روز خوب خدا

 به آرامی پرسیدم: « کیه؟». جواب درستی نداشت. فهمیدم که کسی را که آن سوی خط است، نشاخته است. گوشی را گرفتم. سلام کردم. آن که آن سوی خط بود، پاسخ داد و بی معطلی شروع کرد به صحبت. غریب بود،‌ اما از هر آشنایی آشناتر می نمود: « سلام آقای قنوات! نامه ات امروز صبح رسید. ممنونم...». خودش بود؛ خودِ‌ خودش. صدای گرمش و لهجه اش‌ و اشاره اش به نامه ای که من دو سه روز پیش  فرستاده بودم و طبیعتا باید همین روزها به دست او رسیده باشد، جای تردیدی باقی نگذاشت که خود اوست. همان که از پشت تلفن مرا مدام از حال به گذشته می برد و از گذشته به حال باز می گرداند...

سال تحصیلی 55-1354در بهبهان - دبستان سیروس، کلاس چهارم که بودم معلمی داشتم به نام آقای علیزاده که عرب بود و از اهالی سوسنگرد. قامتی بلند داشت، چشمانی کشیده و سبیلی نه چندان بلند. خوش خلق بود و مهربان. مربی پیشاهنگی دبستان هم بود. چند بار ما را به اردو برد و راهنمایی مان کرد تا کتابخانه کوچکی برای کلاس راه انداختیم. یادم می آید یک بار مرا صدا زد و گفت: تو حتما در آینده به دانشگاه می روی. آن سال ها دانشگاه و دانشجو کم بود. مثل الآن نبود که بر سر هر گذری تابلوی دانشگاهی نصب است و هر خانواده ای یک یا دو سه فرزند دانشجو دارد. به همین دلیل آنچه آقای علیزاده گفت برای من فوق العاده مهم و تأثیر گذار بود. آن سال آخرین سالی بود که آقای علیزاده در دبستان ما تدریس کرد. سال بعد که من به کلاس پنجم رفتم، آقای علیزاده به سوسنگرد برگشت. همان سال در ایام عید برایش کارت تبریکی فرستادم  که آن را جواب گفت.

سالها گذشت و من دیگر هیچ خبری از آقای علیزاده نداشتم تا ده سال بعد:

زمستان سال 1365 بود. رفته بودم جبهه. پادگانی که ما در آن مستقر بودیم در حمیدیه قرار داشت ( پادگان ثامن الائمه که هنوز هم برپاست ). گاهی مرخصی می گرفتیم و برای خرید یا استحمام به سوسنگرد می آمدیم که شهری جنگی و خلوت بود. یادم می آید بعد از ظهری آفتابی بود. در خیابان طالقانی جلوی مغازه ای ایستاده بودم که ناگهان آن طرف خیابان آقای علیزاده را دیدم. قیافه اش اصلا تغییر نکرده بود. همان قد بلند، همان چهره و  چشمان و همان سبیل. به آرامی قدم می زد. دقایقی را به او خیره شدم. نمی دانم آن موقع چه حس و حالی داشتم که نتوانستم به او نزدیک شوم و خودم را معرفی کنم. اکنون بعد از حدود 23 سال حتی به یاد نمی آورم که او کی از جلو چشمانم دور شد.

آری او دور شد و در تمام این سالها دور ماند. گرچه هیچ وقت فراموش نشد و از یاد نرفت. (یادم می آید سالهایی که در دانشکده درس می خواندم از یکی از دوستانم که سوسنگردی بود، گاهی سراغی از آقای علیزاده می گرفتم ).

