ما خطا از تو ندیدیم...

این ماجرا اتفاقا مربوط است به رئیس جمهوری که این روزها دوره هشت ساله ریاست جمهوری او به پایان رسید یعنی آقای احمدی نژاد، و اصل ماجرا هم برمی گردد به هشت سال پیش، یعنی همان روزهای اولی که ایشان رئیس جمهور شده بودند. اما این که چرا این مطلب را اکنون می نویسم و منتشر می کنم، خود دلیلی دارد. راستش آن روزها که اول کار ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد بود، نوشتن چنین مطلبی،‌ و درافتادن با سیاستمداری پوپولیست همچون ایشان،‌ شجاعتی می خواست که صادقانه اقرار می کنم در من نبود. البته همانروزها به یقین می دانستم که گذشت زمان، زمینه این کار را فراهم خواهد کرد. این زمینه از حدود دو سال پیش اندک اندک فراهم شد و در یک سال گذشته کاملا مهیا بود؛ علاوه بر مخالفان و منتقدان قدیمی آقای احمدی نژاد،‌ بسیاری از یاران و حامیان دیروز او، به دلایل مختلف، اکنون مخالف ایشان شده بودند و به ایشان حمله می کردند. حتی شاید انتشار چنین مطالبی فوایدی هم برای نویسنده آن داشت، اما من که به هیچ روی در این زمینه انگیزه ای سیاسی نداشتم، انصاف ندیدم که با این موج همراه شوم. بنابراین دست نگه داشتم تا کار ریاست جمهوری ایشان تمام شود و انتشار چنین مطلبی هیچ کس را نفع و ضرری نداشته باشد و فقط ثبت خاطره ای باشد در تاریخ. 

تا پیش از انتخابات سال 1384 شناختی از آقای احمدی نژاد نداشتم. تنها در ایام تبلیغات انتخاباتی، به سخنانی که ایشان در تلویزیون مطرح می کردند، گوش می دادم و هر بار بیش از بار پیش شگفت زده می شدم. این که کسی بخواهد و احیانا بتواند با چنان حرف هایی بر کرسی ریاست جمهوری کشوری با عرض و طول و جمعیت و مسائل ایران بنشیند و امور پیچیده کشور را با دو تاکتیک شعار  و حمله کردن به این و آن، تدبیر کند، به هیچ وجه برایم قابل قبول نبود. به این نتیجه رسیده بودم که مقام ریاست جمهوری چیزی ورای توش و توان آقای احمدی نژاد است. به نظرم می رسید که ایشان دریافت درستی از کاری که خود را کاندیدای تصدی آن کرده اند، ندارند. البته کسانی هم بودند که اینچنین فکر نمی کردند. آنان دل به این سخنان بسته بودند. پس رأی دادند و ایشان را به مقام ریاست جمهوری هم رساندند.

با اعلام نتایج انتخابات، تحلیل ها و نظرات فراوانی مطرح می شد، اما من نیازی به تعقیب آنها نمی دیدم. مطلب برایم روشن بود؛ می دانستم که این بار به مقصد نمی رسد. با وجود این، یک شب، برای فهم بهتر این داستان، دست به دامن خواجه شیراز شدم. دیوان حافظ را برداشتم، نیت کردم و تفألی زدم. خواجه پاسخ داد. بالای صفحه بیتی نوشته بود که گویی خواجه همان روزها مناسب حال سروده است. به صفحه قبل برگشتم و تمامی غزل را خواندم. آن را در ادامه می آورم و بیت شاهد یعنی همان بیتی را که بالای صفحه نوشته بود، با حروف سیاه برجسته می کنم:

 

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی

آنچه در مذهب ارباب طریقت نبود

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق

تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

دولت از مرغ همایون طلب و سایه او

زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن

شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

چون طهارت نبود، کعبه و بتخانه یکی است

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه

هرکه را نیست ادب، لایق صحبت نبود

/ 6 نظر / 7 بازدید
دیوان سالاری

سلام جناب استاد برای این 8 سال از دست رفته زندگیمان و افسوس از این جوانی بر باد رفته: این چند بیت حافظ را تفال نزدیم. جستیم و یافتیم و بس مناسب یافتیم. ماه اگر با تو (بی تو)برآید به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزه سبحانی برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم بعد منزل نبود در سفر روحانی سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی

ورنوس

آقای دکتر هر چند میدانم غرض شما از این نوشته، اجرای این سنّت در کشور ما، که بعد از رفتن هر رئیس جمهوری هجمه ای از انتقادات را به ایشان وارد می کنند ، نیست. ولی " نوش دارویی وبعد از مرگ سهراب آمدی"

ش

احمدی نژاد مقصر این شرایط نبود... او فقط اشتباهی بود... همین.

ورنوس

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت/صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت. عید سعید فطر بر شما مبارک [گل]

...

آره شاید به نظر ساده لوحانه برسه، اما بعضی وقتا دلم براش میسوخت، احساس میکردم گرفتار شده، واقعن اشتباهی بود....