکثریت با آن مخالفت کردند و چون قادر به مقابله با زور و فشار حکومت نبودند، سعی کردند در خانه بمانند و در انظار ظاهر نشوند. نمونه آن مادر بزرگ بنده که تا آخر عمر، آجان همسایه ما را که روزی در کوچه با باطوم به او حمله کرده و چادر از سرش کشیده بود، لعن و نفرین می کرد. اما گروه کوچکتری هم بودند که کمابیش این وضع را پذیرفتند و به زور یا رغبت با آن همراه شدند. بنده از دیدگاه خانم اعتصامی در باره حجاب خبری ندارم، اما به هر حال همه قرائن و شواهد حاکی از این است که این بانوی نجیب و فاضل جزء گروه دوم بوده و اصولا اشتغال ایشان در کتابخانه دارالمعلمین عالی در آن سالها نیز بدون این کار ممکن نبوده است. بر این اساس اگر کشف حجاب و گرفتن عکس بدون چارقد و روسری خوب است یا بد، گناه یا ثواب آن متوجه حکومتی است که دستور کشف حجاب داده و کسی است که به هر دلیل این امر را پذیرفته است. در این وسط بنده کاره ای نیستم. جالب اینکه این جنابان به خانم اعتصامی ایرادی نگرفته اند، ولی به بنده اشکال کرده اند که شما چرا این عکس را نشان داده اید؟ من بارها در کلاس درس به دانشجویان نیز گفته ام که گویا از نظر بعضی، مسؤولیت اعمال شخصیت هایی که ما در تاریخ از آنها بحث می کنیم هم متوجه ماست! نکته دوم اینکه بنده نه عکاس این عکس بوده ام، نه این تصویر به طور اختصاصی در اختیار بنده بوده است و نه حتی این جانب اولین منتشر کننده آن بوده ام. اینان گویی متوجه نیستند که عکسی که در دانشنامه ویکی پیدیا منتشر شده در چه سطحی در دنیای اینترنت در اختیار همگان قرار گرفته. خنده دار است اگر آنها نفوذ وبلاگ کوچک مرا که روزی چند ده بازدید کننده بیشتر ندارد با شمار مراجعه کنندگان ویکی پیدیا مقایسه کنند. ضمنا گمان خود من این است که این عکس به دلیل اینکه در جریان یک بازدید رسمی گرفته شده، در همان روزگار در مطبوعات نیز چاپ شده باشد. اما نکته سوم. خوب حالا از اینها گذشته، پیشنهاد این دوستان برای رفع این مشکل چیست؟ با این عکس چه باید کرد؟ باید آن را پاره کرد؟ باید آن را پنهان کرد؟ باید آن را با فتوشاپ دست کاری کرد و در آن روسری و چارقد بر سر خانم اعتصامی گذاشت؟ خوب است واقعا بنشینند فکری کنند و پیشنهادی بدهند. ختم کلام اینکه به نظر من مشکل اصلی این قبیل افراد، نداشتن شجاعت کافی برای روبرو شدن با حوادث و اتفاقات تاریخی است. این دوستان به شکل عجیبی چشم خود را بر بعضی واقعیت های مربوط به شخصیت های تاریخی می بندند و به این وسیله آنها را یا سفید سفید می بیینند و یا سیاه سیاه. آنها آن پروین اعتصامی را می شناسند که تنها یک عکس و یک شعرش در کتاب فارسی مدرسه شان چاپ شده؛ نه حاضرند عکس های دیگر او را ببینند و نه حتی اشعار دیگرش را بخوانند. برای آنان همان کتاب فارسی مدرسه کفایت می کند. جسارتا باید عرض کنم که همان نیز برایشان زیاد است.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/345</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9217524/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9217524</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 21:11:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>غبار در بهار</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ما معمولا عیدها را می رویم جنوب؛ برای دیدار با خانواده. هوای جنوب در این ایام بسیار خوب و معتدل است و فرصت گشت و گلا هم فراهم است. معمولا با هواپیما می رویم اهواز و از آنجا با ماشین می رویم بهبهان. برگشت هم ابتدا می آییم اهواز و با هواپیما برمی گردیم مشهد. امسال هم همین کار را کردیم و آنچه در این پست نوشته ام ماجرای " رفت " و " برگشت " ماست:&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;رفت&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پروازمان ساعت 45/3 دقیقه بعد از ظهر بود، اما به تأخیر افتاد؛ نه یکی دو ساعت بلکه پنج ساعت و چهل و پنج دقیقه. جالب اینکه تا دو سه ساعت بعد معلوم نبود اصلا پرواز کی انجام خواهد شد. بعدا اعلام کردند که ساعت هفت پرواز انجام می شود، اما این هفت شد نه و نیم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هواپیما که ارتفاعش را کم کرد تا فرود بیاید، ناگهان هوا مه آلود شد. وارد یک مه شدید شده بودیم. تعجب کردم؛ اواخر اسفند، اهواز و مه؟ هواپیما در میان مه بر زمین نشست، پیاده شدیم، روی پله ها بیشتر دقت کردم؛ هوا سرد و مرطوب نبود اما تیره بود. پایین پله ها تازه متوجه شدم که قضیه از چه قرار است؛ آنچه هوا را آکنده بود، مه نبود، غبار بود. غباری غلیظ؛ همان که چند سال است به محض تغییر فصل و گرم شدن نسبی هوا، گاه و بیگاه آسمان خوزستان و بعضی دیگر از استانهای جنوبی و غربی کشور را می پوشاند و اخیرا گویا تا بعضی استانهای مرکزی پیشروی کرده است. هر بار که می آید، چند روز می ماند و روی همه چیز را می پوشاند؛ اگر شب کفش هایتان را بیرون در بگذارید صبح با یک لایه شن پوشیده شده، روی ماشین ها را لایه ای از خاک و غبار می گیرد، مدارس و گاه ادارات تعطیل می شود و مهم تر از همه اینکه تنفس دشوار می شود و میزان آلودگی هوا به دهها برابر حد استاندارد می رسد. میزان بیماری های تنفسی در میان مردم بخصوص در میان کودکان طی سالهای اخیر رشد بالایی داشته است. مردم حدود 6 ماه سال واقعا در کار خود درمانده می شوند و راه چاره ای هم نمی یایند. علت این قضیه ظاهرا این است که باد و طوفانهایی که در مناطقی از عربستان و عراق به راه می افتد، گرد و غبار را از این دو کشور به مناطقی از کشور ما می راند و هوا غبارآلود می شود. نکته جالب اینکه با گذشت چند سال از این ماجرا، مسؤولین هیچ اقدام مفیدی در این زمینه انجام نداده اند و مردم&amp;nbsp; از حل این مشکل قطع امید کرده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آن شب فاصله 200 کیلومتری میان اهواز تا بهبهان را در این هوای غبارآلود طی کردیم. سرتاسر مسیر گرد و غبار ادامه داشت و گاه وزش باد هم بر خرابی اوضاع می افزود. میزان دید در این گرد و غبار، آن هم در شب بسیار محدود می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;برگشت&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;کار برگشت ما هم بی مشکل انجام نشد؛ بلیط برگشتمان ساعت 45/10 شب بود. قرار بود ساعت 1 بعد از ظهر با اتوبوس از بهبهان بیاییم اهواز و غروب را در اهواز چرخی بزنیم. حرکت اتوبوس ساعت 1 لغو شد و مجبور شدیم با یک ساعت تأخیر با اتوبوس ساعت 2 حرکت کنیم. راننده اتوبوس جوانی بود که 200 کیلومتر فاصله بهبهان تا اهواز را یکسره با موبایلش حرف زد. آمار اتوبوس های آن روز را گرفت، با تعمیرکار ماشینش گفت و شنود کرد؛ به کسی که راجع به کسی دیگر از او سوال داشت، مشورت تلفنی داد و ... به جرأت می توانم بگویم بیش از 30 بار یا شماره گرفت و حرف زد و یا جواب تلفن های دیگران را داد و دست آخر هم تصادف کرد. به دلیل ورود دو سه گاو به جاده، راه بند آمده بود و او که به دلیل سرعت و نداشتن تمرکز نمی توانست ماشینش را کنترل کند، به سمت راست ماشین های دیگر پیچید و پهلوی اتوبوس را به&amp;nbsp; نرده کنار جاده کوبید. تازه خوشحال بود که به ماشین جلو نکوبیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما فرودگاه اهواز که مدتی است نام "بین المللی" هم بر آن نهاده اند حداقل همیشه برای من فرودگاه