سال 1388 تعطیلات نوروز را رفته بودیم جنوب. از قبل به بچه ها قول داده بودم، آنها را به شهرهای سابقا جنگی ببرم. یک روز هم رفتیم سوسنگرد. در گزارشی که از آن سفر نوشتم و در تاریخچه منتشر شد آورده بودم که

آن روز در سوسنگرد فکر کردم چقدر خوب است که آقای علیزاده را که اکنون حتما بازنشسته شده پیدا کنم. می دانستم کار سختی نیست. سوسنگرد شهری نسبتا کوچک و بومی است. کافی بود از چند نفر پرس و جویی بکنم. اما دیدم که درست سر ظهر است و حداقل تا چند ساعت بعد نمی توان به در خانه آقای علیزاده رفت و ما هم باید بر می گشتیم اهواز. امیدوارم بار دیگر که به سوسنگرد می روم حتما بتوانم آقای علیزاده را ببینم. دوست دارم از او تشکر کنم و به او بگویم پیش بینی اش در باره رفتن من به دانشگاه درست از کار درآمد.

راستش آن روز در سوسنگرد در این باره پرس و جوی کوتاهی هم کردم؛ ظهر در مغازه ای ساندویچ می خوردیم. صاحب مغازه جوانی بود. از او پرسیدم آیا شما کسی را با این مشخصات نمی شناسید؟ او گفت نه. اما ادامه داد که یکی از خویشاوندان نزدیک او فرهنگی و معاون اداره آموزش و پرورش بوده است و گفت اگر بخواهید می توانم از او بپرسم. دیدم فرصتی برای این کار نیست و اصلا ساعت هم ساعت خوبی برای رفتن به دیدن آقای علیزاده نیست. این بود که دست خالی برگشتم. برگشتم و همان روزها از آن سفر گزارشی در تاریخچه گذاشتم (مطالبی که در بالا نقل کردم، بخش هایی از همان گزارش است) اما خبری نشد تا 12 ماه بعد یعنی آخرین روزهای سال گذشته؛ 26 اسفند ماه بود که در ذیل پست گزارش سفر به سوسنگرد، یک کامنت دریافت کردم:  

« سلام. من اهل سوسنگردم. می خواستم بگم که اون شخصی که ازش ساندویچ خوردید، من بودم. فاضل انصاف ».

در پاسخ آقای انصاف نوشتم که

« پیامتان بسیار غافلگیر کننده بود. ساندویچتان همخیلی خوشمزه بود. امیدوارم دفعه بعد هم که به سوسنگرد آمدم بتوانم شما را ببینم. ایکاش می شد آقای علیزاده را هم ببینم. راستی شما از او هیچ خبری ندارید؟ آیا برایتانمقدور است که آدرسی از ایشان برای من بفرستید؟».

متاسفانه دیگر از آقای انصاف خبری نشد. پیامی نفرستاد و آدرسی از آقای علیزاده ارسال نکرد. اما من دلم روشن بود که بالاخره خبری خواهد شد. تا اینکه روز 28 اردی بهشت امسال، باز هم در ذیل همان پست گزارش سفر به سوسنگرد، کامنت تازه ای دریافت کردم:

« با سلام ... من موسوی هستم. داماد آقایغلامرضا علیزاده معلم سابق شما در دبستان بهبهان، اگر مایل هستید شماره تماس ایشانرا برای شما ارسال می کنم. منتظر جوابتان هستم».

درنگ جایز نبود. بلافاصله ایمیلی برای آقای موسوی فرستادم و در خواست کردم که این کار را انجام دهد. آقای موسوی نیز بلافاصله آدرس و شماره تلفن آقای علیزاده را برایم فرستاد و خبرهایی از ایشان هم به من رساند. حالا مانده بودم که چه کاری انجام دهم و بعد از این همه سال چگونه با آقای علیزاده تماس بگیرم؟ راحت ترین کار این بود که تلفن بزنم. اما به نظرم رسید که نامه وسیله بهتری است و بهتر است تلفن بماند برای بعد.

