حسب حال ؛ جدی و شوخی

یکی دو ماه پیش که ماشین مشکلی داشت، دوباره آن را به نمایندگی بردم. گفتم بخاری اش هم از پارسال خراب مانده. دوباره گفتند: قطعه اش موجود نیست. باز هم جدی نگرفتم. آخر هوا هنوز گرم بود. اخیرا که هوا سرد شده، دوباره به فکر درست کردن بخاری افتادم. چند روز پیش زنگ زدم به نمایندگی. خانمی گوشی را برداشت. مشکل را گفتم. گفت باید با قسمت دیگری صحبت کنید. شماره جدید را گرفتم. آقایی گوشی را برداشت. مشکل را توضیح دادم. گفت: قطعه اش موجود نیست. گفتم: ماشین ایرانی است. قطعه اش هم در کشور تولید می شود. چگونه یک سال است که این قطعه نایاب است؟ گفت: کمپانی به تعداد ماشین هایی که تولید می کند قطعه می سازد، و برای تعمیر و تعویض این قطعه را در اختیار ما قرار نمی دهد. گفتم: همان که روی ماشین های نو می بندد هم که خراب است. نمونه اش هم ماشین من. سکوت کرد. گفتم: تکلیف چیست؟ گفت: شماره تهران را می دهم. به فلان جای کمپانی زنگ بزنید. گفتم: مگر شما نماینده کمپانی نیستید؟ مگر شما ماشین را نفروخته اید؟ مگر شما نباید مشکل مشتریانتان را حل کنید؟ وقتی کمپانی به شما قطعه نمی دهد، چگونه به من خواهد داد؟ گفت: راه دیگری نیست. گفتم: شما بابت گارانتی ماشین از من و همه مشتریانتان پول گرفته اید، پس باید جوابگو باشید. جوابی سربالا داد. گفتم: با این برخورد، تنها راهی که باقی می ماند این است که من نتیجه بگیرم شما و کمپانی فقط به فکر گرفتن پول مردمید و ارائه خدمات به آنان و کسب رضایتشان برای شما اهمیتی ندارد. ناگهان جوابی داد که از شنیدن آن برای چند لحظه شوکه شدم؛ گفت: « شما اگر این جوری فکر می کنید، بگذارید از این کشور بروید ». به همین صراحت. گفتم: من که جایی نمی روم، ولی هزاران نفری که هر روز و هر ماه از این کشور می روند، به خاطر همین چیزهاست که می روند. تلفن را قطع کردم. بدون هیچ نتیجه ای و حتی بدون خداحافظی. بعد یادم آمد از حرف آخرین شاه ایران، که آن اواخر اعلام کرده بود؛ هر ایرانی یا باید عضو حزب رستاخیز شود و یا بیاید گذرنامه اش را بگیرد و از کشور برود. الآن هم کارمند محترم کمپانی همین حرف را می زند؛ یا شرایط مرا بپذیر و دم برنکش و یا بگذار و از کشور برو. البته ظاهرا میان آن سخن و این یکی تفاوتی هم وجود دارد: سخنی است از مارکس که هر اتفاقی در تاریخ دوبار می افتد؛ بار اول به صورت جدی و بار دوم به صورت کمیک و خنده دار. البته به نظر من این ماجرا همان بار اولش هم  خنده دار بود.

/ 6 نظر / 5 بازدید
مسافر

« از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در کوچه‌ها سرگردان است و دومی در کتابها! »

مسافر

دو چيز انتها ندارد. حماقت انسان ها و پهنه‌‌ی کهکشان ها. که البته در مورد کهکشان ها مطمئن نيستم! "آلبرت انشتين"

مولود

اگر اين اتفاق در جايي به جز اين‌جا رخ مي‌داد، شركت خودرو سازي بايد فاتحه خودش را مي‌خواند و مي‌رفت. در حيرتم كه يك عنصر جزء از نمايندگي يك شركت چه طور به راحتي اجازه چنين برخوردي با مشتري را مي‌يابد و هيچ اتفاق بدي هم نه براي او و نه براي آن شركت خودروسازي نمي‌افتد.

دانش پژوه جوان

با سلام خدمت استاد گرامی ضمن عرض تبریک به مناسبت اعیاد قربان وغدیر روزهای سرشار ازشادی و(شوخی)را برای شما آرزومندیم

گل نیلوفر

در پس درهای شیشه ای رویاها، در مرداب بی ته آیینه ها ، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود. گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم

گل نیلوفر

سایه ی دراز لنگر ساعت روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود: می‌آمد ، می‌رفت. می‌آمد ، می‌رفت. و من روی شن ‌های روشن بیابان تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم ، خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود و در هوایش زندگی‌ام آب شد. خوابی که چون پایان یافت من به پایان خودم رسیدم.