پرماجرایی بوده است، اگر یک بار مناسبتی پیش بیاید و ماجرای برگشت مان از این فرودگاه در فروردین سال 82 را بنویسم، حکایت جالبی خواهد شد که می توان با خواندن آن هم خندید و هم گریه کرد. به هر حال در فرودگاه اهواز فضایی که برای صف کشیدن مسافران و انجام تشریفات پرواز در نظر گرفته اند، بسیار محدود است و اگر قرار باشد مسافران چند پرواز با هم پذیرش شوند، صف ها و آدم ها درهم می شوند. گاه برای یک پرواز چند صف تشکیل می شود و مسافران از چند جبهه به تنها باجه پذیرش حمله می کنند و کار طولانی می شود. سال گذشته هم اوضاع بر همین منوال بود. در صف طویل و شکسته و چند شاخه ای که بودیم اتفاقات جالبی افتاد؛ یک پلیس از راه رسید و با آقایی که پشت سر ما بود دوست و آشنا درآمد؛ سلام و احوالپرسی کردند و بعد مأمور محترم جلو روی همه، آن آقا را همراه با اثاثیه اش برداشت و برد جلو صف که کار او راه بیفتد. به پشت سری ام که آقای موقر و جا افتاده ای بود، گفتم؛ ای کاش جلو این همه آدم این کار را نمی کرد و با این کار خود به دیگران نیز آموزش قانون شکنی و پارتی بازی نمی داد. بعد که کمی شلوغ تر شد، مأمور شرکت هواپیمایی رسید با لباس رسمی و یونیفورم سفید، ولی جالب اینکه از دو کفشی که در پا داشت، پاشنه پشتی یکی از آنها را خوابانده بود. خنده ام گرفت. شیطنت کردم و این صحنه را به چند نفر دیگر هم نشان دادم. این مأمور محترم هم رفت پشت باجه و نگاهی کرد و راهش را گرفت و رفت بدون اینکه به شکوه و شکایت مسافران توجهی بکند. بعد یکی از باربرها از راه رسید و شروع کرد با آقای موقر و جا افتاده پشت سر ما صحبت کردن. وقتی رفت معلوم شد آمده به طور غیرمستقیم به آن آقا گفته که می تواند در برابر دریافت مقداری پول او را به اول صف ببرد و کارش را زودتر راه بیندازد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پروازمان از فرودگاه اهواز هم با یک ساعت تأخیر انجام شد و حدود ساعت دو بعداز نیمه شب مشهد بودیم. اما ختم کلام اینکه در صف فرودگاه اهواز که بودیم، با پیش آمدن آن ماجراها، خانمم برگشت و گفت؛ به قول فلانی خداوند برایت ساخت و موضوعی برای وبلاگت پیدا کردی. آخر یکی از آشنایان ما معتقد است که من بعضی جاها می روم یا بعضی کارها را می کنم تا موضوعاتی برای نوشتن پیدا کنم، اما من خود چنین عقیده ای ندارم. راستش هم همین است که من هیچ جا نمی روم و هیچ کاری را نمی کنم که موضوعی برای نوشتن بیابم، اما واقعیت این است که دور و بر ما موضوعات فراوان است. کافی است شما به هر دلیلی جا به جا شوید یا در موقعیت تازه ای قرار بگیرید؛ موضوعات خود را به رخ شما می کشند و یا بهتر است بگویم خود را به شما تحمیل می کنند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/344</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9196774/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9196774</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Mar 2012 20:17:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;به دلیل تعطیلات و اشتغالات نوروزی، ماهروز چند روزی به روز نخواهد شد. عید باستانی نوروز را به تمامی مراجعه کنندگان تبریک عرض می کنم. سالی خوش و نیکو برای شما آرزومندم. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tarikhche87.persianblog.ir/post/343</link>
      <comments>http://tarikhche87.persianblog.ir/comments/117468/9131057/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-117468.post-9131057</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 06:53:12 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