منتظر فرصتی بودم که نامه ای بنویسم اما دو سفر پی در پی و مقدمات و موخرات آنها، این کار را به تأخیر انداخت. تا سرانجام هفته پیش که دست به کار شدم. نامه ای مفصل به آقای علیزاده نوشتم. فکر کردم با علائم و نشانه هایی اول خود را معرفی کنم، تا بعد از این همه سال ایشان حداقل به تقریب مرا به خاطر بیاورند. آخر آقای علیزاده بیش از 30 سال درس داده است و شاید بیش از هزار شاگرد داشته است. اکنون از سالهای شاگردی من در کلاس درس ایشان نیز 35 سال گذشته است،‌ بنابراین نباید انتظار داشت، بدون مقدمه مرا یا هر یک از این همه شاگرد خود را بشناسند و به جا آورند. این بود که از گذشته و حال خودم نوشتم و در آخر ضمن اشاره به آخرین باری که در سال 1365 ایشان را در سوسنگرد دیده بودم،‌ آوردم که  

«...آن روز نتوانستم بیایم و شما را از نزدیک ملاقات کنم و دستان شما را  ببوسم. اما همیشه به یاد شما بودم... اکنون خوشحالم که می توانم در قالب این کلمات با شما همسخن شوم و تشکر و سپاس خود را به عنوان یک شاگرد به حضور شما تقدیم کنم....امیدوارم فرصتی دست دهد و در مشهد یا سوسنگرد و یا هر جایی دیگر که مقدّر باشد، دوباره بتوانم شما را زیارت کنم .

 

شاگرد کوچک شما

عبدالرحیم قنوات

14/3/1389»

 

در کمال خودخواهی، همراه نامه چند کتاب خود را نیز امضاء کردم و برای ایشان فرستادم.

نامه را هفته پیش با پست پیشتاز به سوسنگرد ارسال کردم و منتظر ماندم که همین روزها خبری بشود. فکر می کردم ایشان نیز در پاسخ من نامه ای خواهند نوشت. اما آنگونه که خود به من گفتند: آنقدر خوشحال شده بودند که همان روز به من زنگ زدند. آقای علیزاده از توجه کوچک این شاگرد سابق خود تشکر کردند. آن هم با محبت و شوری که گمان نمی کنم بتوان آن را با هیچ قلمی توصیف کرد. ما از پشت تلفن دقایقی طولانی با هم سخن گفتیم. شنیدن صدای آموزگار مهربان کلاس چهارم دبستان سیروس، بعد از 35 سال واقعا مسحور کننده بود. اما جز این، آقای علیزاده هدیه ای نیز به من دادند؛ بهترین هدیه را؛ ایشان با همان لحن گرم و مهربان خود به من گفتند: « برایت دعا خواهم کرد». راستی آیا هدیه ای بهتر از دعای یک معلم در حق شاگرد خود وجود دارد؟

 اکنون من نیز به عنوان یک شاگرد، دعا می کنم که ایشان همواره سلامت باشند و سعادتمند. و از خداوند هنرمندی که قادر است روزهایی به این خوبی و زیبایی به بندگانش هدیه کند،‌ درخواست می کنم  فرصتی فراهم آورد که این آموزگار مهربان را بار دیگر  از نزدیک ببینم. 

 

 

اردوی پیش آهنگی (سال ١٣۵۴). آن که سمت راست ایستاده آقای علیزاده است.

/ 15 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sangi

با عرض سلام و خسته نباشید!استاد چند وقتیه که خیلی به این موضوع فکر میکنم که هدف و فلسفه ی خوندن تاریخ چیه؟حقیقتش بعداز6 ترم هنوز به جواب درستی نرسیدم!این که ما توی تاریخ خیلی چیزها را به سختی میخوانیم ولی به اسانی وسرعت فراموش میکنیم!خصوصآ در زمینه ی تاریخ وقایع و اشخاص!مگر نه این است که هدف از خواندن هر علمی به یادسپردی ان واستفاده کردن از ان است؟وفراموش کردن هر علمی به سرعت از ارزش ان میکاهد؟!به نظر من چون تاریخ فرار است خواندن وپرسش تاریخ را از حالت حفظی به فهمیدنی تغیر دهیم تا حدآقل دیرتر فراموش شود...در ضمن قصدم از گذاشتن این کامنت خدای نکرده اهانت به علم تاریخ نبود!

و خداوند به خوانندگان "تاریخچه" آی کیو بیشتری دهد!

یک پیشنهاد دوستانه!

