«افتاد...» !

خانم طیبه سلطانی، دانشجوی دوره کارشناسی ارشد گروه ما، که از سال گذشته با بیماری مهلکی دست به گریبان بود، سرانجام تسلیم فرمان حق شد و روز 19 آذرماه درگذشت. سال گذشته که خبر بیماری او ناگهانی رسید، من در پستی در ماهروز از همه خواستم برایش دعا کنند و پیام بگذارند. یک بار هم با او تماس گرفتم؛ به او گفتم همه ما در مسیر سختی که او باید طی کند، با او هستیم و دعایش می کنیم. یک مرحله از درمانش بخوبی پیش رفت و از بستر بیماری برخاست. حتی اواخر ترم پیش به مشهد آمد. به دیدار من هم آمد. قرار شده بود، باقی مانده درس هایش را در دانشگاه الزهراء بگذراند. روحیه اش خوب بود، اما از کلامش معلوم بود احساس نکرده که بیماری دست از سرش برداشته است. درست هم فکر می کرد؛ طولی نکشید که خبر رسید بیماری اش برگشته و او باز بستری شده است. خبرهای خوبی نمی رسید و همه چیز حاکی از آن بود که او اندک اندک تسلیم می شود. این اواخر فکر کردم به او زنگ بزنم و با او صحبت کنم. گفتند: هشیار نیست. و من دانستم که رسیدن آن خبر بد نزدیک است. راستش به همین دلیل بود که چند روز پیش وقتی خبر درگذشتش رسید، چندان تعجب نکردم؛ مرگ قطعی ترین حادثه حیات ماست، حتی از حیات ما هم قطعی تر است؛ این ممکن است که ما اصلا به دنیا نیاییم ولی نمردن ممکن نیست. با وجود این آدمی درمی ماند که چطور کسی با این سن و سال و آن تحرک و تلاش، در دام چنین بیماری صعب گرفتار می شود، دست و پا می زند و سرانجام تسلیم آن می شود؟

خانم سلطانی دانشجوی متوسطی بود، اما شخصیتش به گونه ای بود که نمی شد او را ندیده گرفت؛ پر رفت و آمد بود و به چشم می آمد، در برخوردهایش پخته می نمود، اهل صراحت هم بود و این گاه مشکلاتی هم برایش ایجاد می کرد.

او اکنون از بین ما رفته است؛ راهی را که همگان دیر یا زود خواهیم رفت. شبی که خبر درگذشتش رسید، بی اختیار شعری از قیصر امین پور را با خود زمزمه کردم: «افتاد/ آن سان که برگ/ آن اتفاق زرد می افتد...». بعد رفتم در کتاب تنفس صبح  گشتم و متن کاملش را پیدا کردم:

افتاد

آن سان که برگ

آن اتفاق زرد

می افتد

افتاد

آن سان که مرگ

آن اتفاق سرد

می افتد

اما

او سبز بود و گرم که افتاد

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
89

سلام استاد ظاهرا مدتی است که دوستان با استفاده از آی پی دانشگاه نمی توانند در پرشین بلاگ کامنت بگذارند. آقای هاشم پور برای مطلب" به یاد یک دوست " پیامشان را به ایمیلم فرستادند تا آن را به نامشان در وبلاگ بگذارم. برای مطلب شما نیز متنی را به ایمیل بنده ارسال نمودند که با اجازه شما در کامنت بعدی با نام خودشان برایتان ارسال می کنم.

هاشم پور

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم می ریزد عاقبت یک روز برگ من باورم نمی شود که دیگر برگی در میان ما نیست چون برگ ما جوان بود و سبز روحت شاد ویادت تا ابد گرامی باد

کریمی

خدایش رحمت کناد...[گل][گل][گل]

ح محمدی

سلام شعر شما کاملا گویای موضوع است و با اجازه تکرار می کنم. افتاد آن سان که مرگ آن اتفاق سرد می افتد اما او سبز بود و گرم که افتاد خدایش رحمت کناد.

ابراهیمی

و ما دوره می کنیم شب را و روز را ... هنوز را ... خداوند روحش را شاد و به خانواده اش صبر عطا کند . مصیبت سنگینی است داغ جوان دیدن و ادامه دادن.

علوی

سلام استاد من شناختی از خانم سلطانی ندارم اما جز خوبی و بزرگی از بقیه در مورد خانم سلطانی صحبت دیگه ای نشنیدم .روحش شاد... افسانه هستی اش اگر پایان یافت /خوشنامی و عزتش به پایان نرسید

از زحمات شما دوستان ممنونیم که مارا در این غم بزرگ یاری میکنید...از طرف خوانواده سلطانی پور

يحيايي

رفتند و رفتند مانديم و مانديم مانديم و مانديم رفتند و رفتند( شفيعي كدكني) خبر تاسف بار درگذشت دانشجوي مهربان و تلاشگر سركار خانم سلطاني پور همه ما را غمگين كرد. به خانواده ايشان و دانشجويان و استادان الهيات تسليت مي گوييم. خداوند ايشان را مشمول عنايات خو گرداند!

علی.ن

خداوند ایشان را رحمت کند و ما را هم...

khazan

واقعا چقدر خبر وحشتناک و تاسف آوری خیلی متاثرشدم خدا رحمتشون کنه و به خانوادشون صبر بده این است قصه ی زندگی و عجب قصه ی تلخی