آن قدیم‌ها، شما یادتان نمی‌آید، فقط علامتِ تعجب بود. برای بیانِ یک مجموعه ‌ی گسترده‌ از حس‌ ها همین یک " ! " را داشتیم که بگذاریم تهِ جمله‌ های‌ مان. عصبانیت و شوخی و الخ. حالا دو نقطه‌ ای هست، دو نقطه ‌پرانتز هست، دو نقطه‌ فیلان هست. اصلا این اسمایلی‌ ها که بی‌ خود سروکله ‌شان پیدا نشده که، آمده‌ اند کمک. آمده‌ اند دست ما را بگیرند ببرند در غارهای نیاکان‌ مان. نشان‌ مان بدهند که آن‌ قدیم‌ ترها که ملت با اشکال و صورت‌ ها و صورتک‌ ها حرف‌ های‌ شان را می‌ نوشتند، چه همه سوء تفاهم‌ ها کم‌ تر بود. خوب است حالا که ما هم به برکت این "تاریخچه" گاهی چیزهایی می نویسیم، بیشتر در شیوه ی نوشتن کامنت هایمان دقت کنیم. جدا از سلیقه ها و سبک ها، برای محاوره یا رسمی بودنش تصمیم بگیریم. معنای نشانه گذاری ها را کاملا بفهمیم و به جا استفاده کنیم تا فن نوشتن مان هم پیش رفت کند.[گل]

دانش آموز

ببخشید استاد قصد اهانت به شعر رو نداشتم. من اینو از منبع دیگه ای نوشتم و تقصیر خودم نیست.در ضمن بنده بینوا نیستم فقط اشتباه کردم.بخشش از بزرگان است.لطفا دوستان در نوع نوشتن کمی تامل کنند تا بی احترامی به وجود نیاد.نه فقط به خاطر خودم بلکه کلی گفتم.ممنون

یاس

سلام استاد متن جالبتون را خوندم وناخودآگاه اشکم درآمده بو د خیلی دلنشین وبی ریا بود و.... خودتون هم که حتما در عکس هستید؟

طحان زاده

سلام.صبح اول هفته تون بخیر.متن جالبی بود.موفق باشید.

ردیف پایین، سمت چپ، نفر سوم، پشت سر اونی که دراز کشیده. آره استاد؟[نیشخند]

ماایرانی ها به خاطر همین نوستالژیک بودنمان هست که دوست داشتنی هستیم .از دوستانتان که در عکس هستند هم خبری دارید؟

ندا

استاد، خواندن اين خاطره احساسات مرا هم برانگيخت. براي من هم هميشه معلم ها و استادهاي خوب واقعا تاثيرگذار بوده اند و از صميم قلب دوست شان داشته ام و دارم. از وقتي خودم بچه دارم و بچه ام به محيط آموزشي رفته است يكي از بزرگ ترين آرزوهايم اين است كه معلم خوب گيرش بيايد. تاثيري كه معلم خوب در كل زندگي آدم مي گذارد شايد با تاثير پدر و مادر خوب و فرهيخته برابري كند؛ به زعم من. و ديگر اين كه با دوستي كه گفته ابراز محبت و تشكر (آنچنان كه واقعا در دل آدم هست) در سنين بزرگسالي به استاد كار سختي است موافقم. ولي من هميشه براي همه استادهايي كه از مدرسه به بعد هم داشته ام دست كم يادداشت يك صفحه اي تشكري نوشته ام كه در آن خصوصيات قابل تحسين شان را (از نظر خودم) نوشته ام و به شان با نام يا گمنام داده ام. اين به نظرم مهم است كه آن ها بدانند شاگردان شان ارزش شخصيت و مايه اي كه براي كارشان مي گذارند مي فهمند...

khazan

استاد خیلی قشنگ و باحال بود،اشکم درومد آخه من عاشق این صحنه هام ،منظورم وصال بعد مدتها جدایی و دوریه،استاد یه سوال صدای معلمتونو شنیدید چه حسی بهتون دست داد؟راستشو بگین اشک نریختین؟